فهرست بستن

معرفی کتاب هرگز به جایی نمی‌رسد! خلقِ نت‌فلیکس و سرگذشتِ معرکه‌‌ یک ایده – نوشته مارک رندولف

کتاب هرگز به جایی نمی‌رسد! نوشته مارک رندولف است که با ترجمه کامران تقوی منتشر شده است.

مارک راندلوف، یکی از مؤسسان نتفلیکس، به‌همراه تیم حرفه‌ای خود به‌نوعی دنیای تلویزیون را متحول کرد. آن‌ها سرویس پخش جاری یا استریمی راه‌اندازی کردند که امروزه بیش از ۱۵۰ میلیون مشترک دارد و حتی مدتی است که علاوه بر وظیفه پخش، برنامه‌سازی هم می‌کند.

شاید برخی افراد موفقیت نتفلیکس را از روی بخت و اقبال بدانند؛ اما نتفلیکس یکی از مهم‌ترین داستان‌های موفقیت استارتاپ است.

داستان این کتابْ مستند نیست، بلکه خاطرات است. این کتاب مبتنی‌بر خاطراتی است که بیست سال قبل رخ داده‌اند؛ بنابراین بیشترِ مکالماتِ موجود در این داستان بازنویسی شده‌اند. موضوعی که درحینِ نوشتن برای نویسنده اهمیت داشته نمایشِ دقیق و کاملاً مشخصِ شخصیت‌های تیمِ بنیان‌گذارِ نت‌فلیکس بوده است.

این کتاب به شما نشان می‌دهد نت‌فلیکس چه بود و چگونه‌ای ایده‌ای که هیچ‌کس باورش نداشت این‌چنین به قدرت رسید.

نت‌فلیکس

کتاب هرگز به جایی نمی‌رسد!

خلقِ نت‌فلیکس و سرگذشتِ معرکه‌‌ی یک ایده

نویسنده: مارک رندولف    

مترجم: کامران تقوی    

انتشارات میلکان    


داستان مشهوری درباره نتفلیکس وجود دارد که می گوید این ایده زمانی به ذهن رید هیستینگز رسید که برای برنامه آپولو ۱۳، چهل دلار هزینه دیرکرد به بلاکباستر داد. او فکر کرد اگه هزینه دیرکرد وجود نداشته باشه، اون وقت چی میشه؟ و همان زمان بود که ایده تأسیس نت فلیکس شکل گرفت. داستان زیبایی است. مفید هم است. همان طور که در بازاریابی هم می گوییم، از نظر عاطفی درست است. اما همان طور که در این کتاب خواهید دید، این کل ماجرا نیست. بله، نسخه پرداخت نشده ای از آپولو ۱۳ وجود داشت، اما ایده ایجاد نت فلیکس هیچ ربطی به هزینه دیرکرد نداشت. درواقع، آن اوایل، ما این هزینه ها را پرداخت می کردیم. از همه مهم تر اینکه ایده نت فلیکس چیزی نبود که در یک لحظه به ما الهام شده باشد. این ایده در یک چشم به هم زدن و به صورت بی نقص، مفید و درست به ذهن ما نرسیده بود.

تجلی ها نادرند و زمانی که در داستان های مرتبط با پیشینه اتفاق می افتند، غالبأ بسیار ساده شده یا نادرست اند. ما این داستان ها را دوست داریم، چرا که با ایده های رویایی درباره وحی و نبوغ هم ترازند. ما انتظار داریم وقتی سیب می افتد، نیوتون زیر درخت سیب نشسته باشد. ما ارشمیدس را در وان حمامش می خواهیم؛ اما حقیقت معمولا بسیار پیچیده تر از این حرف هاست.

حقیقت این است که به ازای هر ایده خوب، هزاران ایده بد وجود دارند و گاهی تشخیص تفاوتشان سخت می شود. کالاهای ورزشی سفارشی، تخته های موج سواری شخصی و غذای سگی که منحصرا برای سگ شما تهیه می شود، تمام ایده هایی بود که با رید در میان می گذاشتم. اینها ایده هایی بودند که ساعت ها رویشان کار کرده بودم. ایده هایی بودند که فکر می کردم بهتر از چیزی اند که در نهایت پس از چند ماه تحقیق و ساعتها بحث در جلسات خانوادگی طولانی در رستوران های مختلف، به نتفلیکس تبدیل شد.

درباره اینکه چه چیزی جواب خواهد داد و چه چیزی نه، هیچ نظری نداشتم. در سال ۱۹۹۷، تنها چیزی که می دانستم این بود که می خواهم شرکت خودم را تأسیس کنم و می خواستم کالاهایم را در اینترنت بفروشم. همه اش همین بود. به نظر عجیب می رسد که یکی از بزرگترین شرکت های رسانه ای جهان براساس این دو خواسته تشکیل شده است؛ اما همین طور است.

این داستان درباره این است که ما چطور از شامپوهای سفارشی به نتفلیکس رسیدیم؛ اما همچنین داستانی درباره زندگی جالب یک ایده است: از رؤیا تا مفهوم تا واقعیت مشترک و اینکه چطور چیزهایی که در این سفر یاد گرفتیم زندگی مان را تغییر دادند، چیزهایی که ما دو نفر را از مطرح کردن ایده ها در ماشین، به افراد متعددی رساندند که در بانکها پشت رایانه ها نشسته بودند و صدها کارمندی که نام شرکتمان را روی نمایشگر ارزش سهام می دیدند.

یکی از اهداف من از گفتن این داستان، کنارگذاشتن برخی افسانه هایی است که خود را به داستان هایی مانند داستان ما مرتبط می کنند و به همین میزان برایم مهم است که بگویم چرا و چگونه چیزهایی که اغلب در ابتدا به صورت ناخواسته انجام دادیم مؤثر واقع شدند. از اولین دفعاتی که با رید سوار ماشین شدیم، تقریبا بیست سال می گذرد. آنجا بود که فهمیدم چه چیزهایی را کشف کرده ایم که در کاربردهای وسیع، می توانند بر موفقیت پروژه مان تأثیر مسقیم بگذارند؛ نه قوانین و نه حتی اصول، بلکه حقایقی که به سختی پذیرفته شده اند، مانند بی اعتقادی به بینش ناگهانی. بهترین ایده ها به ندرت مثل برق به ذهنمان می رسند؛ حتی اگر در ترافیک سنگین پشت کامیون شن و ماسه گیر افتاده باشید، به ذهنتان نمی رسند. آنها به تدریج و آهسته نمایان می شوند، در طول هفته ها و ماه ها. در حقیقت، زمانی که ایده ای در سر دارید، ممکن است تا مدت ها متوجهش نشوید.


بهار ۱۹۹۷، یک سال قبل از شروع

یکی از ماندگارترین خاطرات کودکی ام این است که پدرم قطارهای بخار مینیاتوری می ساخت. این قطارها مانند مدل های کوچک برقی ای که امروزه به شکل مجموعه می خرید نبودند، همان هایی که متناسب باهم ساخته شده اند تا وقتی به هم وصلشان کنید، ریل را شکل بدهند. بلکه این قطارها برای طرفداران دوآتشه ساخته می شدند: قطارهای مینیاتوری کاملا کاربردی با چرخ های فولادی که با نیروی بخار کار می کردند.

تمام اجزای این قطارها، از چرخ ها گرفته تا پیستونها، سیلندرها، دیگ های بخار، میل لنگ، میله ها، نردبان ها و حتی بیل های کوچک که مهندس مینیاتوری از آنها برای برداشتن زغال سنگ های مینیاتوری استفاده می کرد، با دست ساخته می شد. تنها قطعاتی که از قبل آماده می شدند، پیچ هایی بودند که همه چیز را کنار هم نگه می داشتند. پدرم مشکلی با این کار نداشت. او مهندس هسته ای بود و متوجه شد مجموع مهارت هایش در مقام مشاور مالی برای شرکت های بزرگی که در زمینه انرژی و سلاح های هستهای سرمایه گذاری می کردند، خیلی سودآورترند. این کار او باعث شد خانواده من به راحتی بتوانند در حومه شهر نیویورک در رفاه زندگی کنند؛ اما او دل تنگ آزمایشگاهش شد. او دل تنگ ابزارهایش، محاسباتش و حس غروری بود که از ساختن چیزی به دست می آورد. بعد از یک روز طولانی در وال استریت، به خانه می آمد، کراواتش را باز می کرد، لباسش را عوض می کرد و به جای آن، لباس سرهمی شکلی که مخصوص مهندسان قطار است به تن می کرد. او یونیفورم های مهندسی را از سراسر جهان جمع کرده بود. بعد به زیرزمین می رفت؛ حالا زمان ساختن بود.

من در خانواده ای معمولی در طبقه متوسط بزرگ شدم، در منطقه چاپا کوا، پدران برای کار با قطار به شهر می رفتند؛ در حالی که مادران در خانه های زیبایی که کمی زیادی بزرگ بودند، مشغول مراقبت از فرزندان بودند. وقتی والدین به جلسات هیئت مدیره مدرسه و مهمانی می رفتند، بچه ها به دردسر می افتادند. وقتی کوچکترین ما به مدرسه رفت، مادرم شرکت مشاور املاک خودش را تأسیس کرد. خانه ما روی تپه ای ساخته شده بود که اطرافش پراز باغ های سیب و برکه بزرگی پشت آن بود. بیشتر کودکی ام را بیرون از خانه، در حال پرسه زدن در هکتارها جنگلی که دورتادور خانه مان را احاطه کرده بود سپری کردم؛ گرچه مدت زیادی را هم در خانه می گذراندم و در کتابخانه مجهز والدینم مطالعه می کردم. دو پرتره بزرگ از زیگموند فروید آنجا آویزان بودند. در یکی از عکس ها، او تنها بود و در عکس دیگری، کنار همسرش، مارتا برنایز ، ایستاده بود. این دو پرتره در بین ده ها عکس و قاب و مکاتبات امضاشده قرار داشتند و قفسه ها پراز کتاب هایی مانند تمدن و ناخشنودیهای آن، ورای اصل لذت و تعبیر رؤیاهان بودند.

دهه شصت بود، تحلیل فروید چندان غیرعادی نبود، اما دلیل اینکه ما موزه کوچکی از فروید در کتابخانه داشتیم این نبود که کسی در خانه تحت درمان است؛ دلیلش این بود که دایی زیگی عضوی از خانواده مان بود. کمی پیچیده تر از این است. فروید دراصل دایی پدرم بود که دایی بزرگم میشد! مهم نیست چقدر زنجیره این ارتباط پیچیده است؛ باوجود این، والدینم به این ارتباط خانوادگی با فروید افتخار می کردند. او فردی موفق، غول تفکر قرن بیستم، به مثابه شخصیتی روشن فکر که در طول زندگی آنها وجود داشته، حائز اهمیت بود. درست مثل اینکه با اینشتین نسبتی داشته باشی: اثبات اینکه خانواده ما در هر دو طرف اقیانوس اطلس سرآمد است.

خانواده من با یکی دیگر از شخصیت های معروف قرن بیستم هم ارتباط داشتند: ادوارد برنایز ، که برادر مادر بزرگم و خواهرزاده دایی زیگی بود. اگر تاکنون دوره ای را در تبلیغات و بازاریابی با رسانه جمعی قرن بیستم امریکا گذرانده باشید یا اگر مردان دیوانه را تماشا کرده یا تبلیغ سیگار را دیده باشید، پس با کار او آشنایید. برنایز از جنبه های زیادی پدر روابط عمومی مدرن است. او فهمید چگونه می توان از اکتشافات جدید روان شناسی و روان کاوی در بازاریابی استفاده کرد. او باعث شد ما بیکن و تخم مرغ را برای صبحانه بخوریم. او دلیل این است که ما توماس ادیسون، نه جوزف سوان”، را مخترع لامپ الکتریکی می دانیم. او فردی است که برای شناخته شدن موز در اتحادیه میوه نیز تبلیغ کرد. او در سراسر دنیا چرخید و حتی در کنار سازمان سی آی ای برای کودتا در گواتمالا هم تبلیغ کرد. چنین چیزی همیشه ستودنی نیست. تمام کارهایی که عمو ادوارد انجام داد هم تحسین برانگیز نبودند، اما این طرز فکر را در من جا انداختند که می توانم کار پدرم را انجام بدهم که هر شب در زیرزمین خانه از ابزاری که داشت برای خلق کردن چیزی استفاده می کرد.

من در دبیرستان دانش آموز بی خیالی بودم. در دانشگاه زمین شناسی خواندم؛ اما اگر می خواستم سرنوشتم را روی یک تکه کاغذ ببینم، فقط کافی بود نگاهی به شناسنامه ام بیندازم: مارک برنایز رندولف. بازاریابی نام میانی من بود.

قطارهای پدرم زیبا بودند. ساخت آنها سال ها زمان برده بود. وقتی ساختن یکی از آن ها را تمام می کرد، رنگش می کرد و به درست کردن بقیه شان ادامه می داد. بعد من را صدا می زد که بروم زیرزمین. دیگ بخار قطار را به کمپرسور هوا وصل می کرد و قطار را روی بلوکهای کوچک میز کارش قرار می داد. همان طور که هوا به آرامی از دریچه ها عبور می کرد، می توانستیم حرکت جلوعقب پیستون ها و جابه جایی هموار چرخ ها را نگاه کنیم. ما سیستم های دست ساز میله ها و رابطها را که به آرامی موجب انتقال قدرت به چرخ ها می شدند تحسین می کردیم. پدرم حتی می توانست با استفاده از هوای فشرده، سوت مینیاتوری را به صدا درآورد.

من عاشق آن صدای نازک سوت قطار بودم؛ گویی اعلام رسمی این بود که تلاشی دیگر تکمیل شده است، قطار زیبای دیگری ساخته شده است. اما پدرم اغلب از شنیدن این صدا ناراحت می شد. به گفته او، سوت واقعی قطاری که با بخار کار می کند نه صدای هوای فشرده کمپرسور، بلکه صدایی با احساس تر بود که فقط در خیالاتش میشنید. در زیرزمین هیچ ریلی برای قطارها نبود. بیشتر این قطارها اصلا حرکت نمی کردند و فقط آزمایش کمپرسور هوا رویشان انجام می شد.

زمانی که به بالا برمی گشتم، کمپرسور را خاموش می کرد و با مهربانی قطار را از روی میزش جمع می کرد. آن را روی قفسه قرار میداد و شروع می کرد به ساختن قطاری دیگر. با گذشت زمان، متوجه شدم پایان ساخت قطار چیزی نبود که پدرم دوست داشت؛ بلکه سالها کارش را، روزهایی را که پای ماشین خراطی می گذراند و هزاران ساعتی را که با مته و ماشین تراش کار می کرد، دوست داشت. خاطرات زیادی از تماشای حرکت آن قطارها ندارم. تنها چیزی که به یاد دارم شوق پدرم برای صدازدن من به زیرزمین و نشان دادن قطعه جدید ساخته شده بود که وقتی به پنجاه قطعه قبلی متصل می شد، مثل یک محور کامل می شد. روزی، در حالی که از پشت ذره بینی که روی چشم چپش قرار داشت به قطعات خیره شده بود، نصیحتم کرد: «اگه میخوای مال و منالی به هم بزنی، باید صاحب کسب و کار خودت باشی. زندگیت رو بگیر توی دست خودت.» آن زمان دبیرستانی بودم و بیشتر توجهم به دخترها یا صخره نوردی بود. نهایت تلاشم قانع کردن پسرک فروشنده بود که بفهمد من به سن قانونی رسیده ام و می توانم نوشیدنی بخرم.

مطمئن نبودم که معنای مال و منال را میدانم؛ اما فکر می کردم متوجه منظورش شده ام. با خودم فکر کردم البته، البته، حتما. اما بیست سال بعد، در اوایل دهه نود، واقعا متوجه منظور پدرم شدم. سال ها مشغول بازاریابی بودم، اما نه برای خودم؛ چه در شرکتهای بزرگ و چه در استارتاپ ها، فقط برای دیگران کار می کردم. من جزو بنیان گذاران مجله مک یوزر و شرکت های مک ورهوس و میکرو ورهوس بودم. این دو شرکت جزو اولین شرکت هایی بودند که به پست الکترونیک محصولات رایانه ای مربوط می شدند.

سال ها در شرکت بین المللی بورلند کار می کردم که یکی از غول های نرم افزار در دهه هشتاد بود. در همه این سال ها مسئولیتم تمرکز بر پست مستقیم نامه و کاتالوگ ها برای مصرف کنندگان و مطالعه و بررسی نحوه پاسخ آنها بود. از این کار لذت می بردم و در آن مهارت داشتم. در پیوند دادن محصولات و مصرف کنندگان به هم و بالعکس تبحر خاصی داشتم.

می دانستم مردم چه می خواهند یا اگر هم نمی دانستم، نحوه کشف آن را بلد بودم. می دانستم چگونه به آنها دسترسی پیدا کنم؛ اما همیشه برای شخص دیگری کار می کردم…

Let’s block ads! (Why?)

لینک منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *