فهرست بستن

معرفی کتاب پادشاه مصری؛ محمد صلاح

کتاب پادشاه مصری؛ محمد صلاح نوشته مت اولدفیلد است و ماشااله صفری آن را ترجمه کرده و توسط نشر گلگشت منتشر کرده است.

این کتاب روایت سرنوشت محمد صلاح بازیکن مصری فوتبال است او را بهترین بازیکن تیم ملی مصر می‌دانند که با گل دقیقه ۹۵ بعد از ۲۸ سال مصر را به جام جهانی برد.

محمد صلاح فوتبالش را از آکادمی باشگاه المقاولون مصر شروع کرد او در پست‌های هافبک هجومی و حمله و وینگر راست بازی می‌کند و سابقه عضویت در تیم‌های المقاولون العرب، بازل، چلسی، فیورنتینا، رم و لیورپول را دارد. صلاح سابقه ۶۷ بازی و ۴۱ گل ملی در کارنامه دارد. این کتاب با مرور خاطرات و زندگی این بازیکن مطرح فوتبال او را به خواننده معرفی می‌کند. صلاح از طرف طرفدارانش لقب فرعون گرفته است.


مقدمه: تونل تاریک

مو صلاح در تونل زیر ورزشگاه المپیک کییف بالا و پایین میپرید. صدای جمعیت بیرون به قدری زیاد بود که دوستش و مهاجم لیورپول سادیو مانه مجبور بود فریاد بزند تا محمد صدایش را بشنود:

باورم نمی شه این جاییم. این بهترین روز زندگیمه!» مو لبخندی زد، چشمانش می درخشیدند. این بزرگترین بازی تیم جوان یورگن کلوپ بود که پیش رو داشتند. به محض این که داورهای بازی که جلوی صف بازیکنان بودند شروع به حرکت کردند، روبرتو فرمینیو برگشت و انگشت شصتش را به علامت پیروزی به سمت همه بالا گرفت. مو به چپش نگاهی انداخت. بازیکنان رئال مادرید هم به اندازه هم تیمی هایش متمرکز و آماده بودند. بیشتر آنها در تیمی که هر دو سال قبلی را قهرمان لیگ قهرمانان شده بود، بازی کرده بودند. مو با خودش فکر کرد: ولی قرار نیست مقابل ما قهرمان بشن! صدای جمعیت هنگام ورودشان به زمین مانند موج های دریا به او برخورد کرد. سکوها با پرچم ها و پیراهن های قرمز لیورپول در حرکت بودند. «هرگز تنها قدم نخواهی زد» سرود لیورپول بالاتر از صدای تبلها و فریادهای هوادارن رئال مادرید خوانده می شد.

سکوهای پشت دروازه مانند جایگاه کاپ در آنفیلد پر از هواداران ایستاده بود. بسیار دورتر از کی یف، در روستای مو، نجریج مصر، خانواده صلاح به همراه همسایه ها در کافه ساده ای که از بتون تیره ساخته شده بود جمع شده بودند. تلویزیون بزرگی روی دیوار آن بود و زمانی که صورت مو را نشان داد صدای شادی از کافه به هوا بلند شد. کسی فریاد زد: «یالا صلاح! یالا لیورپول!» | مو قهرمان نجریج و مصر بود. صورتش را روی دیوار زمین فوتبال بیرون کافه نقاشی کرده بودند و عکس هایش تقریبا همه جای مصر بود. هزینه راه اندازی زمین چهارفصلی که بچه های روستا در آن بازی می کردند را محمد داده بود. تنها زمین سبز رنگ در میان خیابان ها و میدان های خاکی. این فقط یکی از روش های او برای کمک به دیگران بود.

صلاح قالی، پدر مو بلند از همه فریاد زد: «زودباش پسرم!» دیدن پسر بزرگش روی صفحه تلویزیون که منتظر شروع بازی در سمت راست زمین بالا و پایین می پرید غرور زیادی داشت. پسر عموی مو، عباده فریاد زد: «لیورپول میبره! با صلاح و مانه و فرمینیو امکان نداره شکست بخورن!» قالی زیر لب گفت: «انشالله»

فروتنی همیشه درسی بود که به پسر ساکت، فوق العاده و ساده اش می داد. سوت آغاز بازی به صدا درآمد و صدای هواداران در کافه، تمام مصر، دنیا و ورزشگاه کییف به هوا بلند شد.

