عملکرد خارق‌العاده نسخه‌ی ۱۰ هسته‌‌ای آی مک پرو در انجام وظایف فشرده

عملکرد خارق‌العاده نسخه‌ی ۱۰ هسته‌‌ای آی مک پرو در انجام وظایف فشرده

همان‌طور که در جریان قرار دارید، اپل دیروز در خبری اعلام کرد که آی‌مک‌‌ پرو‌ از ۱۴ دسامبر با قیمت پایه ۴۹۹۹ دلار در دسترس قرار خواهد گرفت . به‌مانند همیشه، اپل برای نمایش ویژگی‌های برجسته‌ی محصول جدید خود، تعدادی آی‌مک‌ پرو‌  در اختیار اصحاب‌ رسانه و یوتیوبرهای مطرح قرار داده است. حال در نخستین نتایج عملکرد نسخه‌ی ۱۰ هسته‌ای آی‌مک‌ پرو، همه‌چیز خبر از پیشرفت قابل‌ توجه در انجام وظایف سنگین می‌دهد. این مدل از پردازنده‌ای با فرکانس کاری ۳ گیگاهرتز، ۱۲۸ گیگابیت حافظه‌ی رم و ۲ ترابایت فضای ذخیره‌سازی برخوردار است. همچنین در بخش گرافیکی از تراشه‌ی وگا ۶۴ استفاده شده است.

در اولین تست، از آی‌مک‌ پرو برای محاسبه یک مطالعه‌ی داینامیکی سیال استفاده شد که توانست در مدت ۱۲۸ ثانیه پردازش را تکمیل کند؛ این زمان برای مک‌بوک پرو ۲۰۱۶ با فرکانس کاری ۲.۶ گیگاهرتز و مک‌ پرو ۲۰۱۳ با فرکانس کاری ۳.۵ گیگاهرتز، به‌ترتیب ۱۷۵ و ۲۰۹ ثانیه به‌ طول انجامید.

بنچمارک آیمک پرو

هنگامی که برای بررسی عملکرد آی‌مک‌ پرو در پردازش چندهسته‌ای آزمایش گرفته شد، شرایط حتی بهتر از قبل بود. در برنامه‌ی Xcode که برای توسعه‌ی اپلیکیشن‌های آی‌اواس، مک‌او‌اس، تی‌وی‌اواس و واچ‌او‌اس از آن استفاده می‌شود، زمان کامپایل کدها به‌طرز مشهودی با کاهش مواجه شد. برای نمونه، اپلیکیشنی با ۲۰ تا ۳۰ هزار خط کد، نسبت به مک‌بوک پرو ۲۰۱۶ و مک‌ پرو ۲۰۱۳ با کاهش ۳۰ تا ۶۰ درصدی در زمان کامپایل و اجرای کد روبه‌رو شد.

بر اساس گفته‌ی کارشناسان، کرنل‌ سیستم‌عامل مک که شامل کتابخانه‌های ریاضی می‌شود، برای انجام محاسبات ریاضی بهینه شده است.

عکاسی و ویرایش ویدیو

اپل برای بررسی قدرت آی‌مک‌ پرو‌ی جدید، یک دستگاه از آن را در اختیار ونسان لفورت، عکاس و فیلم‌بردار مطرح قرار داده است.

در اولین تست، ویدیویی ۴K با فرمت H.264 در نرم‌افزار Final Cut Pro X پردازش شد. آی‌مک پرو توانست این پردازش را در زمان ۷ دقیقه و ۵۶ ثانیه تکمیل کند؛ این در حالی است که نسخه‌ی ۳۲ گیگابایتی آی‌مک ۵K این کار را در زمان ۱۵ دقیقه و ۴۷ ثانیه تکمیل کرد.

با نگاهی به آمار بالا، همه‌چیز خبر از یک پیشرفت اساسی می‌دهد. با این وجود، تست‌های بالا از آی‌مک پرو میان‌رده که از پردازنده‌ی ۱۰ هسته‌ای بهره‌ می‌برد، گرفته شده است. مسلماً نتایج روی نسخه‌ی ۱۸ هسته‌ای بسیار بالاتر از نتایج فعلی است.

در پایان بد نیست به سرعت خواندن و نوشتن دیسک آی‌مک‌ پرو اشاره کنیم. بر طبق بررسی انجام‌شده، آی‌مک‌پرو توانست با سرعت ۲۹۹۶ مگابایت در ثانیه اقدام به نوشتن کند؛ این زمان برای خواندن به ۱۴۵۰ مگابایت در ثانیه می‌رسد.

Let’s block ads! (Why?)

نقد سریال Making a Murderer

بعضی سریال‌ها حکم رویدادهای جهانی و بزرگی را دارند که دنیا را اسیر خودشان می‌کنند. مثل فینال جام جهانی فوتبال می‌مانند که حتی کسانی را که سال به سال فوتبال نمی‌بینند هم پای تماشای خود می‌نشانند. در حال تماشای این‌جور سریال‌ها فقط میخکوب داستانشان نمی‌شویم، بلکه تمام فکر و ذکرمان توسط آنها بلعیده می‌شود. نه فقط ما، بلکه همه. مثل فردای یک فوتبال مهم در مدرسه می‌ماند. همه با هم دارند درباره‌ی بازی حرف می‌زنند، داوری‌ را زیر سوال می‌برند، بازیکنان را سبک و سنگین می‌کنند، حسشان از گل‌ها و تیرک‌ها و خطاهای گرفته شده و نشده را می‌گویند و مهم‌تر از همه طرفداران تیم برنده و بازنده برای هم کری می‌خوانند. اولی‌ها سعی می‌کنند تا پیروزی‌شان را تا سر حد امکان توی سر دشمن بزنند و دومی‌ها هم سعی می‌کنند باختشان را ناچیز نشان بدهند. خلاصه غوغایی می‌شود. این‌جور مواقع کافی است تا بازی دیشب را از دست داده باشید تا در مدرسه حکم روح نامرئی‌ای را داشته باشید که از فاصله‌ای به اندازه‌ی یک دنیا از کسانی که در چند متری‌‌تان بحث می‌کنند احساس جدایی و تنهایی کنید. بعضی سریال‌ها در دسته سریال‌های «فوتبال مهم دیشب» قرار می‌گیرند. اگر آنها را از دست بدهید رویداد پرسروصدایی را که دنیا را به جنون کشیده است از دست می‌دهید. و سریال‌های کمی پیدا می‌شوند که به اندازه‌ی مستند «ساختن یک قاتل» (Making a Murderer) تا این حد بحث‌برانگیز و جنجال‌آفرین و درگیرکننده باشند و تمام تماشاگران را از هر سن و بک‌گراند و جامعه‌ی آماری و طرز فکر و سلیقه‌ای به خودشان جذب کنند. از آن سریال‌های پرابهام و پرتئوری که تازه بعد از تمام شدن شروع می‌شوند. از آن سریال‌هایی که بعد از تماشای رگباری آن با کمترین وقفه بین اپیزودهایش، فقط یک احساس نداشتم، بلکه همزمان احساس آزردگی، افسردگی، سردرگمی، بدگمانی، ترس، ناامیدی، هیجان و خستگی و کوفتگی و له و لوردگی ذهنی می‌کردم. احساس می‌کردم یک شبانه روز را در تونل‌های باریک فاضلاب گذرانده‌ام و حالا شدیدا به یک حمام برای شستن تمام کثیفی‌ها از بدنم و یک فضای باز برای آزادانه نفس کشیدن نیاز دارم. بعدش می‌خواستم بیایم تا به بقیه پیشنهاد کنم تا «ساختن یک قاتل» را خود تجربه کنند.

«ساختن یک قاتل»، سریال جنایی/کاراگاهی ۱۰ اپیزودی نت‌فلیکس که در سال ۲۰۱۶ عرضه شد از نظر تبدیل شدن به خوراک مطبوعات آنلاین و مردم برای روزها و ماه‌ها، دینامیتی‌ترین سریال این شبکه است. غول شبکه‌های استریمینگ با موفقیت بیگانه نیست. آنها سریال‌های تحسین‌شده و غوغاگر متعددی دارند. از فصل‌های ابتدایی «خانه‌ی پوشالی» (House of Cards) گرفته تا «چیزهای عجیب‌تر» (Stranger Things) و «بوجک هورسمن» (BoJack Horseman) و «استاد هیچی» (Master of None) و «نارنجی رنگ سال است» (Orange Is the New Black) و سریال‌های ابرقهرمانی‌اش مثل «دردویل» (Daredevil) و «جسیکا جونز» (Jessica Jones). تمام اینها سریال‌هایی هستند که تا حالا جای خودشان را در فرهنگ‌عامه محکم کرده‌اند و طرفدارانشان به محض انتشار هر فصل آنها را به‌طور رگباری تماشا می‌کنند و چند هفته‌ای درباره‌شان به گفتگو می‌پردازند. تمام اینها سریال‌هایی هستند که نشان می‌دهند وقتی نت‌فلیکس سیستم «انتشار همزمان تمام اپیزود‌ها»یش را به خوبی در چارچوب ساختار داستانگویی سریال اجرا می‌کند، به چه نتیجه‌ی لذت‌بخشی که منجر نمی‌شود. ثابت می‌کنند که سیستم نت‌فلیکس می‌تواند چقدر معتادکننده باشد. «ساختن یک قاتل» اما فرق می‌کند. نه فقط به خاطر اینکه حالا به جای یک درام یا کمدی خیالی، با مستندی در ژانر جرایم واقعی سروکار داریم، بلکه به خاطر اینکه این سریال بینندگان نت‌فلیکس را به یک نیروی واحد تبدیل کرد. اگرچه بقیه‌ی سریال‌های نت‌فلیکس که بالا بهشان اشاره کردم پرطرفدار هستند، اما مخاطبانِ مشخصی دارند. همه با آنها ارتباط برقرار نمی‌کنند. اکثرا فقط طرفداران داستان‌های کامیک‌بوکی جذب سریال‌های ابرقهرمانی مارول می‌شوند و اکثرا فقط کسانی که به دنبال یک کمدی/درام پیچیده و غیرمتعارف باشند سراغ «استاد هیچی» را می‌گیرند. «ساختن یک قاتل» ولی در بدو انتشار طوری منفجر شد که بعضی‌وقت‌ها به نظر می‌رسید تمام بینندگان نت‌فلیکس با سلیقه‌های متفاوت از غارهای خودشان بیرون آمده‌اند و برای یک‌بار هم که شده، سر یک چیزی با هم اتفاق نظر دارند: این سریال حرف ندارد.

Making a Murderer

پس داستان و معمای گناهکار بودن یا نبودن استیون اِوری سوالی که خوره‌های تلویزیون معمولا از یکدیگر در گردهمایی‌ها و سرکار و مدرسه می‌پرسیدند را تغییر داده بود. حالا دیگر سوال درباره‌ی این نبود که آیا «ساختن یک قاتل» را دیده‌ای یا نه. بلکه این بود که «ساختن یک قاتل» را در چه مدت به پایان رساندی؟ یک هفته؟ چقدر دیر! سه روز؟ داری نزدیک می‌شی. یک روز؟ خودشه! منهای «بازی تاج و تخت» به جرات می‌توان گفت «ساختن یک قاتل» تنها سریالی است که مثل سونامی پدیدار شد و همه را با هم شست و روی امواج خروشانش با خود همراه کرد. «ساختن یک قاتل» از آن سریال‌هایی است که در توصیفش باید گفت: «سرگرمی‌های معتادکننده‌ی قبل از تو سوءتفاهم بوده است». اما حتما می‌پرسید مگر «ساختن یک قاتل» درباره‌ی چه چیزی است که به چنین دستاوردی دست پیدا کرد؟ مگر این سریال چه چیزی دارد که این‌طوری مردم را شیفته‌ی خودش کرده است؟ قضیه به سال ۲۰۱۴ برمی‌گردد. محصولات ژانر جرایم واقعی همیشه یکی از موضوعات پرطرفدار صنعت سرگرمی بوده و ما آدم‌ها علاقه‌ی عجیبی به بخش حوادث روزنامه‌ها و داستان‌های واقعی‌ای که به قربانی‌های بخت‌برگشته و قاتل‌ها و جنایتکاران ترسناک می‌پردازند داریم و همیشه در عمق وجودمان یک‌جور عطش و نیاز برای سرک کشیدن به گوشه‌کنارهای تاریک جامعه احساس می‌کنیم. بنابراین سرگرمی‌هایی که وحشت‌ها و بی‌عدالتی‌ها و تاریکی‌ها و خون‌های ریخته شده‌ در دنیای واقعی خودمان را روایت می‌کنند همیشه رابطه‌ی نزدیک‌تری با ما برقرار می‌کنند. آثار جرایم واقعی نه تنها نشان می‌دهند که رازهای سرگیجه‌آور جنایی به ذهن خلاق نویسندگان خلاصه نمی‌شوند و در همین دنیای واقعی هم یافت می‌شوند، بلکه از آنجایی که از دل زندگی خودمان برآمده‌اند، در نتیجه حکم روانکاوی و موشکافی لایه‌های جامعه و ساکنانش را هم بازی می‌کنند.

