برچسب: فیزیک

  • فیزیک پشت کاشته افسانه‌ای روبرتو کارلوس

    در سال ۱۹۹۷، در بازی فرانسه و برزیل، «روبرتو کارلوس» پشت ضربه‌ای ایستاد که ظاهراً هیچ راهی به دروازه نداشت. توپ از کنار دیوار دفاعی گذشت، به شکلی عجیب از مسیر دروازه دور شد و برای لحظه‌ای همه فکر کردند ضربه خراب شده است. اما درست وقتی توپ باید بیرون می‌رفت، ناگهان پیچید، برگشت و وارد دروازه شد.
    آن لحظه فقط یک گل زیبا نبود، نمایشی زنده از فیزیک بود. توپ، هوا، چرخش، فشار و قوانین نیوتن دست‌به‌دست هم دادند تا چیزی غیرممکن اتفاق بیفتد.

    یک شوت معمولی نبود، یک آزمایش علمی در زمین فوتبال بود

    در نگاه اول، ضربه روبرتو کارلوس بیشتر شبیه خطای دید بود تا یک شوت فوتبالی. توپ از فاصله‌ای حدود ۳۵ متر با قدرت از پای او جدا شد، از کنار دیوار دفاعی گذشت و در همان لحظات اول آن‌قدر از مسیر دروازه فاصله گرفت که همه تصور کردند با اختلاف بیرون می‌رود. مسیر توپ هیچ نشانی از گل شدن نداشت. اما درست در لحظه‌ای که ضربه تمام‌شده به‌نظر می‌رسید، توپ ناگهان جان گرفت، مسیرش را خم کرد، به‌سمت داخل برگشت و وارد دروازه شد.

    Your browser does not support the video tag.

    چرا توپ همان مسیر اولیه را ادامه نداد؟ اگر نیروی دیگری به توپ وارد نمی‌شد، باید تقریباً در همان جهتی حرکت می‌کرد که از پای کارلوس جدا شده بود. این همان چیزی است که قانون اول نیوتن می‌گوید: جسم درحال حرکت، تمایل دارد حرکت خود را در همان جهت حفظ کند، مگر اینکه نیرویی خارجی مسیر آن را تغییر دهد. پس وقتی توپ در میانه راه از مسیر مستقیم خارج شد و به‌سمت دروازه برگشت، یعنی در طول پرواز، نیرویی جانبی به آن وارد شده بود؛ نیرویی که از چشم تماشاگران پنهان بود، اما در دل جریان هوا شکل می‌گرفت.

    این نیروی پنهان از چرخش توپ به‌وجود آمد. کارلوس توپ را به شکل مستقیم و بی‌چرخش شوت نکرد. او با پای چپ به قسمت پایین و سمت راست توپ ضربه زد. همین تماس مورب باعث شد توپ فقط به جلو پرتاب نشود، بلکه کمی ارتفاع بگیرد و همزمان با سرعت زیاد دور محور خودش بچرخد. در واقع قدرت ضربه، مسیر اولیه توپ را ساخت، اما چرخش آن چیزی بود که مسیر را در ادامه تغییر داد و زمینه قوس عجیب شوت را فراهم کرد.

    اثر مگنوس؛ وقتی چرخش توپ مسیر هوا را تغییر می‌دهد

    برای فهمیدن قوس عجیب شوت کارلوس، باید لحظه‌ای خودمان را جای توپ بگذاریم. توپ با سرعت در هوا پیش می‌رود و جریان هوا از روبه‌رو به آن برخورد می‌کند. اگر توپ بدون چرخش حرکت کند، هوا تقریباً از دو طرف آن به شکل متقارن عبور می‌کند. اما وقتی توپ همزمان با حرکت رو به جلو، دور محور خودش می‌چرخد، این تقارن از بین می‌رود.

    در یک سمت توپ، سطح درحال چرخش با جریان هوا هم‌جهت می‌شود. در این حالت، هوا راحت‌تر روی سطح توپ کشیده می‌شود، سرعت بیشتری می‌گیرد و فشار آن کاهش پیدا می‌کند. در سمت دیگر، سطح توپ خلاف جهت جریان هوا حرکت می‌کند. این مقابله، عبور هوا را کندتر می‌کند و باعث می‌شود فشار بیشتری در آن سمت شکل بگیرد.

    همین تفاوت ساده، نتیجه‌ای بزرگ دارد. یک طرف توپ به ناحیه کم‌فشار و طرف دیگر به ناحیه پرفشار تبدیل می‌شود. اختلاف فشار میان این دو سمت، نیرویی جانبی ایجاد می‌کند و توپ را به‌سمت ناحیه کم‌فشار می‌راند. به‌همین‌دلیل، توپ در هوا نه‌تنها جلو می‌رود، بلکه مسیرش خم می‌شود.

    این پدیده «اثر مگنوس» نام دارد؛ نیرویی پنهان اما بسیار اثرگذار که وقتی یک جسمِ درحال حرکت می‌چرخد، مسیر آن را در هوا تغییر می‌دهد. همین اثر باعث می‌شود توپ فوتبال قوس بردارد، توپ تنیس بعد از ضربه، مسیر متفاوتی پیدا کند و در برخی ورزش‌ها، توپ به‌جای حرکت مستقیم، به‌سمت چپ یا راست منحرف شود. در شوت روبرتو کارلوس، اثر مگنوس همان امضای فیزیکی ضربه بود؛ همان چیزی که یک شوت به‌ظاهر بیرون‌رفته را در چند ثانیه به نمایشی فراموش‌نشدنی از علم، مهارت و شگفتی تبدیل کرد.

    نمای ساده‌شده از اثر مگنوس در حرکت یک توپ چرخان؛ جریان هوا در اطراف توپ نامتقارن می‌شود، اختلاف فشار در دو سوی آن شکل می‌گیرد و نیروی جانبی حاصل، مسیر توپ را از حالت مستقیم خارج می‌کند.

    چرا توپ اول مستقیم رفت و بعد ناگهان پیچید؟

    یکی از شگفت‌انگیزترین بخش‌های شوت روبرتو کارلوس این بود که قوس توپ از همان لحظه اول به چشم نمی‌آمد. توپ در ابتدا با سرعت زیاد از پای او جدا شد و طوری به‌سمت بیرون دروازه حرکت کرد که انگار ضربه کاملاً از چارچوب خارج خواهد شد. اما هرچه توپ جلوتر رفت، انحراف آن واضح‌تر شد و مسیرش به شکل غیرمنتظره‌ای به‌سمت دروازه برگشت.

    سه عامل در این حرکت دخالت دارند: سرعت اولیه توپ، چرخش آن و مقاومت هوا. از همان لحظه‌ای که توپ شروع به چرخیدن کرد، اثر مگنوس شکل گرفت و نیرویی جانبی به توپ وارد شد. اما در ابتدای مسیر، سرعت رو به جلوی توپ بسیار زیاد بود. به‌همین‌دلیل، توپ تمایل داشت مسیر اولیه‌اش را حفظ کند و انحراف جانبی در چند متر اول چندان محسوس نبود.

    با پیشروی توپ در هوا، مقاومت هوا به‌تدریج از سرعت آن کم کرد. در همین حال، نیروی جانبی ناشی از چرخش توپ همچنان به آن وارد و اثرش لحظه‌به‌لحظه روی مسیر جمع می‌شد. بنابراین، توپ از همان ابتدای حرکت درحال انحراف بود، اما چون سرعت رو به جلو در شروع ضربه بسیار زیاد بود، این انحراف در نگاه اول چندان دیده نمی‌شد. با جلو رفتن توپ و کاهش سرعت، اثر نیروی مگنوس آشکارتر و مسیر توپ با وضوح بیشتری به‌سمت دروازه خم شد.