برای ۲۰ دقیقه لیورپول تمام بازی را در اختیار داشت. محمد همه جا بود. دو یا سه شوت به سمت دروازه زد، کرنری خطرناک فرستاد، چند دریبل زد و پاس های خوبی هم داد و نزدیک بود بهترین شانس لیورپول را وارد دروازه کند. کافه با هر تماسش با توپ به هوا می رفت. در کی یف آوازهای لیورپولی ها آغاز شد. «او پادشاه مصری است!» در میانه زمین شانه به شانه کاپیتان رئال، سرجیو راموس، دنبال توپی بود. مو و راموس در هم گره خوردند و روی زمین افتادند و دوربین توپی را که به اوت شلیک شد دنبال کرد.

مو در حالی که روی زمین می افتاد می دانست اتفاق بدی افتاده است.

بازوی راستش، که زیر بازوی راموس گیر کرده بود، زیادی کشیده شد. بلافاصله درد شدیدی در شانه اش پیچید. نمی توانست از روی زمین بلند شود. دوربین های تلویزیون او را نشان می دادند که به پشت روی زمین افتاده و در محاصره هم تیمی هایش است که فریاد می زنند و پزشک تیم را صدا می کنند. هوادارن در سکوت فرو رفتند. در نجریج دویست نفر شروع به فریاد از سر خشم و ناامیدی زدند.

مو به گروه پزشکان که بالای سرش رسیده بودند گفت: «شونه ام!» حالا بلند شده بود. تنها چیزی که در ذهن داشت این بود که باید درمانش کنند تا بتواند بازی را ادامه دهد. در حالی که مشغول درمان شانه اش بودند از درد اشک می ریخت. فریاد زد: «اسپری بی حسی بزنید! باید ادامه بدم!» | عباده زیر گوش صلاح قالی زمزه کرد: «اون قویه! برمی گرده!» پدر محمد با اضطراب سری تکان داد. درباره این آسیب دیدگی حس خوبی نداشت. حق با او بود.

مو شروع به دویدن کرد. برای چند دقیقه، سعی کرد به بازی ادامه دهد. اما فایده ای نداشت. نمی توانست بدون احساس درد حتی شانه اش را تکان دهد. نمی توانست درگیر شود، بچرخد، استارت بزند، هیچ کاری نمی توانست انجام دهد. نمی توانست بازی کند.

در نهایت روی زمین سبز کییف افتاد. اشک از روی گونه هایش جاری بود. ناراحتی اش فقط به خاطر این بازی نبود. ترک زمین در فینال لیگ قهرمان وحشتناک است، اما فقط پنج هفته با جام جهانی فاصله داشتند. گل ها و رهبری او، مصر را بعد از سی سال به جام جهانی برده بود. همه کشور غرق در شادی و اتحاد بودند. این تمام چیزی بود که برایش بازی می کرد. خوشحال کردن مردمی که دوستشان داشت. حالا همه چیز در حال از دست رفتن بود.

برای لحظه ای، همه چیز مقابل چشمانش تاریک شد. فقط درد مانده بود. صدای پزشک تیم را می شنید که توضیح میداد صلاح باید زمین را ترک کند. می خواست مقاومت کند. به آنها بگوید نه! می توانم ادامه دهم، می توانم تحمل کنم، اما تمام چیزی که می دیدند حرکت لبهایش بود؛ صدایی بیرون نمی آمد.

پارچه ای دور شانه اش پیچیدند. به سختی روی پاهایش بلند شد. صورت یورگن کلوپ را دید که حرف های آرام کننده و روحیه بخش می زد. چشمانش را بست و شکست خورده و ناامید در تونل محو شد.

صلاح قالی ناله کنان گفت: «اوه، پسرم». بیشتر از هر کسی می دانست مو چه دردی درونش می کشد. بلند شد و راهش را سمت هوای غروب بیرون باز کرد و شروع به پیام دادن کرد.

خدا به تو قدرت خوب شدن میده. خانواده ات کنارت هستند. تمام روستا کنارت هستند. تمام مصر کنارت هستند.»


