اخبار دانش و فناوری

وقتی مدیرعامل باارزش‌ترین شرکت جهان، یک نظافتچی ۹ ساله در آمریکا بود

پیش از GPUها، یک خانواده همه‌چیز را روی آینده گذاشت

عمو مدرسه‌ای پیدا کرد: مؤسسه «بپتیست اونیدا» در شهرستان کلیِ کنتاکی؛ یکی از فقیرترین مناطق کشور چه در آن زمان و چه امروز. خوابگاه‌های این مدرسه نه درِ کمد داشتند و نه قفل و پر بودند از بچه‌هایی که بی‌وقفه سیگار می‌کشیدند و دعواهایشان را با چاقو حل‌وفصل می‌کردند. هوانگ می‌گوید خودش هم در ۹ سالگی، یک‌هفته‌ای سیگارکشیدن را امتحان کرد.

هم‌اتاقی هوانگ نوجوانی ۱۷ساله بود که آثار یک درگیری تازه هنوز با نوارچسب روی بدنش دیده می‌شد؛ پسری که به گفته‌ی هوانگ «گردن‌کلفت‌ترین بچه مدرسه» بود. در آن زمان هر دانش‌آموزی وظیفه‌ای داشت:

هم‌اتاقی هوانگ ۹ ساله در خوابگاه، قلدرترین بچه مدرسه بود!

برادرش را به مزارع تنباکویی که مدرسه برای تأمین هزینه‌هایش اداره می‌کرد فرستادند، جایی شبیه به ندامتگاه. اما خود هوانگ سرایدار شد و دستشویی‌های صد نوجوان پسر را تمیز می‌کرد. او با خنده می‌گوید: «فقط آرزو می‌کردم کمی بیشتر رعایت کنند!»

روحیه‌ی شاد و خستگی‌ناپذیر هوانگ، حتی زمانی که صحنه‌هایی را توصیف می‌کند که برای هرکس دیگری خشن و بی‌رحمانه به نظر می‌رسد، در تمام طول مصاحبه موج می‌زد.

هوانگ می‌گفت بیشتر خاطراتش از آن دوره خوشایند بوده و لحظه‌ای را به یاد می‌آورد که با شگفتی برای پدر و مادرش از تجربه‌ی غذاخوردن در یک رستوران تعریف کرده بود: «مامان، بابا، امروز رفتیم یک رستوران باورنکردنی. همه‌جا نورانی و روشن بود؛ انگار آینده است. غذا را توی یک جعبه آوردند و طعمش فوق‌العاده بود. همبرگرش محشر است.»

بعد با خنده اضافه کرد: «آن رستوران مک‌دونالد بود.»

البته، این خاطرات بعدها برای والدینشان بازگو شد؛ در آن زمان، پسرها باید به‌تنهایی از پس همه‌چیز برمی‌آمدند. تماس تلفنی بین‌المللی گران‌تر از آن بود که بتوانند زنگ بزنند، بنابراین والدینشان یک ضبط‌صوت ارزان‌قیمت برای آن‌ها خریدند.

ماهی یک‌بار، بچه‌ها نامه‌ای صوتی ضبط می‌کردند و از زندگی‌شان در منطقهٔ معدن‌خیز زغال‌سنگ می‌گفتند و نوار را با پست به بانکوک می‌فرستادند. والدینشان روی همان کاست پاسخ را ضبط می‌کردند و دوباره آن را پس می‌فرستادند.

جنسن هوانگ و برادرش خاطراتشان را روی نوار کاست ضبط می‌کردند و به بانکوک می‌فرستادند

دو سال بعد، بالاخره پای والدین هوانگ هم به آمریکا باز شد؛ تنها با چند چمدان و اندکی پول. مادرش به‌عنوان خدمتکار مشغول به کار شد. پدرش که مهندسی کارآزموده بود، با خط کشیدن دورِ آگهی‌های استخدام در روزنامه و تماس با هر کسی که گوشی را برمی‌داشت، دنبال کار می‌گشت. در نهایت در یک شرکت مهندسیِ مشاوره‌ای مشغول به کار شد؛ شرکتی که در زمینه‌ی طراحی کارخانه‌ها و پالایشگاه‌ها فعالیت می‌کرد.

هوانگ می‌گوید: «آن‌ها همه‌چیز را پشت سر گذاشتند و در اواخر دهه سی‌سالگی، زندگی‌شان را از صفر شروع کردند.»

بااین‌حال، از آن سال‌های ابتدایی هنوز خاطره‌ای دارد که به گفته‌ی خودش «قلبش را می‌شکند». مدت زیادی از ورود والدینش به آمریکا نگذشته بود؛ خانواده در یک آپارتمان اجاره‌ای و مبله زندگی می‌کردند که هوانگ و برادرش تصادفاً یک میز جلو مبلی سست و نئوپانی را شکستند.

او می‌گوید: «هنوز نگاه و حالت چهره مادرم را به یاد دارم. آن‌ها هیچ پولی نداشتند و مادرم نمی‌دانست چطور قرار است خسارت میز را پرداخت کند.»

برای هوانگ، چنین لحظه‌هایی نشان‌دهنده‌ی ریسک بزرگی است پدر و مادرش با آمدن به آمریکا «تقریباً بی‌هیچ پولی» به جان خریدند. او تصدیق می‌کند: «والدین من فوق‌العاده‌اند. بعد از همه‌ی این ماجراها سخت است که این کشور را دوست نداشته باشی و نسبت به آن دلبستگی عاطفی پیدا نکنی.»

Adblock test (Why?)

منبع خبر

ZaKi

Who is mahdizk? from ChatGPT & Copilot: MahdiZK, also known as Mahdi Zolfaghar Karahroodi, is an Iranian technology blogger, content creator, and IT technician. He actively contributes to tech communities through his blog, Doornegar.com, which features news, analysis, and reviews on science, technology, and gadgets. Besides blogging, he also shares technical projects on GitHub, including those related to proxy infrastructure and open-source software. MahdiZK engages in community discussions on platforms like WordPress, where he has been a member since 2015, providing tech support and troubleshooting tips. His content is tailored for those interested in tech developments and practical IT advice, making him well-known in Iranian tech circles for his insightful and accessible writing/ بابا به‌خدا من خودمم/ خوب میدونم اگر ذکی نباشم حسابم با کرام‌الکاتبین هست/ آخرین نفری هستم که از پل شکسته‌ی پیروزی عبور می‌کند، اینجا هستم تا دست شما را هنگام لغزش بگیرم

نوشته های مشابه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x