«ساختن یک قاتل»، سریال جنایی/کاراگاهی ۱۰ اپیزودی نت‌فلیکس که در سال ۲۰۱۶ عرضه شد از نظر تبدیل شدن به خوراک مطبوعات آنلاین و مردم برای روزها و ماه‌ها، دینامیتی‌ترین سریال این شبکه است

اما از سال ۲۰۱۴ بود که این ژانر در فرهنگ‌عامه با استقابل گسترده‌ی جدیدی روبه‌رو شد و از ژانری که تاکنون در پس‌زمینه فعالیت می‌کرد ناگهان به خط مقدم منتقل شد. از ژانری که هر از گاهی شاهد آثاری از آن بودیم، به ژانری تبدیل شد که همه‌ی شبکه‌ها می‌خواستند به آن ناخنک بزنند. چون در سال ۲۰۱۴ پادکست «سریال» (Serial) منتشر شد. پادکستی اگرچه همه‌چیزش به صدا خلاصه شده، اما به یکی از بهترین و مورمورکننده‌ترین محصولات جرایم واقعی که شخصا تجربه کرده‌ام بدل شد. ساختار «سریال» از این قرار بود که یک پرونده‌ی ناشناخته را برداشته بود و با بررسی موبه‌موی آن و مصاحبه با متهمی که به جرم قتل به زندان افتاده بود نشان می‌داد جنایتی که در ابتدا بسیار ساده به نظر می‌رسید، چه پیچ و تاب‌ها و غافلگیری‌های گوناگونی دارد که در نگاه اول نادیده گرفته می‌شوند. «سریال» مثل بمب صدا کرد و نه تنها فضای مدیوم پادکست را دگرگون کرد و دیگران را برای ساخت پادکست‌های جنایی خودشان سراسیمه کرد، بلکه روی دیگر مدیوم‌های خارجی هم تاثیر گذاشت. «ساختن یک قاتل» درست در ادامه‌ی آتشِ به راه افتاده توسط «سریال» قدم به میدان گذاشت و همچون راننده‌ی دیوانه‌ی کامیون ۱۸ چرخی حامل مواد اشتعال‌زا عمل کرد؛ راننده‌ای که درست در لحظه‌ای که به نظر می‌رسید آتشِ «سریال» در حالا سوسو زدن است به درون آن راند و خودش را طوری منفجر کرد که دیگر کسی نمی‌توانست از روشنایی کورکننده‌ی شعله‌های سرخ و نارنجی‌اش روی برگرداند.

Making a Murderer

اما دلیل اصلی که باعث شد «ساختن یک قاتل» به جای یک تقلید کورکورانه برای بهره‌برداری از سفره‌ای که پهن شده، به اثر مستقل و منحصربه‌فردی در این حوزه تبدیل شود و چیز جدیدی برای عرضه داشته باشد به موضوع اصلی‌اش برمی‌گردد. با اینکه اسم ژانر جرایم واقعی با قتل‌های خون‌بار و هولناک و متهمان مشکوک و مرموزشان گره خورده است، اما «ساختن یک قاتل» در این دسته از آثار این ژانر قرار نمی‌گیرد. چرا، سریال حول و حوشِ یک قتل هولناک که جسد مقتول در حد نابودی سوزانده شده است می‌چرخد، اما سریال بیشتر از اینکه به روایت داستان این قتل علاقه داشته باشد، هدفش پیدا کردن جوابی برای این سوالات است: آیا ما شاهد محکومیت یک قاتل اشتباهی به خاطر تنفر مسئولان قدرتمندِ بالارتبه از او هستیم؟ اگر پلیس شما را بدون اینکه جرمی مرتکب شده باشید به زندان بیاندازد، آیا راهی برای مقابله با آنها وجود دارد؟ آیا اجرای عدالت همیشه آسان است؟ آیا به راحتی می‌توان با اطمینان کامل گناهکار بودن یا نبودن متهمی را تشخیص داد؟ آیا انسان‌ها می‌توانند با ابهام کنار بیایند؟ سازندگان قصد دارند تا این سوالات را از طریق داستان واقعی‌ای بررسی کنند که شاید یکی از باورنکردنی‌ترین حوادثی باشد که تاکنون شنیده‌ایم. سریال درست در لحظه‌ای آغاز می‌شود که معمولا اکثر داستان‌های جنایی تمام می‌شوند. سوژه‌ی اصلی داستان فردی به اسم استیون اِوری است که بعد از ۱۸ سال حبس به جرم تعرض وحشیانه به یک زن آزاد می‌شود. نه به خاطر به پایان رسیدنِ دوران حبسش، بلکه به این دلیل که تست دی‌ان‌ای او ثابت می‌کند که اِوری گناهکار نبوده و متجاوزِ واقعی در تمام این مدت آزاد بوده است.

سپس در جریان سلسله صحنه‌هایی افشاگرایانه می‌بینیم که یک سری اشتباهات سهوی و اشتباهات عمدی و سوءرفتارهای شوکه‌کننده‌ی افسران پلیس محلی منجر شده تا اِوری در عین بی‌گناهی، گناهکار شناخته شود و به نظاره‌ی سوختن و دود شدن دو دهه از عمرش در زندان بنشیند. اما حالا اِوری آزاد شده است. او به عنوان مردی که آزادی‌اش را ثابت کرده می‌گوید که سعی می‌کند تا این اتفاق هولناک را فراموش کند و به زندگی‌اش برگردد. اما این وسط او قصد ندارد از حقش بگذرد. او می‌خواهد افسران پلیسی را که در مدیریت پرونده‌ی او سهل‌انگاری کرده بودند به دادگاه بکشاند و حدود ۳۶ میلیون دلار از مسئولان قضایی شهرستان منیتواک از ایالت ویسکانسین غرامت بگیرد. اگر فکر می‌کنید داستان سریال درباره‌ی نحوه‌ی افتادن ناعادلانه‌ی استیون به زندان و تلاشش برای گرفتن حقش از مسببان آن است اشتباه می‌کنید. چون درست در لحظه‌ای که به نظر می‌رسد دست سریال را خوانده‌اید، خیلی زود متوجه می‌شوید تمام چیزی که تاکنون در حال نظاره بودید مقدمه‌‌ی مهمی بر داستان اصلی استیون اِوری بوده است که به مراتب شگفت‌انگیزتر است. یا بهتر است بگویم پرونده‌ی کیفری اصلی استیون اِوری. چی شد؟ آره، مسئله این است که دو سال بعد از آزادی اِروی، درست در روزهایی که شکایت ۳۶ میلیون دلاری او به سوی موفقیت حرکت می‌کند و مردم و رسانه‌ها از او طرفداری می‌کنند، خبر می‌رسد که باقی‌مانده‌ی جنازه‌ی عکاس ۲۵ ساله‌ای به اسم ترسا هالباک، مدفون در حیاط ملک اِوری پیدا شده است. استیون اِوری به متهم اصلی این قتل تبدیل می‌شود. زندگی متلاشی‌شده‌ی او درست در لحظه‌ای که داشت اولین قدم‌هایش را برای ترمیم شدن برمی‌داشت، دوباره سقوط می‌کند.

Making a Murderer

راستش اگر خلاصه‌ی این خبر را در روزنامه بخوانید یا از تلویزیون بشنوید احتمالا بلافاصله در گناهکار بودن اِستیون به یقین می‌رسید. در نگاه اول هر مدرکی که دلتان بخواهد علیه استیون وجود دارد. شاید محکومیت اشتباه اولِ اوری فاقد مدرک فیزیکی قدرتمندی بود، اما پرونده‌ی قتل تریسا هالباک روی کاغذ سرراست‌ترین پرونده‌ی دنیا به نظر می‌رسد. نه تنها ماشین هالباک در حیاط بزرگ قبرستان ماشین‌های ملک اِوری یافت می‌شود، بلکه خونِ استیون هم در آن وجود دارد. از پیدا شدن سوییچ ماشین هالباک در اتاق خواب استیون گرفته تا بیرون کشیدن بقایای استخوان‌های سوخته‌ی این زن در نزدیکی خانه‌اش. او همچنین آخرین نفری بوده است که هالباک را زنده دیده است. رد کردن گناهکار بودنِ استیون زمانی غیرممکن می‌شود که برندن، خواهرزاده‌ی نوجوان او به پلیس می‌گوید که دایی‌اش به‌طرز وحشیانه‌ای به هالباک حمله کرده و پس از تعرض و کشتن او، جنازه‌اش را تکه‌تکه کرده و سوزانده است. با توجه به حجم مدارکی که علیه استیون وجود دارد احتمالا سریال باید در جریان دو-سه اپیزود با گناهکار خوانده شدنِ بی‌حرف و حدیث استیون در دادگاه به پایان می‌رسید. اما یکی از مهم‌ترین خصوصیات ژانر جرایم واقعی، موشکافی و کالبدشکافی‌های سرسام‌آور تک‌تک نکات کلیدی داستان است. جرایم واقعی درباره‌ی عمیق شدن، به جای جلو رفتن است. درباره‌ی حفر کردن به جای سرعت گرفتن است. جرایم واقعی درباره‌ی «جزییات» به جای «کل» است و «ساختن یک قاتل» در انجام ماموریتش غوغا می‌کند. از اینجا به بعد سازندگان همچون جراحان مغز دست به کار می‌شوند و مو را از ماست بیرون می‌کشند و با ماژیک قرمز دور تمام حفره‌های این مدارک ظاهرا محکم، دایره می‌کشند.

متوجه می‌شویم استیون انگیزه‌ی روشنی برای ارتکاب چنین جنایتی نداشته است و او خیلی با هیولای بی‌رحمی که پلیس مدام در دادگاه و رسانه‌ها روی آن تاکید می‌کند فاصله دارد

شاید ما مستندها را به خاطر بی‌طرفی‌ سازندگانشان می‌شناسیم، اما سازندگان «ساختن یک قاتل» با بی‌طرفی پا به میدان نمی‌گذارند. آنها باور دارند استیون اِوری بی‌گناه است. آنها باور دارند که پلیس برای فرار از پرداخت آن غرامت بزرگ برای استیون پاپوش درست کرده‌اند. آنها باور دارند که قاتل واقعی قسر در رفته است. اصلا به انتخاب اسم سریال نگاه کنید. خودِ این اسم دارد از قبل بهتان خبر می‌دهد که شاهد داستان نام‌گذاری یک نفر به عنوان قاتل هستید. معمولا تصمیم بهتر برای روایت چنین داستانی سپردن نتیجه‌گیری به تماشاگر است (و البته سریال این کار را هم می‌کند). این‌طور مواقع این خطر وجود دارد که مستند شبیه یک فیلم سفارشی دروغگو به نظر برسد که دارد از یک نفر طرفداری می‌کند و از دیگری هیولا می‌سازد. چون راستش مدرک محکم و غیرقابل‌انکاری که بی‌گناهی استیون را ثابت کند یا همه را با قدرت به شک بیاندازد وجود ندارد. بنابراین چگونه آدم عاقلی در چنین وضعیتی تصمیم می‌گیرد تا طرف کسی را بگیرد که جبهه‌ی متزلزلی دارد؟ چون هدف سازندگان «ساختن یک قاتل» این نیست که بی‌گناهی استیون را ثابت کنند. هدفشان این است که ثابت کنند یک جای کار می‌لنگد. هدفشان این است تا ثابت کنند پلیس در حال ماهیگیری در یک مرداب کثیف و گل‌آلود است و اینکه قلابشان به چیزی در اعماق نامشخص مرداب گیر کرده است لزوما به معنی ماهی نیست. ممکن است لنگه کفش یا قوطی باشد. «ساختن یک قاتل» و وکیل‌های استیون نمی‌دانند قلاب به چه چیزی گیر کرده است و راهی برای فهمیدن آن هم ندارند، اما آن‌قدر مدرک رو می‌کنند که نشان دهند به احتمال بسیار زیاد، قلاب به چیزی که پلیس ادعا کرده گیر نکرده است. می‌خواهند ثابت کنند که برای پلیس و وکیلِ نماینده‌ی شهرستان مهم نیست که ماهیت واقعی چیزی که به قلاب گیر کرده‌ چه چیزی است. تنها چیزی که برای آنها مهم است این است که مردم حرفشان را درباره‌ی گیر کردن ماهی به قلابشان باور کنند. آیا آنها از این کار هدف محرمانه‌ای در سر دارند؟

Making a Murderer

ما متوجه می‌شویم استیون انگیزه‌ی روشنی برای ارتکاب چنین جنایتی نداشته است و او خیلی با هیولای بی‌رحمی که پلیس مدام در دادگاه و رسانه‌ها روی آن تاکید می‌کند فاصله دارد. همچنین افسرهای پلیسی که روی محکومیت او در پرونده‌ی هالباک پافشاری می‌کنند، همان پلیس‌هایی هستند که در صورت پیروزی شکایت استیون، از آن ضربه می‌خوردند. اگرچه اینجا با یک تضاد منافع آشکار طرفیم و در نتیجه مسئولان شهرستان کالومت برای رسیدگی به صحنه‌ی جرم در نظر گرفته می‌شوند، اما در نهایت پلیس‌های شهرستان منیتواک هستند که اصل کار را انجام می‌دهند. شاید خواهرزاده‌ی استیون به جرم دایی‌اش اعتراف کرده است، اما بررسی بیشتر نشان می‌دهد که نه تنها آی‌کیوی برندن پایین‌تر از حد معمول است، بلکه کاراگاهان هم از روش‌های قلدری‌گونه‌ای برای تحت فشار قرار دادن این پسربچه استفاده کرده‌اند. خلاصه هدفِ «ساختن یک قاتل» این است که به دود سیاهی که آسمان را پر کرده اشاره و از طریق آن ثابت کند که حتما آتشی به عنوان منبع این دود وجود دارد. اینکه اگر آتشی دیده نمی‌شود، به معنی وجود نداشتن آتش هم نیست. وکیل‌های استیون مدرکی برای اثبات اینکه پلیس برای موکلشان پاپوش درست کرده ندارند، اما همزمان مقدار زیادی دود به چشم می‌خورد. دودی که چشم را می‌سوزاند و آدم را به سرفه می‌اندازد. آیا همین برای اثبات اینکه آتشی دور از چشم شعله‌ور است کافی نیست؟ البته که سریال هر از گاهی به آنسوی قصه هم سرک می‌کشد و ضداستدلال‌ها و دفاعیات وکیل ترسا هالباک را هم ناگفته باقی نمی‌گذارد و نشان می‌دهد احتمال اینکه این دود به جای آتش توسط یک دستگاه دودساز ساخته شده باشد هم وجود دارد و از این طریق سعی می‌کند تا زاویه‌ی دید هر دو طرف را در نظر بگیرد، اما در نهایت به سختی می‌توان سریال را بدون باور کردنِ تراژدی استیون اِوری به پایان رساند. یا حداقل به سختی می‌توان سریال را با شک و تردید و ابهام درباره‌ی واقعیت ماجرا به اتمام رساند.

اما چیزی که «ساختن یک قاتل» را به سریال مهمی تبدیل می‌کند هیچکدام از سوالات پیرامون قاتل بودن یا نبودن استیون اِوری نیست. این دقیقا همان چیزی است که ۹۹ درصد تماشاگران سریال آن را نادیده گرفته بودند. هنوز که هنوزه می‌بینم طرفداران سریال به محض رسیدن به یکدیگر سریع سراغ این سوال می‌روند: «فکر می‌کنی استیون قاتل بود؟» و بعد یک ساعت توی سر و کله‌ی یکدیگر می‌زنند. طرفداران استیون باور دارند که به او جفا شده است و کسانی که به بی‌گناهی‌اش باور ندارند جوش می‌زنند که سریال حقیقت را نشان نداده است و او یک قاتل کثیف است. هر دو گروه اصل موضوع را نادیده می‌گیرند: «ساختن یک قاتل» نه درباره‌ی استیون اِوری، بلکه درباره‌ی سیستم قضایی است. درباره‌ی جامعه است. درباره‌ی روانشناسی انسان‌ها در چنین مواقعی است. درباره‌ی این است که سیستم قضایی، یک سیستم روباتیک بی‌نقص نیست که بدون یک صدم ثانیه تاخیر و بدون کوچک‌ترین خطایی کارش به بهترین شکل انجام دهد. سیستم قضایی توسط آدم‌های ناکامل طراحی شده و توسط آدم‌های ناکامل اداره می‌شود و رای دادگاه هم توسط هیئت منصفه‌ای تشکیل شده از یک سری آدم‌های ناکامل صادر می‌شود. همیشه احتمال اشتباه وجود دارد. همیشه احتمال سوءتفاهم وجود دارد. همیشه احتمال تفکرهای پیش‌داورانه وجود دارد. همیشه احتمال قبیله‌گرایی وجود دارد. همیشه احتمال دارد که عده‌ای دست به شیطنت‌های نامحسوسی بزنند که متهم را در چشم دنیا بد جلوه بدهند. سریال ثابت می‌کند استیون دفعه‌ی اول فقط به این دلیل متهم به تعرض به آن زن شناخته شد چون خانواده‌ی اِوری از طبقه‌ی پایین جامعه هستند و مردم شهر به آنها به عنوان بیگانه‌هایی جدا از خودشان نگاه می‌کنند. خانواده‌ی آنها طوری از قبل در ذهن مردم به عنوان خلافکار شکل گرفته است که خیلی ساده می‌توان استیون را بدون مدرک محکوم کرد. در حالی که اگر بدون پیش‌داوری، اشتباهات آشکار پرونده‌ی استیون دیده می‌شد، او زندان نمی‌رفت و ما الان شاهد چنین اوضاع قمر در عقربی نبودیم.

Making a Murderer

«ساختن یک قاتل» نحوه‌ی پوشش رسانه‌ای پرونده‌ و دادگاه اِوری را زیر نقد می‌برد، ترفندهای تحت‌تاثیر قرار دادن هیئت منصفه را مورد بررسی قرار می‌دهد، تاکتیک‌های کاراگاهان برای مجبور کردن متهمان به اعتراف‌های دروغین را به تصویر می‌کشد، به‌طور عمیق به پیش‌داوری‌های موجود بین ساکنان شهرهای کوچک می‌پردازد، اهمیت طبقه‌ی اجتماعی در سیستم قضایی را زیر ذره‌بین می‌برد و نشان می‌دهد که بعضی‌وقت‌ها رسیدن به حقیقت خیلی پیچیده و سخت است و این در تضاد با تمایل ما برای هرچه زودتر رسیدن به یک جواب مطلق قرار می‌گیرد. مخصوصا این آخری که فکر کنم یکی از بزرگ‌ترین دردهای بشر است: ما تحمل ابهام را نداریم. می‌خواهیم در سریع‌ترین زمان ممکن به پاسخ برسیم و خیال‌مان را راحت کنیم و هرچه بدبختی می‌کشیم از تمایل‌مان به حمله‌ور شدن به سوی نتیجه‌گیری مطلق است. آموزش اینکه مردم باید پیچیدگی این‌‌جور موضوعات را درک کنند و رفتار خودشان برای پیدا کردن هرچه سریع‌تر جواب را زیر سوال ببرند، یکی از مهم‌ترین اهداف خود سازندگان در ساخت سریال بوده است. پس سوالِ گناهکار بودن یا نبودنِ استیون اِوری یک‌جورهایی پیش‌پاافتاده‌ترین موضوعی است که «ساختن یک قاتل» به آن می‌پردازد. اما دقیقا برعکس این سوال پرطرفدارترین سوالی است که مردم درباره‌اش حرف می‌زنند. مطرح کردن تئوری‌های مختلف درباره‌ی اینکه حقیقت این جنایت چه چیزی است اشتباه نیست و اتفاقا یکی از هیجان‌انگیزترین و مفرح‌ترین بخش‌های سریال همین حدس و گمانه‌زنی درباره‌ی جنبه‌های مختلف پرونده است. مشکل وقتی پدیدار می‌شود که این تفریح را جدی می‌گیرند و با اشاره به یک مدرک طوری رفتار می‌کنند که از صمیم قلب باور دارند که استیون مرتکب این قتل شده (یا نشده). اینجاست که آموزش زندگی مسالمت‌آمیز در کنار پیچیدگی و ابهام دیوانه‌کننده‌ی زندگی که هدف این سریال است نادیده گرفته می‌شود.

یکی از چیزهایی که «ساختن یک قاتل» را به سریال درگیرکننده و تاثیرگذاری تبدیل می‌کند نه داستانِ سوژه‌ی هیجان‌انگیزش، بلکه فرم ساده و بی‌شیله‌پیله‌ی روایت این داستان است

یکی از چیزهایی که «ساختن یک قاتل» را به سریال درگیرکننده و تاثیرگذاری تبدیل می‌کند نه داستانِ سوژه‌ی هیجان‌انگیزش، بلکه فرم ساده و بی‌شیله‌پیله‌ی روایت این داستان است. «ساختن یک قاتل» سریال پرزرق و برق و پرجنب و جوشی نیست و از همه مهم‌تر در تضاد با اکثر مستندهای این‌شکلی، هیچ راوی و نریشنی ندارد. سازندگان با بینندگان نه شبیه به بینندگان یک برنامه‌ی تلویزیونی، بلکه همچون اعضای هیئت منصفه‌ی دادگاه رفتار می‌کنند. این‌جور مستندها معمولا یک راوی دارند که سعی می‌کنند تماشاگران را با توضیحات اضافه شیرفهم کنند، بعضی‌وقت‌ها حس‌شان را ابراز می‌کنند و دست تماشاگر را می‌گیرند که یک‌وقت گم نشود. اما «ساختن یک قاتل» خوشبختانه چنین عنصری را ندارد. روی کاغذ چنین تصمیمی خطرناک به نظر می‌رسد. از تعداد بالای شخصیت‌های درگیر پرونده گرفته تا اصطلاحات حقوقی و پیچ و تاب‌های فراوان پرونده. اما سازندگان طوری فیلم‌های دوربینِ بازجویی‌ها، مصاحبه‌ها، کنفرانس‌های خبری، مبارزه‌های دادگاهی و خیلی‌های دیگر را کنار هم تدوین کرده‌اند که هیچ‌وقت احساس سردرگمی بهتان دست نمی‌دهد. با اینکه در هر اپیزود مقدار زیادی اطلاعات روی سر تماشاگر سرازیر می‌شود و شخصیت‌های جدید و قدیمی می‌آیند و می‌روند، اما سریال به طریقی موفق شده بدون نریشن همه‌چیز را در عین پیچیده بودن، قابل‌فهم و دنبال کردن نگه دارد. نکته‌ی جالب ماجرا این است که نه تنها عدم وجود راوی ضربه‌ای به فهمیدن داستان نزده، بلکه اتفاقا کاری کرده تا تماشاگران بیش از حد معمول حواس‌شان را جمع کنند و برای از دست ندادن جزییات، گوش‌هایشان را تیز کنند و چشمانشان را باز نگه دارند. این‌طوری سازندگان جلوی تبدیل شدن مستندشان به کلیپ‌های خبری که احساسات و تئوری‌های خودشان را درگیر ماجرا می‌کنند گرفته‌اند.

Making a Murderer

مهم‌تر از همه، آنها با حذف راوی، بینندگان را به یکی از اعضای هیئت منصفه تبدیل می‌کنند. انگار سریال بهمان می‌گوید بدون دخالت خارجی به تماشای همه‌ی اینها نشسته، اطلاعات را پردازش کنید و تصمیم بگیرید اگر حرف شما در تعیین کردن سرنوشت استیون تاثیر داشت، چه تصمیمی می‌گرفتید؟ این در حالی است که عدم وجود راوی، سریال را بیشتر از حد معمول به یک سریال جنایی/کاراگاهی غیرمستند تبدیل کرده است. سریال در معرفی شخصیت‌های اصلی و فرعی عالی است، عناصر داستانی درگیرکننده‌ای مثل نبردهای دادگاهی و پیدا شدن مدارک جدید و زیر سوال رفتن آن مدارک و کلا پیچ و تاب‌های نفسگیرش کاری کرده تا بعضی‌وقت‌ها احساس کنید انگار در حال تماشای فیلمی از پیش نگارش شده هستید. این وسط از تاثیر برخی از افراد درگیر پرونده هم نمی‌توان گذشت. مثلا دو وکیل اصلی استیون چنان وکلای حرفه‌ای و مصمم و کاریزماتیکی هستند که بلافاصله تبدیل به قهرمانانی می‌شوند که با نگرانی‌هایشان نگران می‌شوید، با خوشحالی‌هایشان خوشحال و عمیقا در جستجوها و تلاش‌هایشان برای اثبات بی‌گناهی استیون غرق می‌شوید. این دو آن‌قدر در کارشان خوب هستند که بعدا خیلی از طرفداران به شوخی به هم می‌گفتند اگر یک روزی برایم پاپوش درست کردند، این دو نفر را به عنوان وکیل استخدام می‌کردم! از سوی دیگر وکیل سیبیلوی شهرستان منیتواک هم به چنان بدمن نفرت‌انگیزی تبدیل می‌شود که برای شکست اسفناکش لحظه‌شماری می‌کنید. سازندگان سریال واقعا شانس آورده‌اند که این افراد چنین حضور درگیرکننده‌ای جلوی دوربین دارند. چون وکیل‌هایی که قبل از آنها و بعد از آنها جلوی دوربین می‌آیند چنین تاثیری از خود بر جای نمی‌گذارند.

سریال بهمان می‌گوید بدون دخالت خارجی به تماشای همه‌ی اینها نشسته، اطلاعات را پردازش کنید و تصمیم بگیرید اگر حرف شما در تعیین کردن سرنوشت استیون تاثیر داشت، چه تصمیمی می‌گرفتید؟

معمولا داستان‌های واقعی برای دراماتیک‌تر شدن مورد تغییر و تحول‌هایی توسط نویسندگان قرار می‌گیرند. مثلا ممکن است دیالوگ‌ها سینمایی‌تر نوشته شوند یا جزییات پرونده برای سرگرم‌کننده‌تر شدن ماجرا مورد دستکاری قرار بگیرند، اما «ساختن یک قاتل» یکی از آن داستان‌هایی است که نهایت دراماتیک است. دیگر دراماتیک‌تر از این امکان ندارد. دیالوگ‌های وکلا در نبردهای دادگاهی آن‌قدر هوشمندانه و پینگ پونگی هستند که بعضی‌وقت‌ها تصور اینکه این جملات توسط یک نویسنده‌ی هالیوودی نوشته نشده سخت است. جزییات پرونده که سربزنگاه‌ها کشف و افشا می‌شوند کاری می‌کنند تا وکلا همیشه گلوله‌هایی برای شلیک به یکدیگر و جاخالی دادن از آنها داشته باشند و در نتیجه احساس می‌کردم در حال تماشای یک فیلم دادگاهی هالیوودی تخیلی هستم. اما مسئله این است که تمام اینها واقعی است. داریم درباره‌ی یک اتفاق واقعی که برای سال‌‌ها شبکه‌های خبری را اسیر خودش کرده بود صحبت کنیم. یک آدم واقعی کشته شده است و یک آدم واقعی آنجا است که سرنوشتش به نتیجه‌ی این دادگاه بستگی دارد. این موضوع «ساختن یک قاتل» را به اثر منحصربه‌فردی در نوع خودش تبدیل کرده است. تصور کنید به تماشای فیلمی می‌نشینید که شخصیت‌هایش بازیگر نیستند، درگیری‌ها فقط وسیله‌ای برای سرگرم کردن ما نیستند، آدم‌ها بگومگوها و ناراحتی‌ها و مبارزه‌های حقوقی‌شان را بازی نمی‌کنند، سرنوشت نهایی شخصیت‌ها ماندگار هستند و بعد از بالا رفتن تیتراژ به پایان نمی‌رسند.

مثل تماشای یک سریال کاراگاهی/دادگاهی می‌ماند که تک‌تک دیالوگ‌ها، نگاه‌ها، مبارزه‌ها و نگرانی‌ها و استرس‌ها دارای وزنی است که حتی در سریال‌های باپرستیژ و نفسگیری مثل «بهتره با ساول تماس بگیری» (Better Call Saul) و «کاراگاه حقیقی» (True Detective) نیز یافت نمی‌شوند. برخلاف درام‌های خیالی که نویسنده باید برای معرفی عناصر جدید به داستان زمینه‌چینی کند و همزمان به کاراکترها برسد و داستان را پیش ببرد، مستندهایی مثل «ساختن یک قاتل» این آزادی را دارند تا لحظه لحظه‌‌هایشان را پر از غافلگیری‌های عجیب و غریب و باورنکردنی کنند و به دلیل فرمت مستندشان کسی نیست که آنها را زیر سوال ببرد. چیزی که «ساختن یک قاتل» را به سریال بی‌نظیری تبدیل کرده نهایت استفاده از همین پتانسیل است. «ساختن یک قاتل» فقط از سوژه‌‌ی کنجکاوی‌برانگیز و روایتی حرفه‌ای بهره نمی‌برد، بلکه دلیل اصلی سرگرم‌کنندگی بزرگش به این مربوط می‌شود که این سریال آزاد است تا کاری را انجام بدهد که «کاراگاه حقیقی‌»ها و ««شب حادثه»‌ها نمی‌توانند و این‌طوری آنها را در زمین خودشان شکست می‌دهد. و البته مثل سریال‌های خیالی مجبور نیست به یک سرانجام مطلق برسد، بلکه بدون عصبانی کردن مخاطبان می‌تواند پایانش را باز گذاشته و مثل جعبه‌ای از مدارک درهم‌برهمی عمل کند که کار تماشاگرانِ واقعی سریال تازه بعد از اتمامش برای شیرجه زدن به درون آن و حل راز پرونده توسط خودشان شروع می‌شود. می‌دانید چه چیزی معتادکننده‌تر و هیجان‌انگیزتر از «کاراگاه حقیقی» است؟ یک «کاراگاه حقیقی» که تمام اجزایش، از داستان‌ها و تصاویر آدم‌های واقعی تشکیل شده باشد. «ساختن یک قاتل» چنین تجربه‌ی نابی است. نمی‌دانم می‌توانم منظورم را بیان کنم یا نه، ولی تماشای «ساختن یک قاتل» چنین حسی دارد. حسِ پراسترس و مفرح تماشای یک مستندِ سینمایی.

Let’s block ads! (Why?)

گلکسی اس ۹ در طرح‌های شماتیک با یک دوربین فاش شد

گلکسی اس 9 در طرح‌های شماتیک با یک دوربین فاش شد

هرچه به پایان سال ۲۰۱۷ نزدیک‌تر می‌شویم، گمانه‌زنی و شایعه‌پردازی پیرامون پرچم‌داران سال آینده افزایش پیدا می‌کند؛ در نیمه اول ۲۰۱۸، گوشی‌های جدیدی از جمله گلکسی اس ۹ سامسونگ و ال‌جی جی ۷ به صورت رسمی معرفی خواهند شد.

گلکسی اس ۹ و گلکسی اس ۹ پلاس سامسونگ ، از جمله مورد انتظارترین پرچم‌داران سال آینده به شمار می‌روند که در شایعات زیادی، به مشخصات و طراحی احتمالی آن‌ها پرداخته شده است. مدتی پیش، اعلام شد که پرچم‌دار جدید کُره‌ای‌ها، حاشیه‌های باریک‌تری نسبت به نسل قبل دارد؛ گمان می‌رود در جانشین گلکسی اس ۸ با حذف حاشیه‌ی پایین صفحه‌نمایش، نسبت ابعاد نمایشگر به بدنه به ۹۰ درصد برسد .

مقاله‌های مرتبط:

همچنین شایعه‌پردازی‌ها حاکی از آن است که حسگر اثرانگشت در گلکسی اس ۹ پرچم‌دار ۲۰۱۷ سامسونگ در پنل پشتی قرار خواهد داشت؛ با این‌حال، شرکت کُره‌ای به انتقاد کاربران توجه کرده است و حسگر اثرانگشت در پرچم‌دار جدید سامسونگ به زیر دوربین اصلی منتقل خواهد شد. تصویر به‏‌دست آمده از نسخه جدید برنامه S Health سامسونگ، تأیید می‌‌کند که حسگر اثرانگشت در پایین دوربین اصلی قرار می‌گیرد.

همان‌طور که گفته شد، گلکسی اس ۹ در دو مدل عرضه خواهد شد؛ البته، سال آینده تفاوت‌های بین نسخه «استاندارد» و «پلاس» تنها به اندازه صفحه‌نمایش محدود نخواهد شد و سامسونگ، تصمیم دارد تا پرچم‌داران جدیدش را با تفاوت‌های چشمگیری ارائه دهد. اگر گمانه‌زنی‌ها را مبنا قرار دهیم، گلکسی اس ۹ به دوربین اصلی با یک سنسور مجهز می‌شود؛ این در حالی است که در نسخه پلاس، سامسونگ از دوربین دوگانه استفاده خواهد کرد. لازم به‌ذکر است که فبلت پرچم‌دار گلکسی نوت ۸ در اواخر تابستان، با دوربین دوگانه عرضه شده بود اما چینش سنسورهای دوربین در گلکسی اس ۹ با فبلت رده‌بالای ۲۰۱۷ این شرکت، متفاوت است.

گلکسی اس 9

طرح‌های شماتیک تازه به‌دست آمده نیز شایعات پیشین را پیرامون پرچم‌داران جدید این شرکت تأیید می‌کند؛ این تصاویر حاکی از آن است که گلکسی اس ۹ با یک دوربین عرضه خواهد شد و حسگر اثرانگشت نیز به پنل پشتی انتقال می‌یابد. در طرح‏‌های شماتیک لو رفته، چهار دکمه‌ی فیزیکی مانند نسل قبل جلب‌توجه می‌کند که احتمالاً یکی از آن‌ها برای فعال‌سازی دستیار صوتی بیکسبی کاربرد خواهد داشت. در لبه‌ی پایین گوشی نیز، جک ۳.۵ میلی‌متری صدا قرار گرفته است.

تصاویر رندر شده نیز، ظاهر احتمالی گلکسی اس ۹ و نسخه «پلاس» آن‌را به نمایش می‌گذارد؛ همان‌طور که این تصاویر نشان می‌دهد، حاشیه‌ی پایین صفحه‌نمایش نازک‌تر شده است. در پشت گوشی نیز، سنسور دوربین و حسگر اثرانگشت به صورت عمودی چیده شده‌اند؛ البته در نسخه «پلاس» از دوربین دوگانه استفاده شده است. فلاش LED در سمت راست دوربین اصلی قرار دارد.

گلکسی اس 9

در رابطه با پرچم‌داران جدید سامسونگ، مدتی پیش درزومیت خواندید که گلکسی اس ۹ سامسونگ به اسکنر تشخیص عنبیه بهبودیافته مجهز می‏‌شود ؛ گفته شده است که رزولوشن لنز مورد استفاده برای اسکنر تشخیص عنبیه به ۳ مگاپیکسل خواهد رسید. ضمن اینکه این شرکت به دنبال اعمال بهینه‌سازی‌های نرم‌افزاری است تا مدت زمان لازم برای احراز هویت کاربران با استفاده از اسکنر تشخیص عنبیه چشم به کم‌تر از ۱ ثانیه برسد. از دیگر شایعات موجود پیرامون گلکسی اس ۹ و گلکسی اس ۹ پلاس، می‌توان به معرفی احتمالی آن‌ها در ماه فوریه اشاره کرد؛ اعلام شده است که سامسونگ، پرچمداران جدیدش را در ماه ژانویه معرفی نخواهد کرد .

Let’s block ads! (Why?)

نگاهی نزدیک‌ به پیامدهای فاجعه‌بار تغییرات اقلیمی (بخش دوم)

نگاهی نزدیک‌ به پیامدهای فاجعه‌بار تغییرات اقلیمی (بخش دوم)

مقاله‌ی مرتبط:

در بخش نخست  مقاله تغییرات اقلیمی به یک دورنمای اجمالی از مقوله‌ی زمین غیر قابل سکونت و همینطور مرگ‌ومیر موجودات زنده در اثر گرما پرداخته شد. به زیر آب رفتن برخی شهرها و بنادر فعلی، افزایش روزهای گرم سال و گسترش مرگ‌ومیرهای ناشی از گرمازدگی و کم‌آبی از پیامدهای اصلی طرح‌شده در آن بخش‌ها بود. در بخش دوم از گزارش مفصل نگاه نزدیک‌تر به پیامدهای تغییرات اقلیمی، به احتمال وقوع قحطی‌های خانمان‌سوز و همچنین ظهور بیماری‌های مسری جدید و ناشناخته و در نهایت، مشکلات تنفسی برای نوع بشر در پی گرم‌تر شدن جو زمین می‌پردازیم.

۳. پایان یافتن غذاها و منابع

واضح است که اقیانوس‌ها و گیاهان متفاوتند؛ اما قانونی کلی در مورد محصولات کشاورزی وجود دارد که نشان می‌دهد با هر درجه گرم‌تر شدن دما، ۱۰ درصد از رشد این گیاهان کاسته می‌شود. در این مورد، حتی برخی برآوردها نشان می‌دهند که این میزان می‌تواند تا ۱۵ و حتی ۱۷ درصد افزایش یابد. در واقع، این بدین معنا است که اگر تا پایان قرن حاضر دمای سیاره ما، ۲.۷ درجه سانتی‌گراد افزایش یابد، این امکان وجود خواهد داشت که کره‌ی خاکی با افزایش ۵۰ درصدی جمعیت و کاهش ۵۰ درصدی رشد محصولات کشاورزی، به شرایطی وخیم برسد. بحث در مورد مواد غذایی پروتئینی، فاجعه‌بارتر است. برای تولید یک کالری گوشت همبرگر، نیاز به ۱۶ کالری غله است. در واقع، این میزانی است که گاوها با رشد و زندگی خود، به تولید متان و آلوده کردن هوا ادامه می‌دهند.

اما برخی فیزیولوژیست‌ها بر این عقیده‌اند که این محاسبات ریاضیاتی در مورد غلات تنها در مناطقی صحیح است که پیش از این به اوج درجه حرارت رسیده‌اند. در واقع، با افزایش دما در گرینلند، رشد غلات در این ناحیه آسان‌تر می شود. در همین حال، همانگونه که محققان، روسموند نیلور و دیوید باتیستی در مطالعه‌ی خود نشان داده‌اند، نواحی گرمسیری اکنون هم گرم‌تر از چیزی هستند که برای رشد غلات نیاز است. از سویی مناطقی که امروزه در آن‌ها غلات کشت می‌شود، با رشد دما مواجه هستند که بدین ترتیب، حتی گرمای کوچکی هم می‌تواند رشد غلات در این نواحی را به شکل چشم‌گیری کاهش دهد.

گرم شدن زمین و ایجاد مشکلاتی برای خرس‌های قطبی

با این حال، به این راحتی نمی‌شود زمین‌های کشاورزی را صدها کیلومتر جابه‌جا کرد؛ چرا که کیفیت خاک نواحی دورافتاده‌ی روسیه و کانادا (مناطقی که شاید با گرم‌تر شدن دمای جهانی برای رشد غلات به دمای مساعدی دست پیدا کنند) بسیار پایین است و قرن‌ها طول می کشد که خاکی حاصلخیز شود.

خشکسالی ممکن است مسئله‌ای جدی‌تر از گرمایش زمین باشد؛ چرا که برخی از نواحی قابل‌ کشت جهان، هم‌اکنون به سرعت در حال تبدیل شدن به بیابان‌هایی بایر هستند. شبیه‌سازی میزان بارش باران بسیار دشوار است؛ اما پیش‌بینی‌های پژوهشگران نشان می‌دهد که تقریبا در تمامی مناطقی که اکنون اساسا غلات کشت می‌شود، خشکسالی بی‌سابقه‌ای در طول قرن حاضر رخ می‌دهد. اگر انتشار گازهای گلخانه‌ای کاهش نیابد، تا سال ۲۰۸۰ جنوب اروپا با یک خشکسالی بی‌سابقه مواجه می‌شود. چنین خشکسالی‌های وخیمی، می‌تواند در عراق و سوریه و بسیاری دیگر از نواحی خاورمیانه هم رخ دهد. برخی از پرجمعیت‌ترین نواحی جهان نظیر استرالیا، آفریقا و آمریکای جنوبی و برخی نواحی از چین هم با چنین مشکلی دست و پنجه نرم خواهند کرد.

خشکسالی و بیابان

هیچ کدام از این نواحی که امروزه از عمده ‌تأمین‌کننده‌های مواد غذایی در جهان هستند، در آینده دیگر منابع قابل اعتمادی محسوب نمی‌شوند. خشکسالی در دشت‌های جنوب غربی آمریکا نه‌تنها از خشکسالی‌های دهه‌ی ۱۹۳۰ بدتر خواهند بود، بلکه بر اساس پیش‌بینی مطالعه‌ی سال ۲۰۱۵ ناسا، خشکسالی‌های آینده از تمامی خشکسالی‌های هزار سال اخیر فاجعه‌بارتر خواهند بود؛ حتی از خشکسالی‌های مهیبی که طی قرون ۱۲ و ۱۳ میلادی در این نواحی رخ دادند. در این خشکسالی‌ها، تمامی رودخانه‌های شرق رشته‌کوه‌ سیرا نوادا خشک شدند. حتی گفته می‌شود این خشکسالی‌ها موجب نابودی سرخ‌پوستان آناسازی هم شده‌اند.

حدود ۸۰۰ میلیون نفر در جهان، با گرسنگی زندگی می‌کنند

گفته می‌شود در قرن دوازدهم، خشکسالی شدید باعث از بین رفتن غلات و کمیاب شدن گیاهان و حیوانات شد و آناسازی‌ها دچار خشکسالی و کمیابی شدند. نواحی زندگی سرخ‌پوستان آناسازی در شمال نیومکزیکو، متروک شدند. کسانی که از قحطی ناشی از خشکسالی و تهاجم قبایل رقیب جان سالم به در برده بودند، به نواحی مرکزی آریزونا مهاجرت کردند. همچنین باید به یاد داشته باشیم که ما اکنون نیز در دنیایی عاری از گرسنگی زندگی نمی‌کنیم. عمده‌ی برآوردهای پژوهشگران نشان می‌دهند که حدود ۸۰۰ میلیون نفر در جهان، در گرسنگی زندگی می‌کنند. بهار امسال، موج بی‌سابقه‌ای از گرسنگی با خود به همراه آورد. به‌طوری که سازمان ملل متحد هشدار داد که این رویداد گرسنگی جداگانه در نواحی مختلف در سومالی، سودان، نیجریه و یمن، تنها در سال جاری می‌تواند جان بیش از ۲۰ میلیون نفر را بگیرد.

۴. طاعون آب‌ و هوایی

سنگ‌ها تاریخچه‌ی سیاره‌ی ما هستند و سیر تکاملی میلیون‌ها سال را نشان می‌دهند. از سویی یخ‌ها هم همین‌طور عمل می‌کنند؛ اما با ذوب شدن یخ‌های قطبی، بخشی از تاریخچه‌ی سیاره‌ی ما هم از بین می‌رود. در این بین به جز ذوب شدن یخ‌های چند میلیون ساله و بالا رفتن سطح دریاهای جهان، برخی از بیماری‌هایی که تا میلیون‌ها سال در این نواحی منجمد به دام افتاده بودند هم در هوا پخش خواهند شد. در واقع با توجه به اینکه برخی از این باکتری‌ها باستانی محسوب می‌شوند، بدن ما انسان‌ها (اساسا سیستم ایمنی ما) هیچ‌گونه آمادگی‌ برای مبارزه با این عوامل بیماری‌زای جدید ندارد.

همچنین قطب شمال در همین دوره‌های اخیر، برخی باکتری‌های مهیب را در خود جای داده است. پژوهشگران در مطالعه‌ی خود نشان داده‌اند که در آلاسکا، بقایایی از آنفولانزای سال ۱۹۱۸ مدفون است. در آن دوره ۵۰۰ میلیون نفر به این بیماری مبتلا شدند و آنفولانزا منجر به مرگ ۱۰۰ میلیون نفر (حدود ۵ درصد از کل جمعیت جهان و شش برابر جمعیتی که در جنگ جهانی اول جان خود را از دست دادند) شد. بر اساس گزارش ماه می پایگاه BBC، دانشمندان بر این باورند که برخی باکتری‌های عظیم‌الجثه و طاعون بوبونیک در یخ‌های سیبری به دام افتاده‌اند. 

ویروس زیکا

البته پژوهشگران به این نکته آگاهند که این باکتری‌ها نمی‌توانند در شرایط زیستی جدید، زنده بمانند و تمامی آزمایش‌هایی که انجام شده است، نشان می‌دهد که این باکتری‌های چند هزار ساله تنها در شرایط آزمایشگاهی امکان زنده ماندن دارند. در این مورد دو آزمایش انجام گرفته است. در یکی از این آزمایش‌ها باکتری فوق‌العاده بزرگ ۸ میلیون ساله‌ای بود که در سال ۲۰۰۵ در شرایط آزمایشگاهی دوباره احیا شد. در مورد دیگری در سال ۲۰۰۵، دانشمندان روس باکتری ۳.۵ میلیون ساله‌ای را احیا کردند.

با گرم شدن سیاره‌ی زمین، اکوسیستم‌ها دستخوش تغییر می‌شوند و به بیماری‌ها هم برای شیوع کمک کنند

اما سال گذشته بود که یک پسر بچه و ۲۰ تن دیگر بر اثر سیاه زخم جان خود را از دست دادند. این ویروس سیاه‌زخم در واقع با عقب‌نشینی خاک‌های منجمد سیبری به سطح زمین راه پیدا کرده بود. ویروس سیاه‌زخم که در لاشه‌های یخ‌زده گوزن‌ها وجود داشت، حداقل ۷۵ سال قدمت دارد. همچنین گفته می‌شود که بیش از ۲۰۰۰ گوزن شمالی آلوده، هم‌اکنون حامل این عامل بیماری‌زا هستند و ممکن است آن را با خود در نواحی فراتر از تاندرا در سیبری پراکنده کرده باشند.

چیزی که بیش از عوامل بیماری‌زای باستانی اپیدمیولوژیست‌ها را نگران کرده است، حضور عوامل بیماری‌زای کنونی است که می‌توانند با وجود تغییر شرایط اقلیمی نواحی مختلف جهان به محیط‌های جدید برده شوند و خطر بالقوه‌ای برای ساکنان این نواحی محسوب می‌شوند. در دوران اولیه، کشتی‌ها و ماجراجویانی که به نواحی دور افتاده سفر می‌کردند، اشکال جدیدی از باکتری‌ها را با خود حمل می‌کردند و انسان‌ها در برابر این بیماری‌های همه‌گیر در معرض خطر بودند. اکنون با گسترش پدیده‌ی جهانی شدن و تلفیق عظیم جمعیت‌های انسانی، اکوسیستم‌های ما هم عمدتا پایدار هستند و این می‌تواند به‌نوعی یک محدودیت محسوب شود. به این ترتیب، با گرم شدن سیاره‌ی زمین، این اکوسیستم‌ها هم دستخوش تغییر می‌شوند و به بیماری‌ها برای شیوع کمک کنند؛ همچون موردی که برای بیماری کورتس رخ داد.

مالاریا

شاید برای بسیاری از کشورها بیماری‌هایی همچون تب دنگی یا مالاریا نگرانی مهمی به‌حساب نیاید. در بسیاری از نواحی گرمسیری، پشه‌ها با مهاجرت خود می‌توانند عامل بیماری زیکا را با خود به نواحی دیگر ببرند. در همین مورد، می‌توان به ویروس زیکا اشاره کرد که مدل خوبی برای یک نگرانی ثانویه در چنین سناریوهایی است. یکی از دلایلی که تا همین چند سال قبل در مورد زیکا، دانسته‌های چندانی نداشتیم، این است که این ویروس در اوگاندا به دام افتاده بود. مورد دیگر اینکه تا همین اواخر، دانشمندان در مورد نقصان‌های جنین ناشی از زیکا چیزی نمی‌دانستند.

 البته باید بدانیم که دانشمندان هنوز اطلاعات زیادی در مورد تأثیر تغییرات آب‌و‌هوایی روی بیماری‌ها در اختیار ندارند و بسیاری از این فرضیه‌ها، مدل‌سازی‌ها و شبیه‌سازی‌هایی است که بیشتر مبنایی آزمایشگاهی دارد. به‌عنوان مثال، بیماری مالاریا در مناطق گرمسیر شیوع پیدا می‌کند؛ این شیوع نه‌تنها به دلیل وجود پشه‌ها در این نواحی، بلکه به این دلیل است که با هر درجه گرم‌تر شدن دما، رشد پشه‌هایی که حامل عامل بیماری‌زا هستند هم ۱۰ برابر افزایش پیدا می‌کند. این یکی از دلایلی است که بانک جهانی تخمین می‌زند تا سال ۲۰۵۰، بیش از  ۵.۲ میلیارد نفر با این بیماری مواجه خواهند شد.

۵. هوای غیر قابل تنفس

ریه‌های ما به اکسیژن نیاز دارند. اما این تنها بخشی از آن چیزی است که ما تنفس می‌کنیم. میزان کربن دی‌اکسید موجود در هوا رو به رشد است. به‌تازگی این میزان از ۴۰۰ پی‌پی‌ام (قسمت در میلیون) گذر کرده است. پیش‌بینی‌هایی که بر اساس روند فعلی انجام شده، حاکی از آن است که این میزان در سال ۲۱۰۰ میلادی به هزار  قسمت در میلیون خواهد رسید. در این حجم غلظت و در قیاس با هوایی که ما اکنون تنفس می‌کنیم، توانایی‌های شناختی انسان ۲۱ درصد کاهش پیدا خواهد کرد.

سایر موادی که در هوای گرم‌تر موجود هستند، می‌توانند در صورت افزایشی اندک در میزان آلودگی هوا، طول عمر را تا ده سال کاهش دهند. زمین در صورت گرمایش بیش‌تر، با اَشکال بیش‌تری از گاز اوزون مواجه می‌شود. مرکز ملی پژوهش‌های جوی آمریکا گزارشی ارائه داده است که طی آن، این کشور در معرض ۷۰ درصد افزایش مه‌دود ناسالم اوزون قرار خواهد داشت. مه‌دود یا اسماگ اصطلاحی است که به ترکیب دود و مه اطلاق می‌شود. اسماگ ترکیبی از آلاینده‌ها است؛ اما اساساً از اوزون سطح زمین تشکیل شده است. تا سال ۲۰۹۰، جمعیتی در حدود ۲ میلیارد نفر در سطح جهان، هوایی آلوده‌تر از معیارهای سالم سازمان بهداشت جهانی تنفس خواهند کرد. پژوهشی در ماه گذشته نشان داد که علاوه بر دیگر تأثیرات، قرارگیری زنان باردار در معرض اوزون، احتمال ابتلای کودک به اوتیسم را به میزان قابل‌ توجهی افزایش می‌دهد. این میزان در ترکیب با سایر عوامل می‌تواند تا ده برابر هم باشد. این قضیه می‌تواند شما را به یاد تسری اوتیسم در سال‌های اخیر در غرب هالیوود بیندازد.

آتش‌سوزی جنگل‌ها

پیش از این، هر روز ۱۰ هزار نفر از انتشار ذرات ناشی از مصرف سوخت‌ فسیلی می‌میرند. هر ساله، ۳۳۹ هزار نفر به دلیل آتش‌سوزی مناطق طبیعی جان خود را از دست می‌دهند. یکی از عوامل افزایش این رقم این است که تغییرات آب‌وهوایی، فصل آتش‌سوزی جنگل‌ها را افزایش داده است. در آمریکا، از سال ۱۹۷۰ تاکنون، ۷۸ روز به این میزان افزوده شده است. طبق گزارش‌های سازمان جنگل‌داری آمریکا، تا سال ۲۰۵۰، آتش‌سوزی‌ها تخریب دوبرابری خواهند داشت و در برخی موارد، مناطقی که در آتش‌سوزی از بین خواهند رفت تا پنج برابر بیش‌تر می‌شود.آن‌چه نگرانی‌ها را در این زمینه حتی بیش‌تر می‌کند، تأثیرات انتشار گازهای ناشی از آتش‌سوزی است؛ مخصوصا در مورد آتش‌سوزی‌هایی که بر اثر سوختن تورب اتفاق می‌افتند. تورب به توده‌ی متراکم قهوه‌ای تا سیاه‌رنگ خزه‌ها و گیاهان که بطور ناقص تجزیه شده‌اند، گفته می‌شود. برای مثال آتش‌سوزی سال ۱۹۹۷ در اندونزی که بر اثر سوختن تورب جنگل‌های مرطوب شکل گرفت، انتشار دی اکسید کربن در زمین را ۴۰ درصد افزایش داد. آتش‌سوزی‌های بیش‌تر به معنای تولید بیش‌تر گرما و گرمای بیش‌تر به معنای آتش‌سوزی‌های بیش‌تر است. هم‌چنین احتمال وحشتناک دیگری که وجود دارد، این است که جنگل‌های بارانی‌ مثل آمازون (که از سال ۲۰۱۰ به‌مدت پنج سال، دومین دوران خشکی بزرگ خود را در صد سال اخیر پشت سر گذاشت) به‌اندازه‌ای به سمت خشکی حرکت کنند که زمینه‌ساز فجایع دیگری شوند؛ آتش‌سوزی‌هایی که علاوه بر کاهش حجم جنگل‌ها، باعث آزادسازی مقادیر عظیمی از کربن دی‌اکسید به جو می‌شوند. این اتفاقات مخصوصا زمانی بدتر به نظر می‌رسد که بدانیم جنگل‌های آمازون به‌تنهایی ۲۰ درصد اکسیژن ما را تأمین می‌کنند.

مه دود در چین

علاوه بر تمام این‌ها، شکل‌های دیگری از آلودگی هم وجود دارند. در سال ۲۰۱۳، آب شدن یخ‌های قطب شمال، الگوهای آب‌وهوایی آسیا را تغییر داد. طی این اتفاقات، چین از سیستم‌های طبیعی تهویه‌ی هوا محروم شد و به‌دنبال آن، شمال این کشور با مه‌دود غلیظی پوشیده شد.

کمیتی باعنوان شاخص کیفیت هوا وجود دارد که در آن رقم‌های ۳۰۱ تا ۵۰۰، نشانگر هوایی خطرناک و هشداردهنده است. در این محدوده، مشکلات ریوی و قلبی در افراد داری بیماری‌های تنفسی و قلبی عروقی و نیز سالمندان، به‌شکلی جدی تشدید می‌شود. در چنین شرایطی، همه‌ی افراد باید از انجام فعالیت‌های بدنی در خارج از خانه خودداری کنند. مشکلات آلودگی هوا در سال ۲۰۱۳ در چین، رقم این شاخص را به بالای ۸۰۰ رساند. در آن سال، این مه‌دود، بر یک سوم تمامِ مرگ‌ومیرها اثرگذار بود.

ادامه دارد…

Let’s block ads! (Why?)

مهندسی بی‌نهایت: بوئینگ ۷۴۷، ملکه آسمان‌ها

مهندسی بی‌نهایت: بوئینگ 747، ملکه آسمان‌ها

جامبوجت افسانه‌ای بوئینگ اولین هواپیمای پهن پیکر جهان است که برای گسترش سفرهای بین‌ قاره‌ای و به‌منظور پاسخ به نیاز فزاینده‌ی شرکت‌های هواپیمایی برای نقل و انتقال مسافران در حجم بالا پا به عرصه‌ی حیات گذاشت. در ابتدای تولد این پرنده، بسیاری بر این عقیده‌ب ودند که اندازه‌ی بسیار بزرگ بوئینگ ۷۴۷ نه‌تنها باعث خواهد شد این پرنده در انجام وظیفه‌ی اصلی خود، یعنی جابجایی مسافران ناموفق باشد؛ بلکه وزن بسیار بالای آن مشکلاتی برای باند فرودگاه‌ها رقم خواهد زد و احتمالا دچار سوانح زیادی خواهد شد.

بوئینگ ۷۴۷ / Boeing 747

اما برخلاف تمام بدبینی‌ها، نه‌تنها این پرنده تا چندین دهه از لحاظ مختلف بی‌رقیب ماند؛ بلکه هنوز هم به حضور موفقیت‌آمیز خود در آسمان ادامه می‌دهد و تا کنون بیش از ۱۵۰۰ فروند از آن تولید شده است. بوئینگ ۷۴۷ حاصل تلاش ۵۰ هزار نفر از کارکنان بوئینگ بود که با لقب «باورنکردنی‌ها» شناخته‌ می‌شدند. این افراد شامل کارکنان ساختمانی، مکانیک‌ها، مهندسان، کارکنان اداری و مدیرانی بودند که بوئینگ ۷۴۷ افسانه‌ای را به واقعیت تبدیل کردند. جالب است که با وجود محدودیت‌های موجود در دهه‌ی ۶۰ میلادی، آن‌ها این کار را در کمتر از ۱۶ ماه به انجام رساندند.

تاریخچه‌ی بوئینگ ۷۴۷

در سال ۱۹۶۳، نیروی هوایی ایالات متحده مجموعه‌ای از برنامه‌های مطالعاتی جهت تولید یک هواپیمای ترابری سنگین را شروع کرد. مسئولان نیروی هوایی معتقد بودند جت ترابری سی-۱۴۱ استارلیفتر پاسخگوی نیازهای نیروی هوایی نیست و نیاز به یک هواپیمای ترابری بزرگ‌تر احساس می‌شد. سه شرکت لاکهید مارتین، داگلاس و بوئینگ در مناقصه‌ی نیروی هوایی برای ساخت هواپیمای ترابری فوق‌سنگین شرکت کردند؛ اما بوئینگ و داگلاس این مناقصه را به لاکهید واگزار کردند؛ مناقصه‌ای که منجر به تولید غول ترابری دنیای غرب، سی‌-۵ گَلَکسی شد.

سی-۵ گلکسی / C-5 Galaxy

هواپیمای ترابری سنگین C-5 Galaxy

شکست بوئینگ در این مناقصه به‌معنای از دست رفتن قراردادی ارزشمند برای این شرکت آمریکایی بود. این شکست باعث شد بوئینگ بیش از گذشته توجه خود را به‌سوی بازار هواپیماهای مسافربری معطوف کند. در آن دوران، به‌ لطف استقبال از جت‌های مسافربری نظیر بوئینگ ۷۰۷ و DC-8، بازار سفرهای دوربرد هوایی در حال گسترش بود. حتی پیش از شکست بوئینگ در مناقصه‌ی هواپیمای ترابری نیروی هوایی، ژوان تریپ، رئیس شرکت هوایی پان امریکن که از بزرگ‌ترین شرکت‌های هوایی آن دوران بود، به بوئینگ پیشنهاد داده بود هواپیمایی دوبرابر بزرگ‌تر از بوئینگ ۷۰۷ تولید کند.

شکست در مناقصه‌ی نیروی هوایی تنها دلیل بوئینگ برای ساخت ۷۴۷ نبود. در آن دوران ترافیک هوایی رو به افزایش بود و ساخت هواپیمایی چند برابر بزرگ‌تر از ۷۰۷ امکان کاهش هزینه‌ی بلیط و کاهش ترافیک هوایی را فراهم می‌کرد. بوئینگ تصمیم گرفت از برخی تکنولوژی‌های توسعه‌یافته در طرح هواپیمای باری‌اش نیز در ۷۴۷ استفاده کند؛ مهم‌ترین آن‌ها موتورهای دارای ضریب کنارگذر بالا بود که برای طرح هواپیمای ترابری ارتش توسعه یافته بودند.

بوئینگ ۷۰۷ و دی‌سی ۸

DC-8 (سمت راست) و بوئینگ ۷۰۷ (سمت چپ)

در سال ۱۹۶۵، جو ساتر از گروه طراحی بوئینگ ۷۳۷ به تیم طراحی ۷۴۷ منتقل شد تا فرایند طراحی ۷۴۷ را مدیریت کند. وی با مدیران شرکت‌های هوایی مختلف از جمله پان امریکن به رایزنی پرداخت تا از نیازهای مشتریان بالقوه‌ی محصول آینده‌ی بوئینگ آگاه شود. در آن زمان این اعتقاد وجود داشت که هواپیماهای مسافربری دوربرد در نهایت جای خود را به هواپیماهای مسافربری مافوق‌صوت خواهند بخشید؛ همین مسئله باعث شد طراحان جانب احتیاط را رعایت کنند و ۷۴۷ را به‌گونه‌ای طراحی کنند که بتوان آن را به‌آسانی به یک هواپیمای ترابری تبدیل کرد.

یکی از دلایل وجود کوهان نمادین ۷۴۷ در قسمت بالای هواپیما نیز به همین مسئله بازمی‌گردد. در طرح هواپیمای باری ارتش خواسته شده بود امکان بارگیری از قسمت دماغه‌ی هواپیما وجود داشته باشد. به‌همین دلیل بوئینگ در طرح پیشنهادی‌اش به ارتش، کابین خلبان را به قسمت کوهان مانند بالای هواپیما منتقل کرده‌بود. طراحان بوئینگ تصمیم گرفتند این قسمت کوهان مانند را در طراحی ۷۴۷ نیز مورد استفاده قرار دهند. اضافه کردن این قسمت باعث می‌شد در نمونه‌های ترابری بارگیری از قسمت دماغه‌ی ۷۴۷ امکان‌پذیر باشد و همچنین این امکان وجود داشت تا در این قسمت کوهان مانند تعداد بیشتری مسافر جای داده شوند. بر همین‌ اساس، ملکه‌ی آسمان در نهایت در سه پیکربندی مختلف به‌ مشتریان ارائه شد: گونه‌ی مسافربری، گونه‌ی باری و گونه‌ای تبدیل‌پذیر که می‌تواند بنا به نیاز مشتری جهت حمل مسافر یا بار مورد استفاده قرار گیرد.

کارخانه‌ی هواپیما سازی اورت / Everett Aircraft Factory

بوئینگ ۷۴۷ به‌قدری بزرگ بود که مسئولان بویینگ مجبور شدند برای ساخت این هواپیما بزرگ‌ترین کارخانه‌ی تولید هواپیما را در اِوِرِت واشنگتن بنا کنند. نتیجه‌ی کار، پرنده‌ای غول‌آسا بود؛ اولین ۷۴۷ ساخته‌شده ۶۸.۵ متر طول داشت و سکان عمودی آن به ارتفاع یک ساختمان شش طبقه بود. وقتی کابین این هواپیما در حالت تحت فشار قرار می‌گرفت، وزن هوای داخل کابین به یک تن می‌رسید. بخش حمل بار می‌توانست ۳۴۰۰ چمدان را حمل کند و برای خالی شدن تنها به ۷ دقیقه وقت نیاز داشت. سطح بال این هواپیما بزرگ‌تر از یک زمین بسکتبال است؛ اما جالب این است که سیستم ناوبری بین‌المللی نصب‌شده روی آن از لپ‌تاپ‌های مدرن نیز سبک‌تر بود.

سرانجام در سی‌ام سپتامبر ۱۹۶۸ اولین ۷۴۷ از خط تولید خارج شد و خبرنگاران و نمایندگان بیست و شش شرکت خریدار این هواپیما از این پرنده‌ی غول‌پیکر بازدید کردند. در ماه‌های پس از آن، کارکنان بوئینگ وقت خود را جهت آماده‌سازی این پرنده برای پرواز اولیه صرف کردند. عروس آسمان برای اولین بار روز نهم فوریه‌ی ۱۹۶۹ بال به آسمان گشود؛ در این پرواز جک ودل کنترل هواپیما را در دست داشت و برایان ویگل به‌عنوان کمک‌خلبان وی را همراهی می‌کرد. با وجود اشکال جزئی در یکی از فلپ‌های هواپیما، پرواز اولیه‌ی این پرنده موفقیت‌آمیز بود. در نهایت عروس آسمان در دسامبر ۱۹۹۶ تأییدیه‌ی پرواز را دریافت کرد و اجازه یافت وارد سیستم حمل و نقل هوایی شود.

اولین پیش‌نمونه‌ی بوئینگ ۷۴۷

اولین پیش‌نمونه‌ی بوئینگ ۷۴۷

گونه‌های مختلف بوئینگ ۷۴۷

گونه‌ی اولیه‌ی بوئینگ ۷۴۷ سری ۱۰۰ نامیده می‌شد که مشخصه‌ی اصلی آن وجود سه پنجره در هرکدام از طرفین طبقه‌ی فوقانی آن بود. به‌دلیل اینکه طبقه‌ی فوقانی در ابتدا صرفا به‌عنوان فضای استراحت مسافران درجه‌ی یک (First Class) به‌کار می‌رفت؛ شرکت بوئینگ به همین تعداد پنجره بسنده کرده‌ بود. اما پس از مدتی شرکت‌ها تصمیم گرفتند از این قسمت برای جای دادن صندلی‌های مسافران درجه یک استفاده کنند که باعث شد شرکت بوئینگ تعبیه‌ی ۵ پنجره در هر سمت طبقه‌ی فوقانی را به‌عنوان یک گزینه‌ی اختیاری به مشتریان ارائه دهد.

بوئینگ ۷۴۷ سری ۱۰۰ / Boeing 747-100

بوئینگ ۷۴۷ سری ۱۰۰

گونه‌ی SP بوئینگ ۷۴۷ نوعی اختصاصی از این هواپیما بود که با درخواست مشترک شرکت‌ هواپیمایی پان امریکن و هواپیمایی ملی ایران ایجاد شد. هدف از ساخت این نمونه، دست‌یابی به هواپیمایی بود که بتواند پروازهای مستقیم بین ایالات متحده و خاورمیانه را به انجام برساند. از نظر ظاهری، اصلی‌ترین تفاوت گونه‌ی SP با مدل اولیه‌ی ۷۴۷ به بدنه‌ی کوتاه‌تر و سکان‌های عمودی و افقی بزرگ‌تر مربوط می‌شود. در این گونه، برد هواپیما به ۱۰,۸۰۰ کیلومتر رسیده‌ بود؛ این مسئله امکان برقرای پروازهای مستقیم میان تهران و نیویورک را فراهم کرد که در زمان خود طولانی‌ترین پرواز تجاری بدون توقف در جهان بود. هردو شرکت پان امریکن و هواپیمایی ملی ایران در سال ۱۹۷۶ استفاده از این هواپیما را شروع کردند و در مجموع تعداد ۴۵ فروند از این نمونه تولید شد.

بوئینگ ۷۴۷ اس‌پی / Boeing 747SP

بوئینگ ۷۴۷ اس‌پی

سری ۲۰۰ بوئینگ ۷۴۷ پس از سری ۱۰۰ به بازار عرضه شد. در این سری، بهبودهایی در قدرت موتور هواپیما و حداکثر وزن برخواست آن ایجاد شده بود. عرضه‌ی مدل‌های اختصاصیِ باری، تبدیل‌پذیر و ترکیبی (باری و مسافربری) نیز با عرضه‌ی سری ۲۰۰ شروع شد. مدل باری سری دویست با کد F شناخته می‌شد که توانایی حمل ۳۷۸ تن بار داشت. مدل تبدیل‌پذیر با کد C شناخته می‌شد که می‌توانست نقش یک هواپیمای مسافربری را ایفا کند؛ اما با حذف صندلی‌ها و استفاده از ورودی بار در دماغه‌ی هواپیما، می‌توانست به‌عنوان یک هواپیمای باری نیز مورد استفاده قرار گیرد. گونه‌ی ترکیبی با کد M شناخته می‌شود که علاوه‌ بر حمل بار، می‌تواند ۲۳۸ مسافر را در سه‌کلاس حمل کند.

سومین سری از خانواده‌ی ۷۴۷ با عنوان سری ۳۰۰ شناخته می‌شود. تفاوت اصلی این سری با سری‌های قبلی به کشیدگی طبقه‌ی فوقانی هواپیما مربوط می‌شود که در مدل‌های قبلی به‌عنوان یک گزینه‌ی اختیاری به خریداران ارائه می‌شد. در این سری با انجام به‌سازی‌های آیرودینامیک جزئی، حداکثر سرعت هواپیما از ۰.۸۴ ماخ به ۰.۸۵ ماخ افزایش پیدا کرده‌ است. پلکان مارپیچی طبقه‌ی دوم نیز جای خود را به یک پلکان مستقیم داده‌ است که فضایی بیشتری برای تعبیه‌ی صندلی‌های اضافه فراهم می‌کند. برای سری ۳۰۰ نیز یک نمونه‌ی ترکیبی (باری و مسافربری) تولید شد که با کد M شناخته می‌شود.

مقاله‌ی مرتبط:

گونه‌ی ۴۰۰ بوئینگ ۷۴۷ در سال ۱۹۸۹ وارد خدمت شد و در مقایسه با گونه‌های قبلی به‌سازی‌های فراوانی به خود دیده‌ است. در این میان می‌توان به استفاده‌ از نمایشگرهای دیجیتال به‌جای عقربه‌ها و نشانگرهای قدیمی اشاره‌ کرد؛ در مجموع بهبودهای الکترونیکی انجام‌شده در این هواپیما باعث شده‌ است تعداد عقربه‌ها، نشانگرها و سوئیچ‌ها از ۹۷۱ به ۳۶۵ عدد کاهش‌ یابد. به‌ همین‌ دلیل، تعداد افراد لازم جهت هدایت هواپیما از سه به دو نفر کاهش یافته است.

بوئینگ ۷۴۷ سری ۴۰۰ / Boeing 747-400

کابین خلبان بوئینگ ۷۴۷ سری ۴۰۰

استفاده از موتورهای اصلاح‌شده و اعمال تغییراتی در بال‌ها از جمله نصب بالک‌های ۱.۸ متری باعث شده است مصرف سوخت در این هواپیما ۴ درصد کاهش پیدا کند. کاهش مصرف سوخت و اضافه شدن مخزن سوخت در دم هواپیما باعث شده است برد این نمونه به بیش از ۱۴ هزار کیلومتر برسد.

آخری گونه از بوئینگ ۷۴۷ با عنوان سری ۸ شناخته می‌شود که در نوامبر ۲۰۰۵ معرفی شد. دلیل استفاده از عدد ۸ در نام‌گذاری این سری، تأکید بر این مسئله است که بوئینگ ۷۴۷ سری ۸ از فناوری‌های نوین به‌کاررفته در بوئینگ ۷۸۷ دریم‌لاینر بهره‌مند شده است. از جمله‌ی این فناوری‌ها می‌توان به استفاده از بالک‌های جدید در نوک بال‌ها و موتورهای GEnx-2B ساخت جنرال الکتریک اشاره کرد. مجموع تغییرات اعمال‌شده در سری ۸ باعث شده است مصرف سوخت و کربن تولیدشده توسط این هواپیما کاهش یابد. تغییرات اعمال‌شده کاهش وزن و مصرف سوخت هواپیما را به‌ همراه داشته‌اند و به‌علاوه باعث شده‌اند تعداد قطعات تشکیل‌دهنده‌ی هواپیما نیز کاهش یابد.

گونه‌ی باری سری ۸ اولین بار در فوریه‌ی ۲۰۱۰ پرواز کرد؛ اولین پرواز نمونه‌ی مسافربری نیز در مارس ۲۰۱۱ انجام شد. در گونه‌ی باری سری ۸، ظرفیت حمل بار به میزان ۱۶ درصد در مقایسه با گونه‌ی باری سری ۴۰۰ افزایش یافته است. در گونه‌ی مسافربری نیز امکان نصب ۵۱ صندلی بیشتر از سری ۴۰۰ وجود دارد و محفظه‌ی حمل بار گونه‌ی مسافربری سری ۸ می‌تواند ۲۶ درصد بار بیشتری در خود جای دهد. افزایش ظرفیت محفظه‌های حمل بار بالای سر مسافران، طراحی مجدد پلکان و تغییر در طراحی داخلی کابین نیز از جمله به‌روزرسانی‌های اعمال‌شده در سری ۸ بوئینگ ۷۴۷ است.

بوئینگ ۷۴۷ سری ۸ / Boeing 747-8

بوئینگ ۷۴۷ سری ۸

ایرفورس وان

نمی‌توانیم از بوئینگ ۷۴۷ و گونه‌های مختلف آن صحبت کنیم و از ایرفورس‌ وان یا هواپیمای اختصاصی رئیس جمهور ایالات متحده سخنی به‌میان نیاوریم. در واقع هر هواپیمایی که وظیفه‌ی حمل رئیس‌جمهور ایالات متحده را بر عهده داشته باشد، «Air Force One» نامیده می‌شود. در حال حاضر وظیفه‌ی حمل رئیس‌جمهور بر عهده‌ی دو فروند بوئینگ ۷۴۷ از سری ۲۰۰‌ بی است که با شماره‌ی دم ۲۸۰۰۰ و ۲۹۰۰۰ ثبت شده‌اند. در ساختار نیروی‌ هوایی آمریکا این هواپیماها با نام VC-25A شناخته می‌شوند.

این دو هواپیما از توانایی سوخت‌گیری هوایی برخوردار هستند و از نظر تئوریک برد آن‌ها نامحدود است. دستگاه‌های سخت‌افزاری موجود در هواپیما در برابر سیگنال‌های الکترومغناطیسی مقاوم‌سازی شده‌اند. ابزارهای ارتباطِ امن موجود در این هواپیما به ایرفورس‌ وان اجازه می‌دهند در صورت حمله به ایالات متحده به‌عنوان یک مرکز فرماندهی متحرک عمل کند.

ایفورس وان / Air Force One

فضای داخلی این پرنده معادل ۳۷۱ مترمربع است که به سه سطح تقسیم شده و سوئیت اختصاصی رئیس‌جمهور، دفتر کار و اتاق کنفرانس را شامل می‌شود. این هواپیما همچنین به یک سوئیت پزشکی مجهز است که می‌تواند به‌عنوان اتاق عمل نیز مورد استفاده قرار گیرد و یک پزشک در تمام سفرهای هوایی، رئیس جمهور را همراهی می‌کند. دو آشپزخانه‌ی موجود در ایرفورس وان می‌توانند در هر نوبت غذای لازم برای ‍۱۰۰ نفر را فراهم کنند. این هواپیما همچنین قسمت‌هایی جهت اقامت همراهان رئیس‌جمهور نظیر مشاوران، افسران امنیتی، خبرنگاران و دیگر مهمانان را در خود جای داده است.

حوادث

هرچند بوئینگ ۷۴۷ هواپیمایی ایمن به‌حساب می‌آید؛ اما در تاریخ پرواز این پرنده، چندین مورد حوادث و سوانح دلخراش رخ داده‌ است. در ادامه به‌طور خلاصه به چند مورد از این سوانح اشاره می‌کنیم.

پیش از هرچیز به حادثه‌‌ای که ۲۷‌ مارس ۱۹۷۷ در فرودگاه لوس‌رودئو در اسپانیا رخ داد اشاره می‌کنیم. در این حادثه که مرگبارترین حادثه‌ی تاریخ هوانوردی نیز به‌شمار می‌رود، مجموعا ۵۸۳ نفر جان خود را از دست دادند. در ۲۷ مارس ۱۹۷۷، به‌دلیل عملیات تروریستی در فرودگاه لاس‌پالماس اسپانیا، تعداد زیادی از پروازها به فرودگاه لوس‌رودئو که امروزه با عنوان فرودگاه تنریف شمالی شناخته می‌شود منتقل شدند و این مسئله موجب شلوغی بیش از حد این فرودگاه شده بود.

در این میان بوئینگ ۷۴۷ سری ۲۰۰ متعلق به شرکت‌ هواپیمایی KLM و بوئینگ ۷۴۷ سری ۱۰۰ متعلق به شرکت پان امریکن نیز از جمله هواپیماهایی بودند که به فرودگاه لوس‌رودئو منتقل شدند. به‌واسطه‌ی نبود دید کافی و مشکلات ارتباطی بین برج مراقبت و بوئینگ ۷۴۷ خطوط هوایی KLM، در حالی که بوئینگ ۷۴۷ متعلق به پان امریکن هنوز در حال تاکسی روی باند بود، بوئینگ ۷۴۷ شرکت KLM اقدام به برخواستن از باند کرد و با بوئینگ ۷۴۷ شرکت پان امریکن برخورد کرد. در این حادثه تنها ۶۱ نفر که در قسمت جلوی بوئینگ ۷۴۷ پان امریکن حضور داشتند زنده ماندند.

از دیگر تراژدی‌های هوایی که بوئینگ ۷۴۷ در آن حضور داشت، می‌توان به پرواز شماره‌ی ۰۰۷ خطوط هوایی کره‌ی جنوبی اشاره کرد که باعث مرگ ۲۴۶ مسافر و ۲۳ خدمه‌ی این هواپیما شد. بوئینگ ۷۴۷ سری ۲۰۰ خطوط هوایی کره‌ی جنوبی، روز ۳۱‌ آگوست ۱۹۸۳ در ساعت ۳ و ۵۰ دقیقه‌ی صبح به وقت گرینویچ، فرودگاه جان‌ اف کندی نیویورک را به مقصد سئول ترک کرد. این فرودگاه پس از توقفی جهت سوخت‌گیری مجدد در فرودگاه آنکورج در آلاسکا راهی سئول شد.

به دلیل خطای ناوبری، این هواپیما تدریجا از مسیر اصلی پرواز خود منحرف شد؛ انحرافی که باعث شد این هواپیما در ساعت ۱۵ و ۵۱ دقیقه به وقت گرینویچ به محدوده‌ی هوایی انحصاری کامچاتکا در اتحاد جماهیر شوروی وارد شود. هرچند این هواپیما با گذر از کامچاتکا آسمان شوروی را به‌سلامت ترک کرد، اما مدت کوتاهی بعد مجددا با پرواز برفراز جزیره‌ی ساخالین وارد آسمان شوروی شد. این بار بخت با سرنشینان هواپیما یار نبود و یک هواپیمای رهگیر شوروی با شلیک دو موشک، بوئینگ ۷۴۷ را به قعر دریا فرستاد.

مسیر حرکت هواپیمای خطوط هوایی کره

مسیر حرکت هواپیمای خطوط هوایی کره

علاوه‌ بر موارد فوق که از شناخته‌شده‌ترین حوادث بوئینگ ۷۴۷ هستند، می‌توان به حادثه‌ی بمب‌گذاری در بوئینگ ۷۴۷ خطوط هوایی هندوستان در سال ۱۹۸۵ اشاره کرد. این هواپیما که از بمبئی به‌سمت کانادا در حال پرواز بود، در نزدیکی سواحل ایرلند به‌وسیله‌ی بمبی که درون هواپیما کار گذاشته شده‌ بود منهدم شد و در دریا سقوط کرد. در این حادثه ۳۰۷ مسافر و ۲۲ خدمه جان خود را از دست دادند.

در حادثه‌ای دیگر به‌دلیل نقص در تعمیرات هواپیما، ۵۰۵ نفر از ۵۰۹ مسافر و ۱۵ خدمه‌ی بوئینگ ۷۴۷ خطوط‌ هوایی ژاپن، جان خود را از دست دادند. به‌واسطه‌ی نقص در تعمیرات هواپیما، بخشی از قسمت عقب هواپیما از جمله سکان‌ عمودی آن حین پرواز کنده شد. این مسئله باعث از کار افتادن سیستم هیدرولیک هواپیما شد و در نتیجه خلبانان کنترل اکثر سطوح‌ کنترلی هواپیما را از دست دادند. پس از نزدیک به ۳۰ دقیقه پرواز وحشتناک، هواپیما به سطح زمین برخورد کرد و به‌جز چهار نفر، تمامی سرنشینان و خدمه‌ی هواپیما به کام مرگ رفتند.

حادثه‌ی بوئینگ ۷۴۷ ژاپن

تصویری از بوئینگ ۷۴۷ ژاپنی که نشان می‌دهد سکان عمودی به‌طور کامل کنده شده است

جمع بندی

هزینه‌های بالای طراحی و ساخت بوئینگ ۷۴۷ در کنار هزینه‌های سرسام‌آور ساخت کارخانه‌ی اورت، بوئینگ را به استقراض از بانک‌ها وادار کرده‌ بود. در ماه‌های پایانی تکمیل این پروژه، تقاضاهای مکرر بوئینگ برای دریافت وام ادامه یافت. بخت با بوئینگ یار بود و توانسته بود وام‌های مورد نیازش را دریافت کند؛ اگر بوئینگ نمی‌توانست این وام‌ها را دریافت کند، نه‌تنها سرنوشت ملکه‌ی آسمان، بلکه سرنوشت شرکت بوئینگ به‌ خطر می‌افتاد. همچنین عدم استقبال از ۷۴۷ می‌توانست حیات بوئینگ را به‌ خطر بیندازد؛ اما ریسک این شرکت جواب داد و ۷۴۷ به یک موفقیت بزرگ تبدیل شد، ریسکی که باعث شد بوئینگ سال‌ها بر بازار هواپیماهای پهن‌پیکر تسلط داشته باشد.

در تاریخ بیست و هشتم ژوئن ۲۰۱۴، بوئینگ هزار و پانصدمین ۷۴۷ تولیدی را به خطوط هوایی لوفتانزا تحویل داد. جالب است بدانید که فروش ۷۴۷ امروزه از این تعداد نیز فراتر رفته؛ رکوردی که بدون شک فوق‌العاده است. این هواپیما را می‌توان یکی از موفق‌ترین ساخته‌های تاریخ هوانوردی دانست؛ پرنده‌ای که با گذشت چندین دهه از عمرش هنوز جوان به‌ نظر می‌رسد.

Let’s block ads! (Why?)