محمد صلاح پنج ساله بی صبرانه فریاد زد: «زودباش عباده.»

با شتاب از میان جنگل پاها میدوید، مردم و دوچرخه ها در ازدحامی از بازار یا مسجد به خانه برمی گشتند. توپ ساخته شده از پارچه کهنه و جورابش مانند چسب به پای چپش چسبیده بود. عباده تماشا می کرد و از حیرت گفت: پوووووف…! و خاکی در هوای مرطوب خیابان خاکی و لبریز از آدم ها از جلوی صورتش کنار رفت. وقتی محمد توپ پارچه ای را از ماشین پارک شده ای که تقریبا راه را بسته بود عبور داد خندهای نخودی کرد. اگر او سعی می کرد همچین کاری انجام دهد حتما خرابکاری می کرد و لباسهایش روی کف خیابان از بین می رفت. اما محمد فوق العاده بود. هرچیزی که در مسیرشان قرار می گرفت، می توانست توپ را از رویا زیر آن عبور دهد در طرف دیگر آن را با پا یا زانویش کنترل کند. انگار کشی به آن وصل است. معمولا بعد از مدرسه، ساعتها توپ بازی می کردند.

اما امروز فرق داشت.

پدر مو قول داده بود او را به کافه عمویش ببرد تا یک بازی از لیگ برتر انگلیس را تماشا کنند. این هدیه تولد زودتر از موعد بود: اولین باری که بیرون می رفت و فوتبال را با تمام مردان روستا میدید. مسابقه لیورپول مقابل آرسنال در روز چهارشنبه، ۶ می ۱۹۹۸. نمی توانست صبر کند. بالای سرش، خانه های فشرده بهم بالا رفته بودند و بالکن های آن ها تقریبا کف خیابان را لمس می کرد. وقتی به خانه رسید، بوی غذای محبوبش از در باز جلویی به مشامش می رسید. مرغ سرخ شده، سبزیجات تازه و سوپ. به طبقه دوم دوید. پدرش در بالکن نشسته بود و روزنامه می خواند. مقابلش روی زمین دو دسته گل یاسمن قرار داشت. پدرش آنها را فروخته بود، البته برای دولت هم کار می کرد.

همه آنها در خانه بودند. برادر کوچکترش نصر، مادرش، و دو خواهرش. میز پر از بشقاب های بزرگ بود. در ظرف نقره ای گردی تکه بزرگی گنوفه قرار داشت، کیکی که از رشته آغشته به شیره و پر شده از خامه یا سرشیر درست می شود. محبوبترین دسر محمد. همه یک صدا گفتند: «تولدت مبارک!» | مو نشست و با ولع شروع به خوردن کرد. مادرش غرغرکنان گفت: «ملچ ملوچ نکن! اگر قراره هرباری که برای تماشای بازی بری این طور با عجله غذا بخوری، اجازه نمیدم بری!»

مو ترسید. صورت مادرش جدی بود اما عمق چشمانش چشمک می زد.

گفت: «ببخشید»، و قاشق بعدی را به سرعت حلزون به دهانش برد.

پدرش از پشت روزنامه ای که می خواند گفت: «خوش میگذره. بعد از این که غذات رو خوردی دستاتو بشور و لباس عوض کن.»

مو گفت: «چشم پدر» و قاشق دیگری را به آرامی وارد دهانش کرد. زمانی که مو و پدرش از خانه خارج شدند خیابان تاریک شده بود. مسیر کافه ساکت بود. گاهی از کنار گروهی از مردان که بیرون در خانه ها ایستاده بودند و سیگار می کشیدند و بحث سیاسی می کردند رد می شدند. صدای بلند موسیقی عربی از تراسها به خیابان می آمد. احساس می کرد در دنیای آدم بزرگ ها قدم می زند، دنیایی متفاوت. دست پدرش را محکم تر گرفت.

چراغ های کافه عمو کنار زمین فوتبال جوانان می درخشید. همهمه صداهای هیجان زده از کافه به گوش می رسید. وقتی به در ورودی رسیدند، اولین چیزی که توجه مو را جلب کرد صفحه بزرگ تلویزیونی بود که بیشتر دیوار سیاه رنگ را می پوشاند. دو مرد کت وشلواری را نشان می داد که روی میزی با لوگوی لیگ برتر نشسته اند و حرف می زدند. صدای تلویزیون کم بود.