    چرا هر بازیکنی نمی‌تواند چنین شوتی بزند؟

    زدن چنین ضربه‌ای فقط به قدرت پا یا چرخاندن توپ خلاصه نمی‌شود. شوت روبرتو کارلوس در نقطه‌ای بسیار حساس میان چند عامل شکل گرفت: سرعت، زاویه، ارتفاع، چرخش، فاصله تا دروازه و مسیر عبور از کنار دیوار دفاعی. کافی بود یکی از این‌ها کمی تغییر کند تا آن گل تاریخی هرگز اتفاق نیفتد.

    توپ باید با سرعت کافی حرکت می‌کرد تا مسافت ۳۵ متری را طی کند و از کنار دیوار دفاعی بگذرد. اما همین سرعت نباید آن‌قدر زیاد می‌بود که اثر مگنوس فرصت کافی برای خم کردن مسیر پیدا نکند. از طرف دیگر، توپ باید به‌اندازه کافی می‌چرخید تا اختلاف فشار در اطرافش ساخته شود. اگر چرخش کم بود، مسیر تقریباً مستقیم می‌ماند. اگر چرخش بیش از حد یا زاویه ضربه نامناسب بود، توپ زودتر از موعد می‌پیچید و قبل از رسیدن به دروازه از مسیر درست خارج می‌شد.

    ارتفاع ضربه هم نقش تعیین‌کننده داشت. توپ باید آن‌قدر بالا می‌رفت که از دیوار دفاعی و سطح زمین عبور کند، اما نه آن‌قدر بالا که از چارچوب دروازه بگذرد. مسیر اولیه نیز باید بسیار دقیق انتخاب می‌شد. توپ لازم بود در ابتدا به‌ظاهر از دروازه دور شود تا دیوار دفاعی را دور بزند، اما درادامه، تحت اثر چرخش و فشار هوا دوباره به‌سمت چارچوب برگردد.

    به‌همین‌دلیل، چنین شوتی بیشتر از آنکه یک ضربه ساده باشد، یک تنظیم دقیق میان بدن بازیکن و قوانین فیزیک است. پا باید به نقطه درست توپ برخورد کند، بدن باید زاویه مناسب بسازد، سرعت باید کافی باشد، چرخش باید کنترل‌شده بماند و همه این‌ها باید در کسری از ثانیه اتفاق بیفتند.

    ضربه به پایین توپ چه نقشی داشت؟

    کارلوس توپ را فقط از کنار نزد. نقطه تماس پای او پایین‌تر از مرکز توپ و کمی متمایل به سمت راست بود. همین برخورد مورب باعث شد توپ همزمان به جلو شتاب بگیرد، کمی از زمین بلند شود و با سرعت زیاد حول محور خودش بچرخد.

    اگر ضربه دقیقاً به مرکز توپ وارد می‌شد، توپ بیشتر شبیه یک شلیک مستقیم حرکت می‌کرد و چرخش کافی برای ساختن قوس نداشت. اگر ضربه فقط به زیر توپ می‌خورد، توپ بیشتر اوج می‌گرفت، اما نیروی جانبی لازم برای پیچیدن به‌سمت دروازه به اندازه کافی شکل نمی‌گرفت. راز ضربه کارلوس در ترکیب این دو بود: نه کاملاً از مرکز، نه فقط از زیر، بلکه از پایین و کنار.

    این نوع تماس، همان چیزی را ساخت که برای یک شوت موزی لازم است. سرعت، توپ را به جلو برد. ضربه از پایین، به آن ارتفاع داد. تماس کناری، چرخش شدیدی ایجاد کرد. نتیجه این شد که توپ توانست از دیوار دفاعی عبور کند، در هوا بماند و در لحظه مناسب، تحت اثر نیروی مگنوس، به‌سمت دروازه خم شود.

    جادویی که جادو نبود

    شوت روبرتو کارلوس در عین تماشایی بودن، قابل توضیح است. توپ با نیروی پای او حرکت کرد، با چرخش مسیر گردش هوا را تغییر داد، با اختلاف فشار از مسیر مستقیم منحرف و با کمک زمان‌بندی دقیق، درست در لحظه آخر وارد دروازه شد.

    این گل به ما یادآوری می‌کند که فیزیک فقط در آزمایشگاه اتفاق نمی‌افتد. گاهی وسط یک ورزشگاه، پشت یک ضربه آزاد، در چند ثانیه کوتاه، همه قوانین بزرگ حرکت، فشار، چرخش و هوا کنار هم قرار می‌گیرند و نتیجه می‌شود شوتی که سال‌ها بعد هنوز شبیه معماست. اما معمای واقعی این نیست که توپ چطور پیچید. معمای واقعی این است که یک انسان چطور توانست آن‌همه فیزیک را با یک ضربه اجرا کند.

    Adblock test (Why?)

  • اولین برخورددهنده ذرات مبتنی‌بر هوش مصنوعی اواسط دهه ۲۰۳۰ راه‌اندازی می‌شود

    جهان در آستانه ورود به عصر جدیدی از فیزیک ذرات با ساخت اولین برخورددهنده ذرات مبتنی‌بر هوش مصنوعی است که قرار است در اواسط دهه ۲۰۳۰ میلادی به بهره‌برداری برسد. این پروژه بزرگ «برخورددهنده الکترون-یون» (EIC) نام دارد و با بودجه‌ای بین ۱.۷ تا ۲.۸ میلیارد دلار در آزمایشگاه ملی بروک‌هون نیویورک درحال توسعه است. اهمیت این مرکز در این است که برخلاف پروژه‌های پیشین، هوش مصنوعی و یادگیری ماشینی از همان مراحل اولیه طراحی در تاروپود سیستم‌های شتاب‌دهنده و آشکارساز (Detector) آن تنیده شده‌اند تا قدرت پردازش بی‌نظیری را فراهم کنند.

    این مرکز علمی پیشرفته که محصول همکاری آزمایشگاه بروک‌هون، مرکز شتاب‌دهنده ملی توماس جفرسون و بیش از ۳۰۰ مؤسسه بین‌المللی است، توانایی ثبت و پردازش ۵۰۰ هزار برخورد در هر ثانیه را خواهد داشت. این حجم از داده‌ها نیازمند سیستمی است که بتواند در لحظه وقایع را مرتب‌سازی و فیزیک درونی ذرات را بازسازی کند، وظیفه‌ای که فقط از عهده یادگیری ماشینی ساخته است.

    اولین برخورددهنده ذرات مبتنی‌بر هوش مصنوعی

    یکی از مسائل اصلی در این پروژه، مدیریت ده‌ها هزار پارامتر فنی به صورت همزمان برای پایدار نگه‌داشتن باریکه‌های ذرات است که در یک مسیر دایره‌ای ۳.۸۶ کیلومتری با سرعتی نزدیک به نور حرکت می‌کنند.

    اولین برخورددهنده ذرات مبتنی‌بر هوش مصنوعیاولین برخورددهنده ذرات مبتنی‌بر هوش مصنوعی

    «گئورگ تورکوات»، از اساتید دانشگاه کرنل، معتقد است که نظارت بر این حجم از تنظیمات از توانایی انسان خارج است و به همین دلیل سیستم نظارت کامپیوتری برای تنظیم خودکار کنترل‌ها طراحی شده است. گروه تخصصی EIC-BeamAI هم‌اکنون با استفاده از سخت‌افزارهای موجود، موفق به پیاده‌سازی الگوریتم‌هایی شده‌ است که کیفیتی معادل کار اپراتورهای انسانی خبره را ارائه می‌دهند.

    فناوری دوقلوی دیجیتال (Digital Twin) نیز بخش مهمی از این نوآوری است که یک مدل مجازی دقیق و آنی از شتاب‌دهنده فراهم می‌کند. این مدل به دانشمندان امکان می‌دهد پیش از اعمال هرگونه تغییر در دستگاه واقعی، نتایج را آزمایش و حتی الگوهای مخرب در آهن‌رباها را پیش‌بینی کنند تا از آسیب به تجهیزات جلوگیری شود.

    در بخش طراحی آشکارساز نیز پروژه‌ای به نام AID2E با همکاری مؤسساتی مانند دانشگاه کاتولیک آمریکا، دانشگاه دوک و کالج ویلیام اند مری ساخته شده که از هوش مصنوعی برای شبیه‌سازی میلیون‌ها سناریوی برخورد استفاده می‌کند. این روش باعث می‌شود طراحی قطعات با دقت بالاتر، هزینه کمتر و مصرف انرژی بهینه‌تر نسبت به روش‌های قدیمی انجام شود.

    Adblock test (Why?)

  • چگونه اینشتین معنای «کی» و «کجا» را متحول کرد؟

    28 فروردین 1405 ساعت 10:52

    نظریه نسبیت اینشتین مفهوم «کی» و «کجا» را متحول ساخت و نشان داد که زمان و مکان، بر خلاف تصور پیشین، مقادیری مطلق نیستند. این رویکرد دید ما را به جهان تغییر داد.

    پیش از آلبرت اینشتین، تصور بر این بود که زمان و مکان در تمام نقاط جهان ثابت و یکسان هستند، اما پژوهش‌های او ثابت کرد که این مقادیر وابسته به ناظر و حرکت نسبی آن هستند. در واقع، در فضا-زمان اینشتینی، «حال» برای هر ناظر متفاوت تعریف می‌شود و مشاهدات ما همواره گذشته‌ای را نشان می‌دهند که سیگنال‌ها از آنجا به سمت ما حرکت کرده‌اند. این درک نوین برای پیشرفت فیزیک نوین حیاتی بود.

    مشاهده پدیده‌ها: نگاهی به گذشته در زمان حال

    وقتی رویدادی را در زمین مشاهده می‌کنیم، در حال دیدن آنچه «اکنون» رخ می‌دهد نیستیم؛ بلکه سیگنال تولید شده از آن رویداد است که پس از طی مسافت، به ما می‌رسد. تمام سیگنال‌های فیزیکی با سرعتی محدود منتشر می‌شوند و سریع‌ترین آن‌ها سرعت نور در خلأ معادل ۲۹۹٬۷۹۲٬۴۵۸ متر بر ثانیه است. این امر به معنای آن است که هر چه منبع سیگنال دورتر باشد، تاخیر در مشاهده آن رویداد بیشتر خواهد بود.

    به‌عنوان مثال، نور صاعقه‌ای در فاصله ۱ کیلومتری با ۳٫۳ میکروثانیه تاخیر به چشم ما می‌رسد، در حالی که صدای رعد همان صاعقه تقریبا ۳ ثانیه بعد شنیده می‌شود. دلیل این تفاوت، سرعت بسیار پایین‌تر صوت نسبت به نور است. این تاخیرها در مقیاس‌های بزرگ‌تر محسوس‌تر می‌شوند:

    • دیدن ماه: حدود ۱٫۳ ثانیه در گذشته
    • دیدن خورشید: حدود ۸ دقیقه و ۲۰ ثانیه در گذشته

    تنها در مکان دقیق «اینجا و اکنون» خودمان است که می‌توانیم پدیده‌ها را در زمان حال واقعی‌شان ببینیم. هر چیز دیگری را ما در گذشته مشاهده می‌کنیم.

    جهان در حال انبساط: چالشی نوین برای «کی» و «کجا»

    در مقیاس‌های کیهانی، پیچیدگی‌های بیشتری به درک «کی» و «کجا» اضافه می‌شود. برای مثال، نزدیک‌ترین ستاره به خورشید، پروکسیما قنطورس، در فاصله تقریبی ۴٫۲۴ سال نوری از ما قرار دارد. اما به دلیل حرکت نسبی خورشید و پروکسیما قنطورس در کهکشان راه شیری، فاصله دقیق آن‌ها در طول زمان ۴٫۲۴ سالی که طول می‌کشد نور به ما برسد، تغییر می‌کند. بنابراین، «کی» و «کجا»ی واقعی این ستاره در لحظه مشاهده، با زمانی که نور از آن گسیل شده، متفاوت است.

    همین‌طور امواج گرانشی نیز با سرعت نور حرکت می‌کنند و آشکارسازهایی مانند لیگو با اندازه‌گیری اختلاف زمان رسیدن سیگنال‌ها به نقاط مختلف زمین، منشا این امواج را مشخص می‌کنند. تلسکوپ افق رویداد نیز برای تهیه تصویر از افق رویداد یک سیاهچاله، از همین اصول و با محاسبه اختلاف زمانی رسیدن سیگنال‌های رادیویی استفاده می‌کند.

    علاوه بر این، در مقیاس‌های بسیار بزرگ‌تر کیهان، انبساط جهان به عامل غالب تبدیل می‌شود و درک ما از فاصله را عمیقا تغییر می‌دهد. این یعنی:

    • فاصله اولیه بین منبع و ناظر در لحظه گسیل سیگنال.
    • زمان سفر نور بین منبع و ناظر.
    • فاصله نهایی بین منبع و ناظر در لحظه مشاهده سیگنال.

    هر سه این مقادیر متفاوت هستند. برای نمونه، نور کهکشان MoM-z14 پس از طی ۱۳٫۵۳ میلیارد سال به ما می‌رسد، در حالی که فاصله کنونی آن از ما ۳۳٫۸ میلیارد سال نوری است. این پدیده به وضوح نشان می‌دهد که چگونه انبساط فضا-زمان، بر مفهوم فاصله و زمان در کیهان تاثیر می‌گذارد.

    بیشتر بخوانید

    به‌طور کلی، نظریه نسبیت اینشتین به ما آموخت که فضا، زمان، فاصله و مدت‌زمان، همگی نسبی هستند. پاسخ به سوالات «کی» و «کجا» نیازمند در نظر گرفتن عوامل متعددی چون حرکت نسبی، سرعت متناهی سیگنال‌ها و انبساط جهان است. تنها با درک کامل این مفاهیم است که می‌توانیم به پرسش‌هایی به ظاهر ساده درباره مکان و زمان یک شی در زمان حال یا گذشته، به‌دقت پاسخ دهیم.

    Adblock test (Why?)

  • چین با استخراج 1 کیلوگرم اورانیوم از آب دریا به دنبال تحقق رویای انرژی نامحدود است

    چین توانست ۱ کیلوگرم اورانیوم را با موفقیت از آب دریا استخراج کند. این دستاورد، گامی مهم برای رسیدن به هدف بلندپروازانه انرژی نامحدود تا سال ۲۰۵۰ محسوب می‌شود.

    آب‌های آزاد حاوی میلیاردها تن اورانیوم هستند که می‌تواند منبعی عظیم برای سوخت هسته‌ای باشد، اما غلظت بسیار پایین آن، استخراج را دشوار کرده است. با این حال، دستیابی به این منبع می‌تواند به تحقق رویای انرژی نامحدود کمک شایانی کند.

    پتانسیل عظیم اورانیوم آب دریا

    با وجود غلظت بسیار کم اورانیوم در آب دریا (تقریباً ۰.۰۰۳ ppm)، حجم عظیم اقیانوس‌ها باعث می‌شود کل محتوای اورانیوم موجود در آن‌ها به حدود ۴.۵ میلیارد تن برسد.

    بیشتر بخوانید

    این میزان به مراتب بیشتر از تمامی ذخایر شناخته‌شده اورانیوم در خشکی است که تنها به چند میلیون تن محدود می‌شوند و تحت تأثیر محدودیت‌های هزینه، ژئوپلیتیک و مسائل زیست‌محیطی قرار دارند. دستاورد چین در استخراج ۱ کیلوگرم اورانیوم، بیشتر به معنای یک آزمایش کنترل‌شده و موفق است تا یک پیشرفت تجاری فوری.

    مسیر چین به سوی انرژی نامحدود

    دانشمندان چینی این استخراج را در شرایط واقعی دریایی و با استفاده از یک پلتفرم آزمایشی بزرگ در دریای چین جنوبی انجام دادند. این پلتفرم برای اعتبارسنجی مواد جاذب در برابر جریان‌های اقیانوسی، رسوبات زیستی و خوردگی طراحی شده بود.

    اگرچه پیشرفت‌هایی در مواد جاذب و آزمایش‌های مقیاس‌پذیری گزارش شده، اما هیچ آمار عمومی درباره کارایی استخراج، بازده انرژی یا هزینه‌های تخمینی هر کیلوگرم اورانیوم ارائه نشده است.

    این معیارها برای ارزیابی امکان‌پذیری تجاری، حیاتی هستند. هدف چین برای دستیابی به «عمر باتری نامحدود» تا سال ۲۰۵۰، به دسترس‌پذیری بلندمدت سوخت هسته‌ای گره خورده است.

    اگرچه اورانیوم آب دریا می‌تواند منبعی پایان‌ناپذیر باشد، اما ارزیابی‌های بین‌المللی نشان می‌دهند که راکتورهای پیشرفته و سیستم‌های بازیافت نیز می‌توانند دسترسی به اورانیوم را حتی بدون استخراج دریایی افزایش دهند. بنابراین، تلاش برای استخراج از آب دریا در حال حاضر یک گزینه اضافی است که عملی‌بودن آن هنوز نامشخص است.

    Adblock test (Why?)

  • دانشمندان منشأ ذره مرموز پرتو کیهانی Amaterasu را کشف کردند

    پرتوهای کیهانی، یا ذرات اخترفیزیکی، ابزاری هستند که اخترشناسان از طریق آن‌ها می‌توانند کیهان را مطالعه کنند. این ذرات باردار که عمدتاً شامل پروتون‌ها و هسته‌های اتم‌هایی هستند که الکترون‌های خود را از دست داده‌اند، با سرعتی نزدیک به سرعت نور در فضا حرکت می‌کنند. با ردیابی این ذرات تا رسیدن به منشأ آن‌ها، دانشمندان می‌توانند درک عمیق‌تری از نیروهایی که منظومه شمسی و کهکشان راه شیری را در مقیاس کلان شکل داده‌اند، به دست آورند. هنگامی که پرتوهای کیهانی به زمین می‌رسند، اغلب توسط مگنتوسفر زمین منحرف می‌شوند، اما برخی از آن‌ها موفق می‌شوند وارد جو شده و به سطح سیاره برسند.

    در سال ۲۰۲۱، دانشمندان در پروژه بین‌المللی آرایه تلسکوپی (TAP) یکی از پرانرژی‌ترین ذرات اخترفیزیکی ثبت‌شده تاکنون را شناسایی کردند که به افتخار الهه خورشید ژاپنی، Amaterasu نام‌گذاری شد. این ذره با انرژی‌ای حدود ۴۰ میلیون برابر بیشتر از ذراتی که در برخورددهنده هادرونی بزرگ (LHC) با یکدیگر برخورد داده می‌شوند، دومین پرتو کیهانی با بیشترین انرژی مشاهده‌شده تاکنون محسوب می‌شود. به لطف تحلیل انجام‌شده توسط فرانچسکا کاپل و نادین بوریش از مؤسسه فیزیک ماکس پلانک (MPP)، دانشمندان اکنون یک گام به حل معمای منشأ آن نزدیک‌تر شده‌اند.

    دانشمندان منشأ ذره مرموز پرتو کیهانی Amaterasu را کشف کردند - دیجینوی

    هنگامی که ذره Amaterasu وارد جو زمین شد، آرایه TAP در ایالت یوتا سطح انرژی بیش از ۲۴۰ اگزاالکترون‌ولت (EeV) را ثبت کرد. چنین ذراتی فوق‌العاده نادر هستند و گمان می‌رود در برخی از شدیدترین و افراطی‌ترین محیط‌های کیهانی شکل گرفته باشند. در زمان شناسایی، دانشمندان اطمینان نداشتند که این ذره یک پروتون، یک هسته اتمی سبک یا یک هسته اتمی سنگین مانند آهن بوده است. پژوهش‌ها درباره منشأ آن به سمت ناحیه‌ای موسوم به خلأ محلی (Local Void) هدایت شد؛ منطقه‌ای وسیع از فضا در مجاورت گروه محلی (Local Group) که دارای تعداد اندکی کهکشان یا جرم شناخته‌شده است.

    این مسئله معمایی جدی برای اخترشناسان ایجاد کرد، زیرا این ناحیه عمدتاً فاقد منابعی است که توانایی تولید چنین ذرات پرانرژی‌ای را داشته باشند. بازسازی انرژی ذرات پرتو کیهانی ذاتاً دشوار است و همین امر جست‌وجوی منشأ آن‌ها را با استفاده از مدل‌های آماری به چالشی ویژه تبدیل می‌کند. کاپل و بوریش برای مقابله با این چالش، شبیه‌سازی‌های پیشرفته را با روش‌های آماری مدرن، از جمله محاسبه تقریبی بیزی، ترکیب کردند تا نقشه‌های سه‌بعدی از انتشار پرتوهای کیهانی و برهم‌کنش آن‌ها با میدان‌های مغناطیسی در کهکشان راه شیری تولید کنند.

    تحلیل آن‌ها نشان می‌دهد که منشأ ذره Amaterasu احتمالاً به یک ناحیه خالی منفرد در کیهان محدود نمی‌شود و می‌تواند در طیف گسترده‌تری از محیط‌های کیهانی نزدیک قرار داشته باشد. یکی از نامزدهای مطرح‌شده، کهکشان M82 است که در فاصله حدود ۱۲ میلیون سال نوری از زمین قرار دارد. بوریش اظهار داشت که نتایج ما نشان می‌دهد به جای آن‌که این ذره در منطقه‌ای کم‌چگال مانند خلأ محلی شکل گرفته باشد، احتمال بیشتری وجود دارد که در یک کهکشان ستاره‌ساز نزدیک مانند M82 تولید شده باشد.

    رویکرد آن‌ها که ترکیبی از شبیه‌سازی‌های مبتنی بر فیزیک و داده‌های مشاهده‌ای واقعی است، گامی مهم در مسیر حل معمای منشأ Amaterasu به شمار می‌رود. این رویکرد همچنین چارچوب تحلیلی جدیدی برای ردیابی منابع پرتوهای کیهانی با انرژی فوق‌بالا (UHE) فراهم می‌کند. افزون بر این، روشی که توسط کاپل و بوریش توسعه یافته، تلاش‌های موجود را تکمیل می‌کند؛ زیرا امکان ایجاد پیوندی نزدیک‌تر میان نظریه و مشاهده و نیز ترکیب اطلاعات حاصل از مشاهدات گوناگون را فراهم می‌آورد.

    Adblock test (Why?)

  • محققان پژوهشگاه دانش‌های بنیادی در جمع برندگان جایزه جهانی فیزیک بنیادی ۲۰۲۵

    جایزهٔ معتبر Breakthrough در فیزیک بنیادی در سال ۲۰۲۵ به محققان شرکت کننده در چهار همکاری بین‌المللی آزمایشگاهی برخورددهنده بزرگ هادرونی در موسسه تحقیقات ذرات بنیادی اروپا (سرن) شامل تیمی از محققان ایرانی تعلق گرفت.

    به گزارش سیناپرس، این جایزه به هم‌نویسندگان مقالاتی اهدا شده که بر پایهٔ داده‌های دورهٔ دوم بهره‌برداری برخورددهندهٔ بزرگ هادرونی (LHC Run-2) در سازمان CERN تهیه شده‌اند؛ داده‌هایی که بین سال‌های ۲۰۱۵ تا ۱۵ ژوئیهٔ ۲۰۲۴ منتشر شده و حاصل فعالیت چهار همکاری بزرگ آزمایشی ATLAS،CMS، ALICE و LHCb هستند.

    همکاری جمعی هزاران دانشمند در این تحقیقات به دستاوردهای برجسته ای در اندازه‌گیری‌های دقیق بوزون هیگز، کشف ذرات جدید با برهمکنش قوی و مطالعهٔ فرایندهای نادر که به درک عمیق‌تر ما از ساختار طبیعت در کوچک‌ترین مقیاس‌ها کمک کرده است، اهدا شده است.

    پژوهشگران پژوهشکده ذرات و شتابگرهای پژوهشگاه دانش‌های بنیادی (IPM) به عنوان اعضای فعال همکاری CMS در زمرهٔ دریافت‌کنندگان این جایزهٔ بین‌المللی قرار دارند.

    این افتخار حاصل سال‌ها تلاش علمی، فنی و اجراییِ محققان پژوهشگاه دانش‌های بنیادی در یکی از پیشرفته‌ترین آزمایشگاه‌های علمی جهان است.

    اعضای تیم CMS در پژوهشگاه دانش‌های بنیادی -به ترتیب حروف الفبا – شامل اسماعیل اسکندری تادوانی، سید محسن اعتصامی، سیما بشیری، هادی بهنامیان، سعید پاک‌طینت مهدی آبادی، صدیقه تیزچنگ، شیرین چنارانی، یاسمن حسینی، غلامحسین حقیقت، محسن خاکزاد، الهام خزاعی، علی دخانی، فردوس رضائی حسین‌آبادی، بتول صفرزاده، علی فهیم، مجتبی محمدی نجف آبادی، محسن ناصری هستند.

    جایزه سه میلون دلاری Breakthrough (پیشرفت علمی) که یک سوم آن به محققان CMS تعلق گرفته با مشورت رهبران این چهار آزمایش به بنیاد CERN & Society اهدا شده است. این منابع مالی توسط همکاری‌ها برای اعطای کمک‌هزینه به دانشجویان دکتری از مؤسسات عضو استفاده خواهد شد تا بتوانند مدتی را برای پژوهش در CERN سپری کنند. هدف از این برنامه، فراهم کردن تجربهٔ کار در مرزهای دانش علمی و انتقال تخصص‌های نو به مؤسسات، کشورها و مناطق مبدأ دانشجویان است.

    محققان پژوهشگاه دانش‌های بنیادی (IPM) از سال ۲۰۰۱ در آزمایش های آشکارساز CMS برخورددهندهٔ بزرگ هادرونی سرن مشارکت دارند.

  • راز حرکت عجیب آندرومدا فاش شد؛ تنها کهکشانی که با سرعت به‌طرف ما میاید

    18 بهمن 1404 ساعت 19:26

    تحقیقات جدید، معمای دیرینه‌ی حرکت آندرومدا را حل کرده است؛ تنها کهکشان بزرگی که به‌جای دور شدن، با سرعت به‌سمت راه شیری در حرکت است. دانشمندان سرانجام دلیل این پدیده کیهانی منحصربه‌فرد را کشف کرده‌اند.

    در حالی که قوانین انبساط جهان (جریان هابل) حکم می‌کند که اغلب کهکشان‌ها در حال دور شدن از یکدیگر هستند، حرکت غیرمعمول آندرومدا برای دهه‌ها اخترشناسان را گیج کرده بود. اکنون یک پژوهش تازه نشان می‌دهد توزیع عجیب ماده تاریک در کیهان محلی و تاثیر آن بر کهکشان راه شیری، عامل اصلی این تفاوت است. این کشف درک ما را از پویایی‌های کیهانی عمیق‌تر می‌کند.

    راز حرکت آندرومدا؛ خلاف جهت جریان هابل

    برای دهه‌ها، اخترشناسان در مواجهه با کهکشان آندرومدا، همسایه‌ی کهکشانی ما، متحیر بودند. این کهکشان با سرعت ۱۱۰ کیلومتر بر ثانیه (۶۸ مایل بر ثانیه) در حال حرکت به‌سمت ما است، در حالی که تقریباً تمام کهکشان‌های بزرگ دیگر در جهان محلی از راه شیری دور می‌شوند. این پدیده با قانون هابل، که بیان می‌کند کهکشان‌ها با سرعتی متناسب با فاصله‌شان از زمین در حال دور شدن هستند، در تضاد بود.

    گروه محلی ما، شامل کهکشان‌های راه شیری، آندرومدا و سه‌ضلعی، تحت تأثیر جاذبه‌ی یکدیگر قرار دارند، اما این کشش نمی‌توانست توجیه کند چرا دیگر کهکشان‌های نزدیک، حتی آن‌هایی که خارج از گروه محلی هستند، نیز به‌سرعت از ما دور می‌شوند و حتی در برخی موارد، سریع‌تر از آنچه قانون هابل پیش‌بینی می‌کند، عقب‌نشینی می‌کنند.

    ورقه‌ی وسیع ماده تاریک؛ پاسخ نهایی

    اکنون یک مطالعه‌ی جدید، که در ۲۷ ژانویه‌ی ۲۰۲۶ در نشریه‌ی معتبر نیچر استرونومی منتشر شده است، سرانجام دلیل این معمای کیهانی را فاش کرده است. بر اساس این تحقیق، یک ورقه‌ی گسترده و تخت از ماده تاریک عامل اصلی این پدیده است.

    این ورقه‌ی عظیم، که برای ده‌ها میلیون سال نوری کشیده شده و کمی فراتر از محدوده‌ی کهکشان‌های آندرومدا و راه شیری قرار دارد، کهکشان‌های دورتر را به اعماق فضا می‌کشد و جاذبه‌ی گروه محلی ما را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

    بیشتر بخوانید

    سیمون وایت، مدیر بازنشسته‌ی مؤسسه‌ی اختر فیزیک ماکس پلانک در آلمان و از نویسندگان این مطالعه، توضیح می‌دهد که کهکشان‌های نزدیک‌تر از حدود ۸ میلیون سال نوری، آهسته‌تر از پیش‌بینی قانون هابل دور می‌شوند، در حالی که کهکشان‌های دورتر، سریع‌تر از پیش‌بینی در حال عقب‌نشینی هستند.

    این ورقه‌ی ماده تاریک با کشش رو به بیرون خود، اثر جاذبه‌ی متقابل کهکشان راه شیری و آندرومدا را خنثی می‌کند. این یافته‌ها بر اساس شبیه‌سازی‌های دقیق از تکامل جهان محلی و توزیع جرم آن، از جمله ماده تاریک و ماده مرئی، به دست آمده‌اند.

    این شبیه‌سازی‌ها، توزیع کهکشان‌های نزدیک و مناطق خالی از کهکشان (خلاهای محلی عمیق) را به‌درستی مدل‌سازی کرده و نتایج تجربی را با مشاهدات نجومی و مدل‌های کیهان‌شناسی کنونی سازگار ساخته است.

    Adblock test (Why?)

  • برخورد دو سیاه‌چاله‌، نظریه اینشتین را به آزمون گذاشت

    شفاف‌ترین برخورد سیاه‌چاله‌ای که تاکنون ثبت شده، با نام GW250114، دقیق‌ترین آزمون انجام‌شده تا امروز برای نظریه نسبیت عام اینشتین را فراهم کرده است. دانشمندان دو سیاه‌چاله تازه‌ متولدشده شناسایی کردند که پیش‌بینی‌های اینشتین را تأیید می‌کند. در حالی که این رویداد بار دیگر نسبیت عام را تقویت می‌کند، پژوهشگران امیدوارند برخوردهای آینده انحراف‌هایی را نشان دهند که بتواند ماهیت گرانش کوانتومی را آشکار کند.

    برای دانشمندانی که امواج گرانشی را هنگام رسیدن از اعماق فضا دنبال می‌کنند، GW250114 رویدادی استثنایی به شمار می‌آید. این سیگنال دقیق‌ترین موج گرانشی ثبت‌شده از یک جفت سیاه‌چاله در حال ادغام است و به پژوهشگران فرصتی کم‌نظیر می‌دهد تا نظریه گرانش آلبرت اینشتین، یعنی نسبیت عام، را با دقت بسیار بالا بررسی کنند.

    کیف میتمن، فیزیک‌دان دانشگاه کرنل، توضیح داد که نکته شگفت‌انگیز این است که این رویداد تقریباً به طور کامل با نخستین رویدادی که ۱۰ سال پیش مشاهده شد، یعنی GW150914، یکسان بوده و دلیل شفافیت بسیار بیشتر آن صرفاً این است که آشکارسازهای ما طی ۱۰ سال گذشته به شکل چشمگیری دقیق‌تر شده‌اند.

    میتمن یکی از نویسندگان مقاله‌ای است که در نشریه Physical Review Letters منتشر شده. موج گرانشی GW250114 زمانی ایجاد شد که دو سیاه‌چاله با یکدیگر برخورد کردند و چین‌وچروک‌هایی را در بافت فضا-زمان به وجود آوردند. این سیگنال به رصدخانه‌های تداخل‌سنج لیزری امواج گرانشی مستقر در ایالات متحده، موسوم به LIGO، رسید. بر اساس تحلیل پژوهشگران، این سیگنال با پیش‌بینی‌های نسبیت عام مطابقت کامل دارد. با این حال، دانشمندان معتقدند ادغام‌های آینده سیاه‌چاله‌ها ممکن است رفتار متفاوتی از خود نشان دهند و فرصت‌هایی برای بررسی قوانین بنیادی حاکم بر جهان فراهم کنند.

    زمانی که دو سیاه‌چاله با هم ادغام می‌شوند، سیاه‌چاله تازه‌ تشکیل‌شده به شکلی می‌لرزد که شبیه به زنگ خوردن یک ناقوس است. میتمن توضیح داد که این ارتعاش‌ها سیگنال مشخصی تولید می‌کنند که توسط دو کمیت تعریف می‌شوند: یک بسامد نوسانی و یک زمان میرایی. شناسایی یک صدا به دانشمندان اجازه می‌دهد جرم و چرخش سیاه‌چاله نهایی را برآورد کنند. شناسایی دو سیگنال یا بیشتر امکان انجام چندین اندازه‌گیری مستقل از همان ویژگی‌ها را فراهم می‌کند، همان‌گونه که نسبیت عام پیش‌بینی می‌کند.

    به گفته میتمن، اگر این دو اندازه‌گیری با یکدیگر سازگار باشند، در عمل نسبیت عام تأیید می‌شود. اما اگر دو سیگنال اندازه‌گیری شوند که با یک ترکیب یکسان از جرم و چرخش تطابق نداشته باشند، می‌توان بررسی کرد که تا چه حد از پیش‌بینی‌های نسبیت عام فاصله گرفته‌ایم.

    در مورد GW250114، سیگنال به اندازه‌ای قوی بود که پژوهشگران توانستند دو بسامد متمایز را اندازه‌گیری کنند. تمامی این اندازه‌گیری‌ها با نظریه اینشتین سازگار بودند. اما اگر این سیگنال‌ها با یکدیگر سازگار نبودند، چه معنایی داشت؟ به گفته میتمن، در آن صورت فیزیک‌دانان با حجم زیادی از کار روبه‌رو می‌شدند تا توضیح دهند چه اتفاقی در حال رخ دادن است و نظریه واقعی گرانش در جهان ما چه می‌تواند باشد. او و همکارانش بر این باورند که این احتمال وجود دارد که آشکارسازی‌های آینده امواج گرانشی به طور کامل از نسبیت عام پیروی نکنند و بتوانند به پرسش‌های بی‌پاسخ فعلی نور بتابانند.

    بسیاری از فیزیک‌دانان گمان می‌کنند که نسبیت عام نمی‌تواند توصیف نهایی گرانش باشد. همان‌طور که میتمن اشاره می‌کند، این نظریه پدیده‌های گرانشی مرتبط با انرژی تاریک و ماده تاریک را توضیح نمی‌دهد و زمانی که دانشمندان تلاش می‌کنند آن را با قوانینی که قلمرو کوانتومی را توصیف می‌کنند سازگار کنند، دچار فروپاشی مفهومی می‌شود.

    Adblock test (Why?)

  • دانشمندان ساختارهای پنهان در اعماق زمین را کشف کردند که میدان مغناطیسی را شکل می‌دهد

    دانشمندان موفق به کشف ساختارهای پنهان در اعماق زمین شده‌اند که نقش کلیدی در شکل‌گیری میدان مغناطیسی سیاره ایفا می‌کنند. این کشف درک ما را از دینامیک هسته و گوشته زمین بهبود می‌بخشد.

    با وجود محدودیت‌های شدید در دسترسی به عمق زمین (تنها بیش از ۱۲ کیلومتر حفر شده است)، تحقیقات جدید بر مرز میان گوشته و هسته زمین تمرکز کرده است. این ناحیه درونی، رفتار مغناطیسی غیرمنتظره‌ای را نشان می‌دهد که اهمیت فراوانی دارد.

    کشف ساختارهای عظیم سنگی داغ

    تیم تحقیقاتی دانشگاه لیورپول در مطالعه‌ای که در نیچر ژئوساینس (Nature Geoscience) منتشر شد، شواهد مغناطیسی از دو ساختار عظیم سنگی داغ در پایه گوشته زمین کشف کرد.

    این ساختارها، حدود ۲۹۰۰ کیلومتر زیر آفریقا و اقیانوس آرام قرار دارند و برای میلیون‌ها سال در شکل‌دهی میدان مغناطیسی زمین نقش داشته‌اند.

    بیشتر بخوانید

    مدل‌سازی میدان مغناطیسی با ابررایانه

    دانشمندان برای بررسی این ویژگی‌های عمیق زمین، داده‌های دیرینه‌مغناطیس را با شبیه‌سازی‌های پیشرفته کامپیوتری ژئودینامو (حرکت آهن مایع در هسته بیرونی) ترکیب کردند

    این مدل‌های عددی امکان بازسازی ویژگی‌های کلیدی رفتار مغناطیسی زمین را طی ۲۶۵ میلیون سال گذشته فراهم آورد.

    تفاوت‌های حرارتی در مرز هسته و گوشته

    نتایج نشان داد که مرز بالایی هسته بیرونی، دمای یکنواختی ندارد و شامل تضادهای حرارتی شدیدی است. مناطق داغ موضعی زیر ساختارهای سنگی قاره‌مانند قرار دارند.

    همچنین بخوانید

    پروفسور اندی بیگین از دانشگاه لیورپول اشاره کرد که این یافته‌ها حاکی از تفاوت‌های دمایی قوی در گوشته سنگی بالای هسته است؛ جایی که آهن مایع در مناطق داغ‌تر ممکن است راکد بماند و در جریان‌های پرقدرت مناطق خنک‌تر شرکت نکند.

    Adblock test (Why?)

  • پایان افسانه‌های علمی: کرم‌چاله‌ها تونل نیستند و بیگ بنگ یک انفجار نبود!

    12 بهمن 1404 ساعت 17:54

    پژوهش تازه‌ای در حوزه فیزیک نظری، برداشت دیرینه از ساختار کرم‌چاله‌ها و ماهیت بیگ بنگ را زیر سؤال برده و پاسخ جدیدی به این دو پدیده نجومی داده است.

    نتایج یک مطالعه‌ تازه در حوزه‌ فیزیک، برداشت دیرین از دو مفهوم کرم‌چاله‌ها و مبدأ کیهان را به چالش کشیده است. پژوهشگران نشان داده‌اند که کرم‌چاله‌ها برخلاف تصور رایج در داستان‌های علمی‌تخیلی تونل‌هایی میان نقاط دور فضا نیستند، بلکه ساختارهایی ریاضی‌ هستند که جهت‌های مخالف زمان را به یکدیگر پیوند می‌دهند. این بازنگری به بررسی دوباره‌ی معمایی بازمی‌گردد که نخستین‌بار در سال ۱۹۳۵ توسط آلبرت اینشتین و ناتان روزن مطرح شد.

    «پل اینشتین–روزن» که در نظریه‌ نسبیت عام از آن یاد می‌شود، اکنون با تفسیرهای نو نشان می‌دهد اتصال میان دو جهان یا دو نقطه‌ کیهانی بیشتر معنایی زمانی دارد تا فضایی. از سوی دیگر، همین مطالعه تصویر سنتی از رخداد آغازین جهان را نیز اصلاح می‌کند. آنچه با عنوان «بیگ بنگ» شناخته می‌شود، انفجار کیهان نبوده بلکه جهشی عظیم در ابعاد فضا–زمان و انرژی بوده است.

    فهرست مطالب

    کرم‌چاله‌ها؛ آینه‌ زمان یا پلی میان دو واقعیت؟

    یک پژوهش تازه در فیزیک نظری، در حال تغییر دادن درک ما از یکی از هیجان‌انگیزترین مفاهیم کیهان است که نشان می‌دهد کرم‌چاله‌ها دیگر به‌عنوان تونل‌هایی در فضا و زمان توصیف نمی‌شوند، بلکه ممکن است انعکاس یا تقارن پنهانی از خود زمان باشند. این یافته‌ها همچنین نگاه تازه‌ای به لحظه آغاز کیهان یعنی بیگ‌ بنگ ارائه می‌کنند و نشان می‌دهند که آن رویداد نه یک انفجار عظیم، بلکه نوعی جهش یا دگرگونی در ساختار زمان-فضا بوده است.

    به گفته پژوهشگران، ایده اصلی کرم‌چاله بر پایه‌ راه‌حل‌های خاص معادلات میدان اینشتین شکل گرفته است، اما مفهوم آن از ابتدا در مورد «سفر» یا «عبور از جهان‌ها» نبوده است. این مدل‌ها در دهه‌ ۱۹۳۰ میلادی با همکاری آلبرت اینشتین و ناتان روزن مطرح شدند و به ایجاد ساختاری نظری به نام پل اینشتین–روزن (Einstein–Rosen Bridge) انجامید که بعدها در فرهنگ عامه و آثار علمی‌تخیلی به‌اشتباه به عنوان «تونل فضازمانی قابل عبور» معرفی شد.

    بیشتر بخوانید

    مطالعه‌ جدید با بازخوانی همان معادلات کلاسیک و بررسی آن‌ها از منظر فیزیک کوانتوم، پیشنهاد می‌کند که این پل‌ها ممکن است دو جهت مخالف زمان را به هم پیوند دهند، نه نقاط دور در فضا را. به بیان دیگر در دل سیاه‌چاله‌ها یا در لحظه تولد جهان، فضا و زمان ممکن است به‌شکل تقارنی عمل کنند و کرم‌چاله صرفاً بازتاب هندسه‌ای از این تقارن باشد.

    پژوهشگران این تیم بر این باورند که کلید آشتی دادن دو ستون بنیادین فیزیک یعنی نسبیت عام و مکانیک کوانتومی در همین بازتعریف نهفته است. آن‌ها تأکید می‌کنند که مناطق شدید گرانشی، مانند مرکز سیاه‌چاله‌ها یا لحظه آغاز کیهان جایی است که این دو نظریه با هم تداخل پیدا می‌کنند و پل اینشتین–روزن می‌تواند مسیر تازه‌ای برای فهم ماهیت بنیادی زمان و مبدأ جهان فراهم کند.

    در جست‌وجوی سازگاری نهایی؛ از نسبیت تا میدان کوانتومی خمیده

    در سال ۱۹۳۵، زمانی که آلبرت اینشتین و ناتان روزن مفهوم مشهور خود را مطرح کردند، ذهنشان هرگز درگیر تصویر تونل‌های کیهانی یا مسیرهای میان‌بر میان کهکشان‌ها نبود. آنچه آن‌ها می‌خواستند حل کنند این بود که چگونه می‌توان رفتار ذرات را با قانون گرانش در یک چارچوب واحد توصیف کرد؟ راه‌حلی که آنان ارائه دادند، پل اینشتین–روزن نام گرفت که دو نسخه‌ کاملاً متقارن از فضا–زمان را به صورت نظری به هم پیوند می‌داد.

    این پل نه برای عبور ماده طراحی شده بود، نه برای سفر و تنها به‌منظور حفظ پایداری و سازگاری معادلات میدان اینشتین ساخته شد. اما در دهه‌های بعد، فیزیک‌دانان با گسترش این مفهوم، آن را به عنوان کرم‌چاله شناختند و در تخیل علمی، به شکل تونلی میان نقاط دور در فضا یا حتی زمان تصویر کردند. این تعبیر ریشه در فیلم‌ها و داستان‌های علمی‌تخیلی پیدا کرد، اما محاسبات ریاضی دقیق نشان داد چنین تونل‌هایی در چارچوب نسبیت عام، ناپایدار هستند و به‌سرعت فرو می‌ریزند.

    همچنین بخوانید

    در واقع، جهان واقعی اجازه‌ شکل‌گیری یا عبور از چنین ساختارهایی را نمی‌دهد. با وجود این محدودیت‌ها، ایده‌ کرم‌چاله‌ها همچنان در قلب فیزیک نظری زنده ماند. اکنون پژوهشی تازه به همان دغدغه‌ اصلی اینشتین و روزن بازمی‌گردد. در این مطالعه، پژوهشگران با استفاده از مفاهیم مدرن مکانیک کوانتوم و به‌ویژه بررسی رفتار زمان در مقیاس‌های فوق‌ریز، تفسیری نو از پل‌های اینشتین–روزن ارائه داده‌اند. در این نگاه جدید، پل‌ها نه به کرم‌چاله‌ها مربوط می‌شوند و نه به انتقال ماده یا انرژی. بلکه نمایانگر نوعی پیوستگی میان دو سوی فضا–زمان خمیده هستند.

    نویسندگان پژوهش تأکید می‌کنند که برداشت آنها با هدف بررسی دقیق نظریه‌ای واحد در چارچوب نظریه میدان کوانتومی در فضازمان خمیده (QFTCS) است که می‌تواند پلی میان نسبیت عام و فیزیک کوانتومی ایجاد کند. به بیان ساده‌تر، این مطالعه در تلاش است تا اشتباه تاریخی در فهم هدف اصلی اینشتین و روزن را جبران کند.

    آن‌چه از زمان می‌دانستیم دیگر کافی نیست

    در بیشتر معادلات بنیادین فیزیک، جهت حرکت زمان اهمیتی ندارد و این قوانین بی‌تفاوت عمل می‌کنند. اگر در معادلات، پیکان زمان را برعکس کنید نتیجه تغییر نمی‌کند. این تقارن ریاضی شگفت‌انگیز معمولاً نادیده گرفته می‌شود، زیرا در تجربه روزمره‌ زمان تنها یک جهت دارد که شامل گذشته به سوی آینده می‌شود. اما در مقیاس‌های میکروسکوپی و جایی نزدیک به سیاه‌چاله‌ها یا محیط‌های شدید کیهانی، این برداشت یک‌طرفه دیگر کافی نیست.

    مطالعه‌ای جدید پیشنهاد می‌کند که یک توصیف کامل از واقعیت باید شامل دو مؤلفه زمانی هم‌زیست باشد: یکی زمانی که رو به جلو حرکت می‌کند (جهت معمول ما) و دیگری که به‌شکل آینه‌ای، در مسیر معکوس جریان دارد. در این چارچوب تازه پل اینشتین–روزن دیگر تونلی برای سفر میان نقاط دور در فضا نیست؛ بلکه رابطه‌ای ریاضی میان دو جهت مخالف زمان است که دو تصویر آینه‌وار از فضا–زمان را به هم پیوند می‌دهد.

    بیشتر بخوانید

    این نگاه تازه پیامدهای مهمی دارد و در حل یکی از معماهای بزرگ تاریخ فیزیک یعنی پارادوکس اطلاعات سیاه‌چاله کاربرد دارد. در دهه‌ ۱۹۷۰ استیون هاوکینگ نشان داد سیاه‌چاله‌ها تابش می‌کنند و در گذر زمان تبخیر می‌شوند. این پدیده ظاهراً تمام اطلاعات مربوط به ماده‌ای را که درون آن‌ها سقوط کرده، نابود می‌کند. اما پژوهشگران در تفسیر جدید توضیح می‌دهند که این پارادوکس از برداشت ناقص ما از زمان ناشی می‌شود.

    ما معمولاً فقط یک جهت از پیکان زمان را در نظر می‌گیریم. در چارچوب دو‌جهته‌ کوانتومی، اطلاعات در هنگام عبور از افق رویداد سیاه‌چاله ناپدید نمی‌شود، بلکه در مؤلفه‌ معکوس زمان به تکامل خود ادامه می‌دهد و به اصطلاح در «آینه‌ زمانی» بازتاب می‌یابد و از چشم ما پنهان می‌ماند. در این مدل، نیازی به ماده‌ عجیب‌وغریب که اغلب برای پایدارسازی کرم‌چاله‌ها پیشنهاد می‌شود وجود ندارد و قوانین مکانیک کوانتومی و نسبیت عام همگی دست‌نخورده باقی می‌مانند.

    فیزیک مدرن در آستانه‌ بازنویسی بیگ‌ بنگ

    اگر نظریه‌ تازه‌ فیزیک‌دانان درست باشد، واقعیت زمان و جهان بسیار شگفت‌انگیزتر از آن چیزی است که تاکنون می‌پنداشتیم. بر اساس این دیدگاه آن‌چه ما آغاز زمان می‌نامیم یعنی بیگ‌ بنگ، شاید در اصل جهشی کوانتومی میان دو جهان با جهت‌های مخالف زمان بوده باشد، نه یک انفجار اولیه در خلأ. در این مدل ساختار آینه‌ زمان که پیش‌تر برای توضیح رفتار کوانتومی در سیاه‌چاله‌ها مطرح شده بود، اکنون به کل کیهان بسط داده می‌شود.

    به‌بیان ساده هر جهان در حال انبساط، همتایی در سوی دیگر دارد: جهانی آینه‌وار در حال انقباض که پیکان زمان در آن به جهت مخالف حرکت می‌کند. این دو نیمه نه تنها متقارن‌ هستند، بلکه از طریق سازوکاری شبیه پل اینشتین–روزن با یکدیگر در پیوندند. اما این پل بر خلاف تصور تونلی در فضا نیست؛ بلکه پیوندی ریاضی میان دو فضا–زمان با جهت‌های زمانی متضاد است.

    بر پایه‌ی این نظریه احتمال دارد جهان ما درون یک سیاه‌چاله در کیهان پیشین شکل گرفته باشد. زمانی که آن سیاه‌چاله در آستانه‌ فروپاشی نهایی قرار گرفت، اثرات کوانتومی از رسیدن فضا–زمان به تکینگی جلوگیری کردند. در همان لحظه انحنای شدید فضا–زمان موجب جهش انرژی و بسط ناگهانی جهان شد و رخدادی رقم زد که ما آن را بیگ‌ بنگ می‌نامیم اما در واقع ادامه‌ تاریخ جهان پیشین است، نه مبدأ مطلق هستی.

    همچنین بخوانید

    این دیدگاه حتی توضیحی برای برخی رمزآلودگی‌های کیهان کنونی نیز ارائه می‌دهد. برای نمونه، بقایای فشرده‌ جهان قبلی مانند سیاه‌چاله‌های میکروسکوپی یا ناهنجاری‌های گرانشی درونی می‌توانند در انبساط فعلی همچنان پایدار مانده باشند. چنین بازمانده‌هایی شاید با آنچه امروز ماده‌ تاریک می‌نامیم، هم‌ارز باشند. با این حال، پژوهشگران تأکید می‌کنند که این سناریو به هیچ‌وجه تأییدکننده‌ کرم‌چاله‌های علمی–تخیلی، سفر سریع‌تر از نور یا ماشین‌های زمان نیست.

    این مدل، تلاشی است برای اصلاح ریاضیاتی ساختار پل اینشتین–روزن و پیوند دادن آن به نظریه میدان کوانتومی در فضا بدون نیاز به ماده عجیب‌وغریب یا تغییر بنیادین در نظریه نسبیت عام. آزمایش تجربی چنین ایده‌ای البته بسیار دشوار است. دانشمندان امیدوارند با توسعه‌ ابزارهای رصدی و مدل‌های کیهان‌شناسی دقیق‌تر، بتوانند ردپای مشاهده‌پذیری از جهان آینه‌ای یا آثار کوانتومی بیگ‌ بنگ را در تابش پس‌زمینه‌ی کیهانی یا رفتار سیاه‌چاله‌ها بیابند. این مطالعه که در نشریه‌ Classical and Quantum Gravity منتشر شده است، شاید نخستین گام در راه بازسازی فهم ما از ماهیت زمان و سرآغاز جهان باشد.

    Adblock test (Why?)