فهرست بستن

برچسب: فیلم و سریال

نقد سریال مانکن – وقتی شانس «زیادی» یار است

موش و گربه‌بازی در سریال مانکن به کجا می‌انجامد وقتی آدم بدهایش به اندازه تام بداقبال هستند و عشاقِ آن، به اندازه جری مورد الطاف همایونیِ نویسنده قرار می‌گیرند. راستش قضیه چندان غیرقابل پیش‌بینی نیست. سرنوشتِ بازی فوتبالی که داورش مدام به نفع یکی از دو تیم، پنالتی می‌گیرد کاملا روشن است. ویجیاتو را در نقد سریال مانکن همراهی کنید.

چه بلایی بر سرِ کاراکترهای قوی‌تر می‌آید؟

بدیهی است که در ملودرام‌ها، بخش احساسی ماجرا خیلی پررنگ‌تر از وجوه اجتماعی و رئالیستی آن است. اما این سخن به معنی نادیده گرفتن منطق داستانی نیست. احساس وقتی به بار می‌نشیند که کاراکترها با مجموعه اتفاقات قابل باور همراه شده باشند. درست است که انتظار نداریم با یک چیدمانی شبیه به زندگی روبرو شویم اما توقع طبیعی‌مان این است که از پیچ و تاب‌های داستانیِ یک درام احساسی متعجب نشویم، اتفاقات با عقل جور در بیاید و حداقلش این است که خطاهای نمایشی به وضوح جلوی چشمانمان ظاهر نشوند.

در این دو قسمت ما با تعداد زیادی از این خطاها چه در فیلمنامه و چه در اجرا روبرو هستیم. بی‌شک بهترین‌ کاراکترهای سریال (در نسبت با بقیه کاراکترها) تا به اینجای کار، کتایون و اخگر بوده‌اند. در ادامه بررسی خواهیم کرد که چه اتفاقی در راستای هر چه خراب‌تر شدن پوسته و گوشته این کاراکترها می‌افتد.

بدیهی ترین واکنش کتایون به دروغ دو رفیق در رابطه با همتا، این باید باشد که نیمچه نگاهی به انگشتان بهرام(دوست کاوه) بیندازد. آن‌گاه به راحتی آب خوردن می‌تواند بفهمد که بهرام اصلا نامزدی ندارد. اما کند‌ذهنی و زودباوریِ کتایون که از چند قسمت قبل شروع شده، این‌بار به اوج خودش می‌رسد. ای کاش دروغ اجتناب ناپذیرِ کاوه، همتا و بهرام به گونه‌ای رقم می‌خورد که ما بتوانیم آنها را حداقل بخاطر خوب دروغ گفتن ‌شان تحسین کنیم.

از سوی دیگر به شکل خیلی عجیب و تکان دهنده‌ای متوجه می‌شویم که مادرِ همتا هیچ تعقیب‌کننده یا به زبان عامیانه‌تر، هیچ بپایی ندارد. گویا اخگر و آدم‌هایش به کل فراموش کرده‌اند طعمه بسیار مهم‌شان را تحت نظارت داشته باشند؛ البته بهتر است بگویم تنها طعمه مهم‌شان را. حتی خبری هم از بپاهای کتایون برای کاوه نیست. درحالیکه خودِ همین دور زدنِ این بپاها می‌توانست به صحنه‌های جذابی ختم شود. اینگونه هم منطق داستان حفظ می‌شد و هم نیازی به کلیپ‌ ویدئوها یا کش دادن صحنه‌های کسل‌کننده برای پر کردن وقت سریال نبود.

ناگفته پیداست که همه شرایط برای دو عاشق مهیا شده و بدها بیخود خودشان را خسته می‌کنند. تمام کار ما نیز به عنوان مخاطبانی نه چندان راغب، این است که شاهد این حفره‌های داستانی باشیم و گَل‌های خورده به بدمن‌ها را بشماریم. گرچه فیلمساز می‌خواهد ما بعد از هر بار رهایی کاوه و همتا از دست اخگر یا از دستِ شک‌های کتایون، خوشحال شویم اما این چنین نمی‌شود.

از آنجایی که همچنان جذابیت اصلی سریال متعلق به بازیگریِ اخگر و کتایون است، ما فقط از این پنالتی‌هایی که نویسنده به نفع کاوه و همتا می‌گیرد خسته و کلافه می‌شویم. اگر هوش بدمن‌ها به اندازه کافی در سرشان بود و آنوقت باز هم کاوه می‌توانست از معشوقه‌اش حمایت کند، آنوقت می‌توانستیم کم کم مجذوب هوش و مدیریت کاوه شویم. تا به اینجای کار کاوه لب تر کرده و هر چیزی برایش شدنی شده است.

از طرف دیگر، لات‌بازی‌های بهرام به سادگی آب خوردن جواب می‌دهد. ما بدترین و حتی خنده‌دارترین اجرا را در صحنه مقابله بهرام با آدم‌های اخگر می‌بینیم؛ زمانی که قرار است آدم‌های کله گنده‌ی اخگر به شکل تصنعی و هر کدام با بهانه‌های نچسبی، در داخل ماشین گیر کنند تا ماجرا به کام آدم‌ خوب‌های سریال تمام شود. صفت آدم گنده‌ها را نیز تعمدا به کار می‌برم چون در واقع چیزی جز جثه بزرگ از آن‌ها ندیده‌ایم. آدم‌هایی شبیه به هم که کوچکترین پرداخت بخصوصی ندارند.

در این دو قسمت، شعورِ آنتاگونیست‌ها تا حدود زیادی زیر سوال رفته است و اتفاقات جدی بیش از آنچه که انتظار ماست رفعِ و رجوع می‌شوند. کتایون که تیزهوش‌تر از این حرفها به نظر می‌رسید تبدیل به یک زنِ سر به هوا شده و اخگر نیز یک موجود غیرترسناک. طوریکه حتی بهرام (فرزان فرزین) نیز در یکی از دیالوگ‌هایش خطاب به همتا می‌گوید: این اخگر اخگر که می‌گفتی این بود؟

اینجاست که نویسنده به حمایت تمام قد از عاشقان سریال پیش پاافتاده‌اش پرداخته و بیخیال اتفاقاتِ پرگره شده است. او همچنان راحت‌ترین روش نگاه کردن به موضوعات احساسی و معمایی را دنبال می‌کند. اگر نویسنده سریال نهنگ آبی به شکل افراطی و افسارگسیخته معماسازی می‌کرد، در اینجا به شکل تفریطی شاهد ساده‌انگاری در ماجراها هستیم.

منهای روانشناسی، به اضافه‌ی فیلم‌فارسی

یکی از پلان‌های بسیار خوب سریال، ورود کتایون به جشن است؛ از معدود اسلوموشن‌های خوب سریال. حرکت دالیِ دوربین درحالیکه زاویه‌ای سربالا به خود گرفته، کمک زیادی به حسِ پلان کرده است و از همه مهم‌تر چهره کتایون در مرکز قاب. زنی که از تمام این نمایش باخبر بوده و اینگونه خوشحالی کردن را جلوی دیگران «بازیگری» می‌کند. با دیدن او حس ترحمی در ما ایجاد می‌شود. حس ترحمی که دنباله‌دار نیست و نویسنده به راحتی فرصتی را که برای ملاحظات روانشناختی شخصیتش دارد، از دست می‌دهد.

حال کتایون بعد از یک غافلگیری ساختگی خوب و نرمال است. درونش آرام است و هیچ نگاه متفاوت‌تری از پیش، به کاوه ندارد. نویسنده ابدا قصد واکاوی در کاراکترهایش را ندارد و به جد بر سطحی‌ترین پرداخت‌ها اصرار می‌کند. باور کنید فیلم‌فارسی‌های زیادی دیده‌ام به همین اندازه سطحی بوده‌اند. وقتی کاوه از لباس کتایون تعریف می‌کند، یعنی موذیانه جلو آمده تا درخواستش انجام شود. اما واکنش کتایون به این جملات چیزی جز «هیچ » نیست؛ نه کوچکترین تعجبی کرد و نه حالتی از خوشآمدی در دلش ایجاد شد.درحالیکه او می‌بایست در مقابل این جملات حداقل کمی به آن زنِ نیازمندی که در قسمت‌های نخست می‌دیدیم نزدیک شود. آن زنی که در دل جویای عشق بود و اصلا بخاطر همین کمبود به دنبال انتقام افتاد.

از جذابیت تا حقارت

(آغاز خطر اسپویل) نمی‌خواهم غافلگیری انتهایی قسمت دوازدهم را لو دهم ولی مجبورم چون موضوع بسیار مهم است. با دیدن این غافلگیری، احتمالا سوالی در ذهن‌تان ایجاد می‌شود؛ سوالی در رابطه با انگیزه‌ یکی از کاراکترهای اصلی. چرا اخگر با وجود آگاهی از زنده بودنِ یکی از آدم‌هایش، همچنان اصرار دارد همتا را نابودکننده برادرش و خودش را یک عزادار انتقام‌جو نشان دهد. اخگر خطاب به همتا: «من عزادار برادری‌ام که تو نابودش کردی»
مشکل کار مشخص است. او در تمام این دو قسمت دقیقا شبیه به یک عزادارِ جویای انتقام نوشته شده است و نویسنده سریال گویا در انتهای قسمت یازدهم به طور ناگهانی تصمیم گرفته این غافلگیری را در سریال جای دهد. اما نکته اینجاست که هر غافلگیری چنانچه پیش‌تر به آن اشاره کردم، به پیش‌زمینه و پس‌زمینه‌هایی متناسب با آن نیاز دارد. نمی‌شود از دل تناقض‌ها یا احساسات دروغین، غافلگیری بیرون آورد. طبق سابقه‌ای که از اخگر دست‌گیرمان شده این است که تا آنجا که امکان دارد آدم نمی‌کشد. بلکه آدم‌های خائن را به مرز وحشت می‌رساند.

به هرحال برای حرفه‌ خودش، کلاسی قائل است و قوانینی برای خودش دارد. به بهنام ناپدری همتا گوشزد می‌کند که با زنش درست رفتار کند اما به شکل کاملا غیرمنطقی در مواجهه با همتا مثل عقده‌ای های مریض جلوه می‌کند. به هرحال یا او باید یک عقده‌ای بی‌رحم باشد یا یک مافیاییِ حسابگر و دقیق و حتی در حد خودش منصف.

در قسمت‌های قبل‌تر نیز دچار همین شوک شدیم. اخگر به شکل عجیب و غریبی همتا را می‌شناخته و مسبب آوارگی‌اش بوده است. این یعنی یک دشمنی شخصی. کاراکتر اخگر بخاطر اینکه فیلمنامه‌نویس به دنبال غافلگیری‌های فکر نشده‌ای و ضربتی می‌رود، دوپاره شده و انسجامش را از دست داده است. بدمنی که خوب شروع شد و هرچه جلوتر می‌رود بدتر می‌شود. حتی دیالوگ‌های طولانی او با همتا آن هم در مکانی نامناسب حاکی از فیلمنامه‌ای ضعیف است. هر خلافکار مبتدی نیز می‌داند که اول طعمه را به لانه ببرد و سپس بخورد.

بازیگری جذاب محمدرضا فروتن بخاطر پرداختِ غیر دقیق و سطحی نویسنده، رفته رفته در حال مضمحل شدن است و امیدوارم این رویه متوقف شود. حداقل برای کسانی که اساسا بخاطر حضور این بازیگر خوب سریال را دنبال می‌کنند، ادامه داشتن این موضوع ابدا به نفع سریال تمام نخواهد شد.

فرعی‌ها: از بهترین تا بدترین

از میان اتفاقاتی که برای کاراکترهای فرعی سریال می‌افتد همانطور که انتظارش را داشتم، ماجرای ژیلا از باقی بهتر است. موقعیت چالشی‌تر روی بازی لیندا کیانی نیز تاثیر گذاشته است و ما حضور بهتری را از او شاهد هستیم. بهترین صحنه قسمت یازدهم سریال نیز به ژیلا و جست‌وجوی او در میان ماشین‌های اوراق شده تعلق دارد. اندک تعلیقِ این صحنه، باعث می‌شود ما نسبت به حسِ بد ژیلا واکنشی همذات‌پندارانه داشته باشیم. حتی اخگر نیز در مقابل این کاراکتر شخصیتی باهوش و زیرک به نظر می‌رسد که برای مجازات کردن آدم‌هایش راه‌های ویژه‌ای دارد.

این درحالی است که چنانچه توضیح داده شد، در مقابل کاوه، تعمدا تضعیف شده و درباره‌اش بدنویسی‌های زیادی می‌شود. گمان نمی‌کنم این حس همراهی با ژاله در همین زمان کم، بین ما و همتا یا ما و کاوه رخ داده باشد. نگرانی همتا برای مادرش ابدا برای ما ایجاد نگرانی نمی‌کند و حسادتش نیز چندان جدی و مهم نیست. می‌دانیم خطری عشقش کاوه را تهدید نمی‌کند و کاوه همیشه و در هر شرایطی با اوست و کوچکتیرن تفاوتی در رفتارش پیدا نمی‌شود؛ به همین سهل‌ الوصولی.

هرچند که نازنین بیاتی در تک‌پلانی‌های کوتاهی، خوب ظاهر می‌شود و گاهی بازی چهره قابل قبولی دارد اما همچنان نه قوی نوشته شده و نه آنطور که باید بازیگری می‌کند.
از بدترین فرعی‌های این دو قسمت نیز، افسون دوست کتایون است. زنی که مکار به نظر می‌آمد اما با حرکتی که از او در جشن دیدیم، بیش از اندازه سطحی و احمق به نظرمان رسید. ضعیف‌ترین آدم‌ها حسادت‌شان را اینگونه بچگانه آشکار می‌کنند. با این نوع واکنش‌ها دیگر انتظار یک رقیب جدی از افسون در مقابله با کتایون نداریم. این کاراکتر فرعی بد آغاز شد و همچنان بد جلو می‌رود.

بهرام در این دو قسمت بامزه‌تر از قبل به نظر می‌رسد. بخصوص در صحنه‌ای که می‌خواهد کت و شلوار و کفش تازه بگیرد و خود را در طبقه‌ اجتماعی که به آن تعلق ندارد جا بزند. حتی دیالوگ‌هایش با شاگرد مغازه نیز خوب و جالب است. اما در سریال مانکن نیز همچون سریال‌های اخیر دیگر، شاهد تکرار بامزگی‌ها و در نتیجه بی‌اثر شدنِ آن‌ها هستیم. رفتارهای او در کار جدیدش، اوج لمپنیزمِ لاتی همیشگی اوست. به قدری که هر مخاطبی این زیاده‌روی را متوجه می‌شود. درست مثل این است که گروچو یا چیکو (برادران مارکس) را در یک ملودرام عاشقانه رها کنیم. قطعا بهرام ربطی به برادران مارکس ندارد اما تقریبا به همان اندازه چیزی از دیسیپلین نمی‌داند.
لودگی افراطی او روی بازیِ دلال مدلینگ نیز تاثیر می‌گذارد و کار را خراب می‌کند. همین موضوع است که اجازه نمی‌دهد تنها مسئله اجتماعی و مهم سریال، رنگ و بوی قابل تاملی به خود بگیرد. بنابراین سریال آنطور که انتظار داشتیم، حتی به بحث مدل و شهرت توجه عمیقی نمی‌کند و عینک صورتی پررنگ را برای برخورد با این موضوع و باقی موضوعاتش، به چشم زده است.

سخنی با دوستان

از آنجایی که نظرات موافق و مخالف برایم مهم هستند، تلاش دارم گاهی در پایان نقدهایم، نیم‌نگاهی به آن‌ها داشته باشم. مخاطبانی که مانکن را تا به اینجای کار، سریالی خوب یا عالی ارزیابی کرده‌اند می‌توانند همچنان از دیدن این مدل شخصیت‌پردازی یا طرح‌ریزیِ ماجراها خوشحال و راضی باشند. هیچ خرده‌ای نمی‌توان بر سلیقه‌ها گرفت. پیشنهادم این است که بر اساس معیارهای غیرسلیقه‌ای نیز یکبار به تماشای آثار مورد علاقه‌شان بنشینند تا افق‌های تازه‌تری پیش رویشان باز شود. اینگونه است که می‌شود به رشد سریال‌سازی در ایران امیدوار بود؛ هرچه نقدها غیر سلیقه‌ای تر و جدی‌تر، امیدمان نیز بیشتر.

بیشتر بخوانید:

نقد سریال مانکن ؛ کثافت انسانی (نگاهی به قسمت اول)

نقد سریال مانکن ؛ هر چی خریدار بگه ( نگاهی به قسمت‌های دوم و سوم)

نقد سریال مانکن ؛ چرا لبخند نمی‌زنی (نگاهی به قسمت‌ چهارم)

نقد سریال مانکن ؛ یکم بال‌بال بزنی بد نیست (نگاهی به قسمت‌های پنجم و ششم)

نقد سریال مانکن ؛ عشق با اسانسِ توت‌فرنگی (نگاهی به قسمت‌های هفتم و هشتم)

نقد سریال مانکن ؛ بازی موش و گربه (نگاهی قسمت‌های نهم و دهم)

.کپی شد

https://vgto.ir/1ml

Let’s block ads! (Why?)

ادامه مطلب

نقد فیلم Joker – عقاید یک دلقک قاتل

فیلم جوکر بعد از سالها جنجال و هیاهو اکران شده و این حواشی در زمان اکران دو برابر هم شده است. گرچه نمی‌توان در بررسی این فیلم کاملا از حواشی آن دور شد و این دو مقوله به همدیگر گره خورده‌اند اما فارغ از این جریانات، باید دید که آیا اساسا فیلم جوکر توانسته یک اثر سینمایی موفق باشد؟ واقعیت اینست که فیلم مستقل این ابرشرور دنیای DC، یک ایراد کلی دارد و آنهم اینست که فیلم به هیچ وجه برخاسته از دنیای کمیک‌ها نیست و به معنای واقعی یک اثر مستقل است؛ یک اثر مستقل و بسیار قوی و خوب. با نقد فیلم Joker همراه ویجیاتو باشید.

نقد فیلم جوکر

بسیاری از همان ابتدای عقیده داشتند انتخاب تاد فیلیپس گزینه عجیبی برای ساختن فیلم مستقل جوکر به شمار می‌رود؛ مردی که توانسته کمدی‌های قوی همچون بورات و سری Hangover را خلق کند در پشت سکان ساخت فیلم یکی از شرورترین کاراکترهای تاریخ سینما چه می‌کند؟ این پرسش اما یک جواب صاف و ساده داشت: کمدی‌های تاد فیلیپس از نوع دیوانه‌واری بودند و جوکر هم یک دیوانه تمام عیار است. وجه اشتراک فیلم جدید فیلیپس با آثار گذشته و موفق او نیز در همین نکته نهفته است: جنون. البته اینکه فیلیپس می‌تواند با آثاری با بودجه کم هم سازش داشته باشد و آنها را عموما به سوددهی برساند هم قطعا در انتخاب او توسط استودیو برادران وارنر بی‌تاثیر نبوده است.

نقد فیلم جوکر

همانطور که پیش‌تر هم نوشتیم، ایفاگری نقش جوکر نیز قصه عجیبی در هالیوود دارد. بازیگرانی که در قالب این کاراکتر فرو می‌روند، همگی از حال و هوای عجیب روزهایی که لباس و نقاب دلقک دیوانه را برای دوران فیلمبرداری به تن داشتند می‌گویند. جنونی که جوکر در ذات خود دارد، به هر طریقی شده به بازیگر او هم می‌رسد؛ حتی اگر این نقش مانند فیلم «جوخه خودکشی» ضعیف پرداخته شده باشد.

بیشتر بخوانید:

تبدیل شدن به جوکر – کاری فراتر از بازیگری یک نقش

جوکر برخاسته از کمیک است اما دیگر فقط متعلق به کمیک‌ها نیست

نقد فیلم جوکر

فیلم Joker یک فیلم مستقل و با بودجه اندک و تم بسیار تاریک است. پروسه ساخت آن فراز و نشیب‌های زیادی داشته و حتی زمانی مارتین اسکورسیزی کارگردان (که این روزها به خاطر صحبت‌هایش درباره ارزش سینمایی دنیای مارول تیتر رسانه‌ها شده) قرار بود هدایتگر فیلم باشد. اسکورسیزی البته بعدها درگیر پروژه جدید خودش یعنی Irishman شد و با اینکه قرار بود در منصب تهیه کننده فیلم ظاهر شود اما به خاطر درگیری بیش از حد در این پروژه، نتوانست به هیچ طریقی در کارنامه هنری فیلم جوکر قرار بگیرد؛ البته لااقل به صورت علنی.

اما چرا می‌گویم به صورت علنی؟ برای اینکه تاثیر فیلم‌های اسکورسیزی در جای جای فیلم جوکر مشهود است. فیلمنامه‌ای که تاد فیلیپس و اسکات سیلور (که فیلمنامه فیلم ۸ مایل با حضور امینم را در کارنامه‌اش دارد) نوشته‌اند وامدار برخی آثار اسکورسیزی مانند راننده تاکسی، گاو خشمگین و سلطان کمدی است. این وامداری اما در کنار خلاقیت‌های این دو تن قرار گرفته و نتیجه اثری شده که به شدت قابل تحسین است و می‌توان آن را به روش‌های مختلفی واکاوی کرد. فیلمنامه پرمغز، پرکشش و نسبتا پیچیده‌ای که فیلیپس و اسکات برای جوکر نوشته‌اند، به جرات یکی از قوی‌ترین فیلمنامه‌های تاریخ سینمای اقتباسی از کمیک‌بوک‌ها است.

چیزی که باید در ابتدای کار و قبل از دیدن جوکر مورد پذیرش تماشاگران آن قرار بگیرد، اینست که جوکر جدا از یک شخصیت کمیک بوکی بسیار محبوب و معروف که بارها به شکل‌های مختلف در مدیوم‌های مختلف (فیلم، انیمیشن، بازی و…) دیده شده، خودش یکی از مشهورترین نقش منفی‌های تاریخ سینماست. جوکر در کنار دارث ویدر و هانیبال لکتر و… برای فیلم‌بازان قهار سینمایی (فارغ از اینکه عشق کمیک هستند یا نیستند) یک شخصیت منفی ترسناک و با ابهت است. او دیوانه‌ای است که خودش را شکل دلقک‌ها کرده و لباس‌های عجیب و غریبی می‌پوشد و در کمال آرامش، یک جنون ذاتی دارد. جوکر پلید است و سیاهی تمام زندگی‌اش را گرفته و از کشتن پدر و مادری جلوی فرزندش و یا له کردن یک پسر نوجوان زیر مشت و لگدش ابایی ندارد. تیم او به دختر رییس پلیس شهر تجاوز می‌کند و او را علیل می‌کند و فیلم‌های این تجاوز را برای پدر دختر جوان به نمایش می‌گذارد. او دو کشتی پر از جمعیت آدم را بمب‌گذاری می‌کند و ساکنین هر دو کشتی را به جان هم می‌اندازد تا دیگری را از بین ببرند و در طی سرقت از یک بانک، تقریبا تمام همدستانش را می‌کشد تا پول‌ها به خودش برسد. این‌ها بخشی از اقدامات شرورانه این کاراکتر است و با مرور کردن آنها به این نکته پی می‌بریم که جوکر برای تمامی دنبال کنندگانش یک شخصیت منفی است و نه لزوما یک شخصیت برخاسته از کاغذهای کتاب‌های کمیک.

واقعیت‌تر از مستند

نقد فیلم جوکر

فراکمیک بودن شخصیت جوکر بوده که دستمایه ساخت فیلم تاد فیلیپس شده و از آنجایی که جوکر در کل داستان‌ها یک شخصیت تقریبا با گذشته‌ای مجهول بوده، استودیو دستان او و همکارش (اسکات سیلور) را باز گذشته تا بتوانند پیشینه این شخصیت را هر طور که دلشان می‌خواهد بسازند. آنها با نیم‌نگاهی بسیار جزئی به کمیک‌ها این کار را انجام داده‌اند و بی‌خیال قصه‌هایی چون افتادن جوکر در یک حجم عظیمی از اسید شده‌اند و داستان او را بسیار واقع‌گرایانه‌تر نوشتند، در واقع بسیار بسیار بسیار واقع‌گرایانه‌تر به طوری که بعد از دیدن فیلم جوکر احتمالا با خودتان فکر خواهید کرد که تعدادی از اطرافیان شما قابلیت تبدیل شدن به این شخصیت را دارند و باید مراقبشان باشید.

همین نگرانی هم بوده که پلیس و ارتش آمریکا و عده‌ای از منتقدان را به استرس واداشته و کاری کرده که گروه‌های پلیسی در سالن‌های سینما حضور داشته باشند و یا برخی منتقدان برای دیده نشدن فیلم آن را بکوبند. به قول واکین فینیکس (بازیگر اصلی فیلم) جوکر ابدا به یک اثر سینمایی متعلق به یک استودیوی هالیوودی شبیه نیست و تو گویی یک کارگردان زبردست و تیمی زبده، با بودجه‌ای محدود و مستقل داستانی بی‌سانسور و بدون ترس از انتقادات حاکمیت و جامعه را ساخته‌اند. در حقیقت فیلم جوکر اثریست که اگر در کشوری مثل ایران ساخته می‌شد، از همان ابتدای امر دچار ممیزی می‌شد و اجازه اکران نمی‌گرفت ولی در هالیوود جلوی ساخته شدن این فیلم و اکران آن را نمی‌توان گرفت اما می‌توان ضرباتی به آن، چه از طریق حاکمیت و چه از طریق منتقدان قلم فروش زد.

آرتور؛ کمدینی که کمدی بلد نبود

نقد فیلم جوکر

جوکر در فیلم جدید خود اسم دارد؛ آرتور فلک (بر خلاف کمیک‌ها که اگر هم اسمی روی او گذاشته می‌شد حتما با J شروع می‌شد؛ همین نکته اولین دهن‌کجی فیلیپس به دنیای کمیک‌ها است) و به همراه مادرش زندگی می‌کند. او نزدیک به ۴۰ سال دارد و در یک موسسه‌ای کار می‌کند که دلقک به مراسمات و رستوران‌ها و… می‌فرستد. او از بچگی عاشق این بود که لبخند را به لبان مردم بیاورد و یک کمدین شود. او می‌گوید مادرش هم به او از بچگی تاکید کرده که وقتی بزرگ شد باید همین کار را بکند.

آرتور و مادرش در وضعیت اقتصادی بغرنجی هستند و درآمد چندرغاز آرتور زندگی را برای آنها سخت کرده است. مادرش ولی زمانی در کاخ توماس وین (پدر بروس وین یا همان بتمن خودمان که در اینجا کودکی بیش نیست) خدمت می‌کرده و با ارسال نامه‌هایی به این ثروتمندترین شهروند شهر گاتهام (شهر فرضی که داستان‌های بتمن در آن جریان دارد) از او طلب کمک دارد. آرتور از این کار مادرش خوشش نمی‌آید اما نمی‌تواند مانع او هم بشود و از آنجایی که نامه‌ها هم سالهاست که بی‌جواب مانده‌اند، بیخیال گیر دادن به مادرش شده است.

آرتور از خدمات درمانی دولت استفاده می‌کند و هر از گاهی پیش یک روانشناس می‌رود. او آدم چندان نرمالی نیست و مشکلاتی دارد که مهمترین آنها به خندیدن بی‌اراده با صدای بلند برمی‌گردد. خنده‌های آرتور حالتی عجیب و غریب دارند و در طول فیلم متوجه می‌شویم که صرفا در زمان‌های خنده‌دار پیش نمی‌آیند بلکه آرتور با کمک این خنده‌های مسخره و مضحک، هم گریه می‌کند و هم اعتراض و هم فریاد خشم سر می‌دهد. آرتور هیچ حسی به جز این خنده‌‌های فریکی ندارد و تقریبا تمام کنش واکنشات خود را در آن خلاصه کرده است. او اما کارتی به همراه خود دارد که در آن نوشته: خنده‌های من به خاطر بیماری‌ام است و لطفا خودتان را اذیت نکنید و مرا ببخشید.» این کارت برای زمانی است که مردم از دست او شاکی می‌شوند و او با دادن کارتش به آن‌ها، مردم را از بیماری‌اش آگاه می‌کند.

یک جامعه آشوبزده

نقد فیلم جوکر

آرتور فلک توسط همه طرد و تحقیر می‌شود؛ دوستی ندارد و معشوقه‌ای هم دور و برش نیست؛ به جز زن همسایه که او هر از گاهی دنبالش می‌رود و یک عشق یک طرفه است. آرتور از دنیا بریده و باور دارد که آن بیرون همه دیوانه شده‌اند و هیچ‌کس کسی را دوست ندارد. او می‌خواهد با بچه‌ها بازی کند و والدین بچه‌ها او را دعوا می‌کنند و او می‌خواهد لقمه نانی با لباس دلقکی‌اش در بیاورد و یک مشت جوان اذیتش می‌کنند. آرتور به دنیای کمدی خود پناه برده؛ دنیایی که هیچ تبحری در آن ندارد و کاملا یک کمدی سیاه‌تر از سیاه است.

او جوک‌هایی می‌گوید که برای هیچکس خنده دار نیست و همه آن‌ها زخم زبان‌های بسیار عمیقی درشان نهفته است. سرکوبی که آرتور در زندگی خود از اینور و آنور به سمتش حواله می‌شود او را روز به روز عصبانی‌تر می‌کند. او در این بین عاشق یک کمدین تلویزیونی به نام مورای فرانکلین است و دوست دارد یک روز در برنامه او شرکت کند و همگان را به تحسین وادارد. از آنطرف اما شوی شبانه فرانکلین از محبوبترین برنامه‌های گاتهام است و هرکسی نم‌یتواند به همین راحتی در آن شرکت کند.

داستان جوکر در اوایل دهه هشتاد میلادی می گذرد و برای همین خبری از هجمه رسانه‌ها و نفوذ اینترنت در آن نیست ولی در کمال بهت و وحشت، این جامعه غیر امروزی تداعی کننده جوامع امروزی است.

فیلم جوکر حول شخصیت آرتور و زندگی نکبت بارش می‌گذرد. او سعی و تلاش خودش را می‌کند تا با جهان و جهانیان ارتباط برقرار کند اما با جامعه‌ای فارغ از محبت روبروست. در این شهر مردان هیز، زنان را در خیابان و مترو‌ اذیت می‌کنند و شهروندان با سگرمه‌های درهم به اینور و آنور می روند. گاتهام (جهان پیرامون ما) به ظاهر شهر امنی است ولی در باطن مانند برجی می‌ماند که پایه‌های آن لرزان هستند.

نقد فیلم جوکر

جامعه گاتهام تا حدی شبیه به ایران خودمان هم است. مردمانی که اقتصاد آن‌ها از داخل در حال فروپاشی است ولی عوضش امنیت دارند. شرایط بد اقتصادی روی ملت فشار آورده و فاصله طبقات اجتماعی روز به روز بیشتر و بیشتر می‌شود. این موضوع باعث نفرت پایین دستان نسبت به زندگی لوکس و عاری از دغدغه بالا دستان شده و آنها را به ستوه آورده است. این ماجرا را کم در بین صحبت‌های کارشناسانه سیاسی مردم خودمان در تاکسی و اتوبوس نمی‌بینیم. با این تفاوت که فیلم آنچنان موضع سیاسی نمی‌گیرد و‌ تا حد امکان خودش را از بازی‌های پیچیده سیاسی دور می‌کند.‌ کارگردان حرف سیاسی‌اش را در یک جمله ساده ولی چکشی به سیاستمداران می‌زند: به دنیا گند زدید و مردم را تبدیل به مشتی انتقامجو و متنفر از هم بدل کرده‌اید. نگاه فیلیپس سیاه است ولی باید اعتراف کرد چندان از حقیقت دور نیست.

در بخشی از فیلم توماس وین معترضین به اوضاع جامعه را مشتی دلقک می‌نامد و این موضوع با لقب نهادن روی جامعه منتقدین دولت در برخی کشورها بسیار شبیه است. حرف‌های وین در کنار قدرت مالی او و سلطه‌اش روی گاتهام باعث شده که او شبیه به سیاستمداری پولدار ولی پوچ باشد. وین ثروتمندی است که صرفا بخاطر ثروتش به اینجا رسیده و حالا می‌خواهد شهردار شود و تصور می‌کند با قدرت پولش می‌تواند همه چیز را، حتی بخشی از کارنامه زندگی‌ خود را بخرد. آرتور اما این قدرت را ندارد. او معترضی است که با مصامحت پیش می‌رود و به بن‌بست میرسد و البته که همه می‌دانیم در نهایت جوکر، این ابرشرور سینما، پا به راه خلاف می‌گذارد.

خشونتی از جنس زیر پوستی

نقد فیلم جوکر

سیر تکاملی شخصیت جوکر در فیلم با طمانینه و‌ صبر درستی پیش می‌رود. فیلم کاملا می‌تواند یک پرونده مطالعاتی مناسب برای مفهوم تحلیل شخصیت در بین روانشناسان باشد. تبدیل آرتور از یک جوانک و دلقک ساده به یک دلقک دیوانه و آدمکش؛ از ترسناکترین تغییرات شخصیتی در تاریخ سینماست. شاید پیش از این فقط جرج لوکاس توانسته بود در دو سه فیلم متوالی؛ به سمت تاریکی گراییده شدن آناکین اسکای واکر را (تبدیل شدنش به دارث ویدر) با این دقت به تصویر بکشد. اینجا تفاوت اما این است که جوکر بسیار باورپذیرتر از جهان فضایی جنگ ستارگان است و بیش از حد به جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم شباهت دارد.

خشونتی که این روزها گفته می‌شود در فیلم جوکر وجود دارد و نگران کننده است، یک خشونت پنهان است. فیلم مانند یک اثر سینمایی ترسناک موفق که ترس از نوع زیرپوستی را به ارمغان می اورد، خشونتی نهان دارد و بیشتر از یک فیلم که در آن کشت و کشتار و تکه شدن بدن‌ها وجود دارد تاثیرگذار است.

اساسا به همین دلیل هم بوده که فیلم درجه سنی R (بزرگسالان) گرفته وگرنه از لحاظ بصری خشونت عجیب و غریبی که پیش از این در آثار سینمایی و‌ هالیوودی ندیده باشیم وجود ندارد. خشونتی که در پس آرامش آرتور قرار دارد، ریشه در عناصر بسیار تلخی دارد که با رو شدن آن‌ها، هضم کردن این خشونت برای مخاطبین بزرگسال کاملا قابل درک است. در واقع می‌خواهم بگویم فیلم اینطور پیش نمی‌رود که یک خشونت غرض‌ورزانه بی‌حد و حصر بدون دلیل به تصویر بکشد ولی عده‌ای معتقدند در اینکه فیلم این ابراز خشنونت را تنها راه حل آرتور (جوکر) معرفی می‌کند، کمی زیاده‌روی کرده است.

جوکر در فیلمی که خودش پرچمدار خشونت آن می‌شود، سردمدار است و به یک ضد قهرمان تبدیل می‌شود که نه می‌توان آن را دوست داشت و نه می‌توان از آن متنفر بود. حس دوگانه‌ای که در مخاطب نسبت به جوکر ایجاد می‌شود از آن دسته حس‌هایی است که هر کارگردانی با ارائه قصه‌اش به آن نمی‌رسد و فیلیپس توانسته مرز میان سیاهی و روشنایی را با هم در آمیزد. او در برخی صحنه‌ها استرس را نیز وارد شریان‌های فیلم می‌کند و جوکر را تبدیل به شخصیتی غیرقابل حدس می‌کند و به مخاطب رو دست می‌زند. خشونت‌های جوکر هنوز در جاهایی تبدیل به عطوفت می‌شود و این پارادوکس در برخی صحنه‌ها شبیه به سکانس‌های خلق شده توسط تارانتینو از آب در آمده است. خشونت جوکر با شعارهای سیاسی دموکراسی سنخیتی ندارد ولیکن جوابیه‌ای است که شاید در بسیاری از جوامع، آخرین راه حل باشد. او در واقع یک انقلابی است و رهبر انقلابی است که ناخودآگاه آن را راه می‌اندازد.

دلقک گریان

نقد فیلم جوکر

همانطور که از نام و داستان فیلم بر می‌آید و پیش از این هم گفته شد، فیلم جوکر درباره یک شخصیت خاص است و کاراکترهای فرعی در خدمت پیش بردن داستان او هستند‌. با اینکه در ابتدا قرار بود لئوناردو دی‌کاپریو نقش جوکر را ایفا کند ولی در نهایت با اصرار کارگردان این نقش به واکین فینیکس رسید. واکین بازیگر قابلی است که با وجود توانایی‌های بسیارش تاکنون مورد بی‌مهری آکادمی اسکار هم قرار گرفته و از این حیث وجه شباهتی با خود جوکر نادیده گرفته شده در جامعه دارد.

نقد فیلم جوکر

اما پیش از آنکه مبحث بازیگری را بازتر کنم باید به چالشی که برای بازیگران جوکر پس از بازی اعجاب برانگیز مرحوم هیث لجر پیش آمده اشاره کرد؛ یعنی مقایسه ناخودگاه قدرت بازیگری آنها با هیث لجر. به عنوان مثال در جوخه خودکشی سعی شد که با دگرگون ساختن ۱۸۰ درجه‌ای جوکر از هر لحاظ (از سن گرفته تا گریم) تا حد زیادی از جوکر سه گانه نولان فاصله بگیرند. این ترفند تاحدی جواب داد ولی بخاطر پرداخت نادرست (و حذف بسیاری از صحنه های جوکر) برگ برنده فیلم هارلی کویین شد که پیش از این هم در پرده سینما دیده نشده بود و مارگو رابی زیبارو و قهار در امر بازیگری نیز توانست گوی سبقت را از همتای مذکرش برباید و فیلم مستقل خودش را به زودی داشته باشد.

جوکر در فیلم جدید تاد فیلیپس نیز با جوکر سه گانه نولان تفاوت های اساسی دارد. در اینجا شاهد ریشه های جوکر هستیم و کمی بیش از یک‌سوم فیلم حکایت جوکر شدن او را می‌بینیم. اینجا فرصت‌های بیشتری وجود دارد و‌ شاهد دگردیسی یک کاراکتر و رسیدن آن به مرز جنون و گذر از این مرز جهنمی هستیم و طبیعتا واکین نقش سخت تری بر عهده داشته؛ نقشی که نمیتوانم بگویم صد در صد از اجرای آن برآمده ولی توانسته تا حد زیادی آن را واقع‌پذیر بازی کند.

نقد فیلم جوکر

مشکل اصلی واکین زور زدن بیش از حدش در برخی صحنه‌هاست. بی شک او برای خلق این کاراکتر زحمات زیادی را محتمل شده؛ از رژیم های سخت غذایی تا مطالعات گسترده روی مقوله جنون ولی گاهی کنترل از دست او خارج می‌شود و بازی غلوآمیزی ارائه می‌کند‌. این صحنه های خارج‌ از کنترل با اینکه به ندرت رخ می‌دهند ولی به خاطر اینکه کل بار فیلم روی دوش‌های واکین است به شدت به چشم می‌آیند.

نقدهای بی رحمانه‌ای همچون اینکه واکین زور می‌زند تا اسکار بگیرد چندان منطقی نیستند و بیشتر به نظر میرسد خلق و خوی کاراکتری که او در آن فرو رفته و فراز و‌ فرود این شخصیت در فیلمنامه گاهی باعث برهم زدن نوسان و نشان دادن دوز جنون او می‌شود. این موضوع شاید بیشتر از آنکه ضعف واکین باشد، ضعف کارگردان است که نتوانسته آن بالانس درست و یکدستی را از دل بازی فوق العاده واکین در بیاورد. در هر حال درآوردن نقش جوکر با نقشی مثل دارث ویدر، پشت آن نقاب گنده و سیاه، زمین تا آسمان تفاوت دارد. زبان بدن واکین و میمیک‌های صورت او خارق العاده هستن و زمانی که لب به سخن می گشاید قدرت بیانش نیز آشکار می‌شود. آرتور بچه‌ای عصبانی است و ایدئولوژی‌های پیچیده‌ای همچون بین در بتمن برمی‌خیزد ندارد. سادگی در دیالوگ ها جریان دارد و ادای آنها نیز به همین صورت است. دیالوگ‌های جوکر ساده و پرمغز هستند و آکنده از حرف‌های ناشنیده‌ای که این روزها بسیاری از مردم آن‌ها را به زبان می‌آورند.

در نهایت اما اگر جزو آن قشری باشید که اصرار بیش‌ از حدی بر مقایسه هیث لجر و واکین فینیکس داشته باشید و در این پی یافتن پاسخ این سوال که کدام یک بازی بهتری از خود نشان داده پافشاری کنید، باید بگویم که در مجموع هیث لجر بازی یکدست بهتری از این دیوانه با جنون سینوسی از خود نشان داده ولی قبل از قضاوت نهایی درباره این انتخاب، بازهم جمله‌های پیشین و تفاوت‌های این دو نقش را مرور کنید.

توهم یا واقعیت؟

نقد فیلم جوکر

شخصیت جوکر در فیلم جدید تاد فیلیپس صرفا یک آنارشیست نیست و برای کارهایش دلیل دارد. او حتی روانشناسی دارد که در نهایت به او می‌گوید هیچکس هیچ اهمیتی به آن‌ها نمی‌دهد. جوکر در فیلم تاد فیلیپس دچار انواع بلایا شده و هیولایی خودساخته نیست بلکه دیگران او را ساخته‌اند. توهماتی که او در طول فیلم دارد، بیش از پیش شخصیت او (و خود فیلم) را پیچیده می‌کند. کار ممکن است به جایی برسد که بیننده حتی شک کند که آیا واقعا در حال دیدن زندگی جوکری است که تاکنون می‌شناخته یا ماجرا چیز دیگری است؟!

تقریبا تمام لحظاتی که چرخ دنیا به کام او می‌چرخد توهماتی بیش نیستند و او حتی برخلاف تصوری که در عمق ذهنش دارد، حتی مادرش در کمدی باورش ندارد و او را واقعا دوست ندارد بلکه فقط به او نیاز دارد. این حد از شقاوت و بی رحمی در کمتر فیلمی دیده شده و آرتور در بین این حجم از سیاهی طبیعتا همان جوکری می‌شود که ما آن را می‌شناسیم. یک قاتل روانی که همانطور که دنیا و ساکنین آن به او رحمی نشان نداده‌اند، به هیچکس رحم نمی‌کند و با کسی شوخی نمیکند. لااقل شوخی‌هایش آنطور نیست که هر دلقکی باید با کسی شوخی کند.

با توجه به هفت مرحله ای که ارتور در طول فیلم سپری میک‌ند (از من نخواهید بیشتر درباره این مراحل توضیح بدهم! اسپویل شدیدی به دنبال دارد) ما با سیر تکامل شخصیتی کاملی از او روبرو هستیم که ذره ذره آرتور را به آن جانی روانی نزدیک‌تر می‌کند. مرحله هفتم که در پایان‌بندی فیلم شاهد آن هستیم مخاطب را به فکر فرو می‌برد و باعث می‌شود که بارها درباره اینکه آخر فیلم چی شد با خودش و دیگران بحث کند. پایان بندی جوکر می‌تواند از زوایای گوناگونی بررسی شود که هر یک از آن‌ها تا حد زیادی در روند فیلمنامه و چیزی که از آن درک شده تاثیر می‌گذارد. پایان نسبتا بازی که فیلیپس برای فیلمش انتخاب کرده، تئوری‌های مختلفی به همراه دارد که بیشتر پرداختن به آن‌ها را به زمان مناسبی موکول می‌کنم.

قدم‌های پیش رو

نقد فیلم جوکر

آینده جوکر جدید سینما مشخص نیست و با اینکه فینیکس ابراز علاقه کرده که در دنباله این فیلم ظاهر شود ولی باید دید که نظر کارگردان و استودیو چه خواهد بود. با توجه به بودجه اندک فیلم و فروش احتمالا خوب آن در قبال این بودجه ۵۵ میلیون دلاری، بعید نیست که وسوسه ساخت ادامه آن نیز به سر تیم سازنده بزند ولی بیایید دست به دعا برآریم تا چنین اتفاقی نیفتد. استودیو برادران وارنر قصد داشت که در کنار دنیای نسبتا شکست خورده ابرقهرمانان DC، یک سلسله فیلم‌های مستقل با بودجه اندک و تمی تاریک بسازد و اعلام کرده بود که جوکر اولین فیلم از این سری خواهد بود. خوشبختانه دنیای DC، به خصوص دنیای شوالیه گاتهام، آنقدر از این کاراکترهای باشکوه دارد که بتوان همین رویه را با دیگر کاراکترها ادامه داد. البته که هیچ‌یک از این کاراکترها به گرد پای جوکر نمی‌رسند ولی ادامه ساختن برای این فیلم باشکوه، جرات و جسارت زیادی می‌طلبد.

شخصیت جوکر یک جمله معروف در کمیک مشهور Killing Joke دارد و در آنجا می‌گوید که دقیقا گذشته خود را به یاد نمی‌آورد و هر بار با مرور زندگی‌اش، یک چیز جدید به خاطر می‌آورد. در نهایت هم می‌گوید دوست دارد اگر گذشته‌ای داشته، یک گذشته چند گزینه‌ای باشد که خودش آن را انتخاب کند. تاد فیلیپس دقیقا بر اساس همین جملات قصار جوکر پیش رفته و این اصل را رعایت می‌کند. فیلم او طوری ساخته شده که می‌تواند یکی از گذشته‌های جوکر باشد و یا نباشد.

جوکر تاد فیلیپس یک سر و گردن از آثار سینمایی اقتباسی کمیک‌بوکی بالاتر است و یک پله پرتاب برای این کارگردان به حساب می‌آید. فیلم ایراد بزرگی دارد که هیچ وفاداری به کمیک‌ها ندارد و Origin جوکر و حتی پیشینه خاندان بتمن را تا حدی مورد تغییرات جزیی داده است و از همین حیث شاید یک سری از طرفداران دو آتشه کمیک‌ها از این تغییرات به خشم بیایند. کارگردان کاملا دستش باز بوده و تا جایی که توانسته قصه خودش را در دل این شخصیت جاری ساخته و تنها به اشارات و ادای احترام‌های بسیار کوتاه (نهایتا دو سه مورد) به سری کمیک‌های DC و قصه بتمن بسنده کرده است. فیلم با اینکه مملو از جلوه‌های ویژه نیست ولی چشم‌نوازی‌اش را طور دیگری نشانمان می‌دهد و در کنار آن با موسیقی بی‌نظیری که دارد گوش‌نوازی هم می‌کند. جوکر جدید هالیوود حرف‌های زیادی برای گفتن دارد، حرف‌هایی که می‌توان آنها را در یک طومار نوشت و قطعا در آینده در ویجیاتو بیشتر به آن‌ها خواهیم پرداخت.

.کپی شد

https://vgto.ir/187

Let’s block ads! (Why?)

ادامه مطلب

معرفی ۱۰ پوکمونی که براساس موجودات افسانه‌ای طراحی شده‌اند

برای معرفی پوکمون همین کافیست که بدانید برند پوکمون بیش از ۹۰ میلیارد دلار ارزش دارد ( در اصل باید پوکی‌مان تلفظ شود ولی در ایران با نام پوکمون شناخته می‌شود) با انتشار بازی واقعیت افزوده Pokémon Go در سال ۲۰۱۶ بیشتر از همیشه محبوب شد و اخیرا با ساخت فیلم کارآگاه پیکاچو و عرضه Pokemon Sword and Shield مجدداً سر زبان‌ها افتاده است.

اگر از طرفداران سری بازی‌های Pokémon باشید، احتمالاً این سوال برای شما به وجود آمده است که طراحان از چه منابعی برای خلق پوکمون‌ها استفاده کرده‌اند. در پاسخ باید گفت که طراحی پوکمون‌ها را می‌توان به ۳ دسته متفاوت تقسیم کرد: دسته‌ اول پوکمون‌هایی است که بر اساس تخیل طراحان خلق شده‌اند؛ دسته‌ دوم پوکمون‌هایی است که بر اساس حیوانات واقعی خلق شده‌اند؛ در نهایت نیز دسته سوم از پوکمون‌ها قرار می‌گیرد که ریشه‌ در افسانه‌های کشورهای مختلف به خصوص ژاپن دارند. در این مقاله قصد داریم تا به معرفی ۱۰ مورد از پوکمون‌های دسته سوم بپردازیم که در عین جذاب و دوست داشتنی بودن، ریشه‌ تاریخی تاریکی دارند.

معرفی پوکمون

مالی بر اساس یک داستان قدیمی درباره همسری آدمخوار است

استودیو بازی‌سازی فریک گیمز در زمان طراحی مالی تصمیم گرفت این پوکمون را براساس یک افسانه قدیمی خلق کند. وقتی به افسانه‌های قدیمی ژاپن نگاهی می‌اندازیم، با موجودات مختلف در شکل و اندازه‌های متفاوت روبه‌رو می‌شویم که در میان مردم این کشور با نام یوکای (Yōkai) شناخته می‌شوند. یکی از افسانه‌های قدیمی، درباره‌ کشاورزی بخیل است که از داشتن همسر جدیدش احساس رضایت بسیاری می‌کرد، زیرا او به ندرت گرسنه می‌شد و غذا می‌خورد. همین مسئله نیز باعث شده بود تا این کشاورز بتواند پول‌ و حجم زیادی غذا ذخیره کند.

با گذشت مدتی از ازدواج این دو، کشاورز متوجه می‌شود که غلات و منابع غذایی که ذخیره کرده بود، به سرعت در حال کم شدن است. کشاورز تلاش بسیاری کرد تا بتواند دلیل این اتفاق را بفهمد اما موفق نشد. شرایط به همین منوال پیش رفت تا اینکه یک شب به طور اتفاقی از خواب بیدار می‌شود و علی‌رغم اینکه انتظار داشت تا همسرش را خوابیده ببینید، او را در حالی می‌یابد که دهان دومش در حال بلعیدن منابع غذایی است.

معرفی پوکمون

گروهی از سِیبِلای‌ها به خانواده‌ای در کنتاکی حمله کردند

یکی از عجیب و غریب‌ترین مواجهه‌ انسان‌ها با موجودات ماورا الطبیعی به سال ۱۹۵۵ باز می‌گردد که پرونده‌ آن امروزه با نام Hopkinsville Goblin شناخته می‌شود. در آن زمان، ادعا شد که یک مزرعه روستایی در کنتاکی توسط گروهی از موجودات ناشناخته با قدی معادل ۳ فوت مورد حمله قرار گرفته‌ است. افراد حاضر در مزرعه نیز به محض مشاهده‌ این موجودات، سلاح‌های خود را برداشته و به سمت آن‌ها شلیک کردند.

با توجه به اظهارات شاهدان عینی، این موجودات ترسناک و در عین حال بازیگوش، پاهای لاغرِ کوچک و چشمانِ روشنِ براقی داشتند، گلوله‌ها روی آن‌ها تاثیری نداشت و از بدنشان عبور می‌کرد و نحوه‌ راه رفتن شان نیز دارای نوسان بود. با توجه به شباهت‌هایی که میان سیبلای‌ها و موجودات ماورا طبیعی توصیف شده توسط شاهدان عینی وجود دارد، به نظر می‌رسد طراحان از این پرونده اسرارآمیز برای طراحی الهام گرفته‌اند.

معرفی پوکمون

ویسکَش با وجود آوردن زلزله، هزاران نفر را به کام مرگ فرستاد

در افسانه‌های ژاپن، ماهی غول پیکری به نام اونامازو در اعماق سواحل گل‌آلود زندگی می‌کرد که قدرت بسیاری داشت. پس از یک زلزله مرگبار که باعث کشته شدن هزاران نفر شد، یک ماهیگیر ادعا کرد درست پیش از آغاز زلزله، متوجه فعالیت شدید اونامازو در اعماق ساحل شده است. همین ادعا نیز مردم را به این نتیجه رساند که این گربه‌ماهی عظیم باعث به وجود آمدن زلزله می‌شود.

این گربه‌ماهی که روزگاری در میان موجودات بسیار ترسناک اسطوره‌شناسی ژاپن قرار داشته، به خاطر همین افسانه‌ و ارتباطش با زلزله در طراحی لوگوی سیستم هشدار زودهنگام زلزله کشور ژاپن به کار رفته است. طراحان پوکمون‌ها نیز نتوانستند قید پتانسیل‌های این موجود افسانه‎‌ای را بزنند و با الهام‌گیری از او، ویسکش را خلق کردند.

معرفی پوکمون

ناین تیلز می‌تواند به قدرتی خداگونه دست یابد

فاکس اسپیریت‌ها اگر چه حضور پر رنگی در افسانه‌های ژاپن دارند اما ریشه‌‌شان به فرهنگ باستانی چین باز می‌گردد. یکی از ویژگی‌های نژاد آن‌ها، این است که هر صد سال یک دم جدید در می‌آورند و زمانی که تعداد دم هایشان به عدد ۹ برسد، به دانش بی نهایت و قدرتی خداگونه دست پیدا می‌کنند و خز سرخ‌رنگشان به سفید تغییر می‌کند. وُلپیکس بدون شک بر اساس فاکس اسپیریت طراحی شده است، با این تفاوت که رنگ خز این پوکمون با رسیدن تعداد دم‌ها به ۳ تغییر پیدا می‌کند.

معرفی پوکمون

جِنیکس علاقه بسیاری به خوردن گوشت دارد

در افسانه‌های ژاپن، موجوداتی به نام یاما-اوبا وجود دارند که معنی اسم آن‌ها به فارسی «عجوزه کوهستان» است. این موجودات به تنهایی در کوه‌های یخی زندگی می‌کنند و تنها هدفشان، اغوا کردن مسافران گم شده در مسیرهای کوهستانی است. بعد از فریب دادن نیز طعمه‌ها را به غار خود می‌برند و پس از کشتن، از گوشت‌شان تغذیه می‌کنند.

در کشور ژاپن به خانم‌های پیرو مد گانگورو، یامانبا می‌گویند که اشاره‌ای به افسانه‌ عجوزه کوهستان است. از ویژگی‌های شاخص این مد می‌توان به پوشیدن لباس‌های پر زرق و برق، استفاده از آرایش غلیط و سفید کردن موها اشاره کرد. جدا از شباهت‌های ظاهری میان جنیکس و عجوزه کوهستان، این پوکمون در دسته‌ Ice و Psychic قرار گرفته است که باعث می‌شود تا از لحاظ اخلاقی نیز شباهت‌هایی به این دو وجود داشته باشد.

معرفی پوکمون

ابسول رازهای دنیای ماورا طبیعه را در اختیار شما می‌گذارد

در افسانه‌های چینی نقل شده روزی امپراتور زرد یا هوانگ تی (فرمانروای اسطوره‌ای و قهرمان ملی چین) مشغول گشت‌زنی در نزدیکی دریای شرقی بوده است که به طور اتفاقی با بای‌زی مواجه می‌شود. در این ملاقات، بای‌زی رازهای دنیای ماورا الطبیعه را در اختیار هوانگ تی گذاشت و به او آموخت که چگونه هزاران گونه‌ مختلف از موجودات افسانه‌ای را شکست دهد. از ویژگی‌های این موجودِ باشکوه می‌توان به یال سفید رنگِ معلق در هوا، شاخ‌های بلند و داشتن ۳ چشم اشاره کرد.

بای‌زی افسانه‌ای و مرموز در فرهنگ ژاپن نیز دیده شده است با این تفاوت که در میان مردم این کشور با نام کوتابه شناخته می‌شود. گسترش آوازه‌ این موجود به زمانی باز می‌گردد که درست چند روز پیش از شیوع طاعون در یک دهکده، مردم آنجا را از خطر قریب الوقع مطلع کرد و آن‌ها را نجات داد. در دنیای سری بازی‌های پوکمون، ابسول نیز وظیفه مشابهی دارد و انسان‌ها را از خطرهای پیش رو مطلع می‌کند. جدا از این موضوع، نمی‌توان از شباهت‌های ظاهری ابسول و کوتابه (یا بای‌زی) چشم پوشی کرد.

معرفی پوکمون

دونسپارس، موجودی افسانه‌ای که مردم ژاپن دوستش دارند

صحبت کردن درباره‌ خدایان و الهه‌های مختلف کافی است و اکنون می‌خواهیم درباره سوچینوکو صحبت کنیم. این موجودات طولی به اندازه ۳۰  الی ۸۰ سانتی‌متر دارند و بسیار به مار شبیه هستند با این تفاوت که بخش‌های مرکزی بدن‌شان از سر و دُم زخیم‌تر است. این موجود در کنار داشتن قابلیت پرش، به خوبی می‌تواند صحبت کند و گرایش عجیبی نیز به دروغ گفتن دارد.

پوکمون

به نظر شما ارتباطی میان مانتریک و گرگ افسانه‌ای وجود دارد؟

در اسطوره‌شناسی ژاپن از شینتو به عنوان خدای آذرخش یاد می‌شود که همدمی به نام رایجو دارد. این همدم در واقع حیوانی است که در داستان‌های مختلف به شکل‌های متفاوت از جمله گربه، راسو یا گرگ توصیف شده و بدنش نیز توسط بارقه‌های آذرخش احاطه شده است.

طبق افسانه‌های قدیمی، رایجو عادت دارد در طول روز‌های طوفانی تغییر شکل داده و در شکم کودکان پناه بگیرد. اگرچه این این ادعا امروزه دور از ذهن به نظر می‌رسد اما در گذشته روش مناسبی برای جلوگیری از خروج کودکان از مکان‌های بسته در شرایط آب و هوایی نامساعد به شمار می‌رفته است.

پوکمون

یک جادوگر یهودی گلورک را به دنیای انسان‌ها فرا خواند

تاکنون به جز یک مورد، تمامی پوکمون‌هایی که معرفی شده‌‌اند، ریشه‌‌شان به موجودی افسانه‌ای در اسطوره‌شناسی ژاپن باز می‌گشت. این‌بار قرار است به سراغ پوکمونی برویم که ریشه‌ در افسانه‌های کشور جمهوری چک دارد. در قرن شانزدهم میلادی، جمعیت یهود شهر پراگ وضعیت خوبی نداشتند و به طور مداوم توسط حکومت وقت مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفتند. در چنین شرایطی، یکی از خاخام‌‌ها به درگاه خداوند دعا کرد تا محافظی از جنس خاک رس (گولم) برای یهودیان شهر ارسال کند که بیش از این جان و مالشان در معرض خطر قرار نگیرد.

اگرچه یکی از پوکمون‌ها طراحی گولم‌گونه دارد اما بدون هیچ شک و شبهه‌ای گلورک بر اساس موجود افسانه‌ای شهر پراگ خلق شده است. اگر به مجسمه‌های گولم پراگ که در نقاط مختلف این شهر قرار دارد نگاهی بیندازید، متوجه طراحی مشابه آن‌ها خواهید شد. روی تمامی مجسمه‌ها دو ترک و یک بند وجود دارد که چنین ویژگی در طراحی گلورک نیز دیده می‌شود.

پوکمون

در شب‌های سرد زمستانی، مراقب بانوی سفیدپوش باشید!

یکی دیگر از یوکای‌ها که منبع طراحی یک پوکمون قرار گرفته، یوکی اونا نام دارد. در اسطوره‌های ژاپنی از او به عنوان زنی زیبارو یاد شده است که کیمونویی سفید رنگ می‌پوشد و در شب‌های سرد ظاهر می‌شود. علاوه بر این، او در فاصله کوتاهی از زمین شناور است و هیچ ردپایی از خود بر جای نمی‌گذارد.

با توجه به افسانه‌ها، اگر فردی با او مواجه شود مرگ او حتمی است؛ ممکن است او را در همان نقطه‌ای که ایستاده‌ است منجمد کند، او را با اغواگری از پناهگاهش دور کند تا از سرما بمیرد یا درب خانه‌‌اش را بشکند و هوای بسیار سرد را وارد آن کند. پوکمون گلالی به یقین بر اساس یوکی اونا طراحی شده است. همانند او، رنگ سفید تمام بدنش را پوشانده است و می‌تواند شکار خود را منجمد کند.

منبع: Gamezup

.کپی شد

http://dgto.ir/1anp

Let’s block ads! (Why?)

ادامه مطلب