عمو از پشت دخل، جایی که از آن جا به مشتری ها قهوه، چای نعنا و خوراکی های شیرین می داد فریاد زد: «صلاح محمد! بیاید این جا!»

دستانش را به طرف میزی روبروی تلویزیون تکان داد و روی آن نشستند. و همان لحظه، صفحه تلویزیون تغییر کرد و تصاویر زنده ای از آنفیلد نشان داد. بازیکنان لیورپول همراه داورها صف کشیده بودند و برای بازیکنان آرسنال که از تونل خارج می شدند دست می زدند. عمو صدای تلویزیون را زیاد کرد. و همزمان صدای کافه شلوغ هم به هوا رفت. وقتی محمد صدای کاپ را شنید که «هرگز تنها قدم نخواهی زد» را می خواند مو به تنش راست شد، چنان هماهنگ می خواندند که انگار یک صدا هستند.

بیست و هشت دقیقه برای اولین گل صبر کردند. بعد، توپ کوتاهی به پل اینس؟ در گوشه محوطه جریمه رسید و ضربه سرضرب او از میان جنگل پاهای بازیکنان آرسنال عبور کرد و به گوشه چپ دروازه آرسنال رفت. دو دقیقه بعد، اینس روی یک توپ برگشتی دوباره گلزنی کرد. دو هیچ برای قرمزها، محمد غرق در هیجان بود. و گل سوم فریادش را بلند کرد. مک منمنه کرنری از سمت چپ روی دروازه فرستاد. اینس با ضربه سر توپ را برای مایکل اوون فرستاد. نابغه ۱۸ ساله پشت به دروازه بود. توپ در ارتفاع سینه اش بود، مو با خودش فکر کرد تنها کاری که می تواند انجام دهد این است که آن را کنترل کند و روی زمین بیاورد.

نه!

اوون پایش را روی هوا بلند کرد، چرخید و ضربه ای سرضرب به توپ زد. توپ پرواز کرد و از بین تیر راست دروازه و الکس منینگری که فقط تماشا می کرد وارد دروازه شد. کاپ منفجر شد و دروازه بان آرسنال، منینگر به تیر دروازه تکیه داده بود و سرش را تکان می داد.

عمو فریاد زد: «نابغه اس!»

تمام کافه از صدای شادی منفجر شد. محمد احساس کرد هوا شش هایش را پر کرده است، او هم با فریادی بلند به آنها اضافه شد و از شادی بالا و پایین می پرید و دستانش را تکان می داد. تکنیکی فوق العاده از بازیکنی جوان در زمین دیده بودند. جمعیت غرق در شادی استادیوم فریاد می زدند. و همه کسانی که در کافه بودند هم همین طور.

یک بازیکن چه شادی بزرگی به مردم هدیه داده بود. محمد با خودش فکر کرد: چه چیز خاصی پدرش در گوشش با لبخند فریاد زد: «باورنکردنیه!» محمد هرگز پدرش را این قدر هیجان زده ندیده بود.

محمد گفت: «بهترین هدیه تولد بود!» چشمانش می درخشید «ممنونم بابا!» مو این لحظه را برای سال ها به خاطر داشت. آن شب، نمی توانست به هیچ چیز غیر از پرش، چرخش و ضربه بدون نقص مایکل اوون فکر کند. وقتی آن ضربه را تصور می کرد، تمام چیزی می خواست این بود که شبیه اوون باشد. احساس می کرد این کاری است که می خواهد انجام دهد. هر کاری برای بازی مقابل آن جمعیت و زدن گل های فوق العاده و دویدن سمت سکوها و لبخند زدن به هواداران از خود بیخود شده، می کرد. و با این تصویر در ذهن، به خواب فرو رفت. وقتی مادرش به اتاق آمد، پسرش را دید که با لبخندی بر لب به خواب عمیقی فرو رفته است و توپی که از جوراب درست کرده بود را در آغوش گرفته است.

Let’s block ads! (Why?)

لینک منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *